تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها

هست شب یک شب دم کرده و خاک /رنگ رخ باخته است/باد، نوباوه ی ابر،از بر کوه/سوی من تاخته است./هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا/هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را/با تنش گرم، بیابان دراز/مرده را ماند در گورش تنگ./به دل سوخته ی من ماند/به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!/هست شب.آری شب..   

                                                      "نیما"

هفت سال قبل

خبر کوتاه بود:ناصر(دوست و همکار قدیمی ام) داشت از همسرش ستاره(که مهندس بسیار موفقی شده بود)جدا می شد...اما مشکلی وجود داشت:من نماینده و وکیل هردوتاشان بودم،این خواسته ی هردوشان بود...هرچند خیلی هم خالی از ایرادهای قانونی نبود ولی هرطور بود شد... تا جایی که فهمیده بودم ستاره با یکی از همکارانش که جوان موقر و موفقی هم بود روابط نقدی و حنسی پیدا کرده بود و دیگری تمایلی به ادامه ی زندگی با ناصر نداشت...

مراسم جدایی سرد و خاموش بود و از جنجال های همیشه گی خالی....خیلی هم سریع انجام شد و هر کدام رفتند پی کارشان....گر چه ناصر پژمرده بود و کدر....خیلی کدر...در روزگار آشنایی و عاشقی شان هم من میانجی بودم....

          *******

سه ماه بعد منزل یکی از دوستان مجرد مجلسی مردانه:

سیاوش در حال نوازش آلات و ادوات مردانه آب دهانی قورت داد و گفت:بابا این ناصر از اولش هم معلوم بود که از پسش بر نمیاد...و مشت بسته اش را با آرنج تا شده به سمت جلو پرت کرد...

عجب چیزی بود:با کف دست هایش پیاله ای درست کرد تا ابعاد سینه های ستاره را _ که دیگر زن دوستش نبود و نشان دادن ابعادش ایراد اخلاقی نداشت _ نشان دهد...

علی که از حرارت ویسکی لپ هایش گل انداخته بود پوزخندی زد و گفت که از نظر سیاوش نوع زن چیز خوبیه...و از تصور قد ستاره که چندان مطلوب نبود صورتش را جمع کرد و گفت:چی بود بابا...

محمود دلش برای ناصر می سوخت:از اولش هم گفتم که زن مثل گنجشکه،سفت بگیریش می رینه شل بگیریش می پره....زیادی به اش پر و بال داد...اون زندگی ،اون ماشین و خونه...هر کی باشه خرش ور میداره....زیادی تحویلش می گرفت...

هوشنگ به بی غیرتی ناصر فحش می داد:من بودم سرشو گوش تا گوش می بریدم تا گه ناشتا نخوره...وبا انگشت اشاره ی دست چپ چاقوی تیزی درست کرد و روی گلوی خودش کشید بی آن که خونی جاری شود...یا لااقل یه جوری خدمت خواهرمادرش می رسیدم که تا عمر داره یادش بمونه...و او هم مشت بسته اش را با آرنج تا شده به سمت جلو پرتاب کرد...

سعید اما ساکت بود و سخت در خود فرو رفته بود:دو سالی می شد که از زنش جدا شده بود...

امید بابا یه چیزی بگو....نکنه تو هم ترتیبشو داده بودی؟...سیاوش بود که داشت با قهقهه مشت بسته اش را...

امید یه روشنفکر و نویسنده ی مسئوله...الان داره به بن بستای فلسفی بشریت فکر می کنه...این را هوشنگ گفت و با انگشت اشاره ی دست چپ سعی کرد سوراخ بن بستی را باز کند...

علی مستانه چیزی بین شیهه و خنده از میان دندانها پرتاب کرد:سگ سیاه...بچه ی جنوب شهرو چه به این سوسول بازیا...قبلنا مردتر بودی....

سعید آرام پرسید:بالاخره قصه چی بود امید؟....سرسری چیزی گفتم وتمام...

    ****************

دو ماه بعدتر،محفلی خانوادگی:

امید بیا اینجا ببینم بابا...آخه چی به سر اینا اومد؟...نوشین با دلسوزی و نگرانی می پرسید...

فرحناز دامنش را کمی پایین تر کشید تا ران هایش _که گوشتالو و دوست داشتنی هم بود _ از تیررس سیاوش خارج شود و با لحنی عفیف و وفادار گفت:خاک تو سرش تا یکی بهتر دید از خودش در اومد...آبروی هر چی زنه می برن اینا...همیشه گفتم آدم باید اصل و نسب داشته باشه و دلش بزرگ باشه....و با دو دست کاسه ی بزرگی درست کرد تا اندازه ی دل بزرگش را نشان دهد...

رویا که معلوم بود از فضولی در کار دیگران اصلن خوشش نمی آید با اخم خردمندانه ای خاطر نشان نمود:بابا حرف خودمونو بزنیم به ما چه مربوط...به خودشون مربوطه...ما که نمی دونیم قضیه چی بوده؟....و نگاه امیدوارانه و طمعکاری کرد که یعنی امید،احمق جون چرا نمی گی چی بوده قضیه....

اصولن با این همه ماهواره و اینترنت و این چیزا دیگه نهاد خانواده داره از بین می ره...وقتی اعتقاد و پابندی نباشه چه انتطاری داریم...این را زنی گفت که مقنعه ی مشکی و عینک بزرگی داشت و از دوستان خانم صاحبخانه بودومی گفتند جراح زنان و استاد دانشگاه است...دوران بی ایمانیه دیگه...و نگاهش را به ران های فرحناز _که گوشتالو و دوست داشتنی هم بود_دوخت...

خانم مسنی که صورت سیاه و زمختی داشت ناگهان مثل شوالیه ای دلیر پای به میدان مبارزه نهاد:چی می گی خانوم...ایمان چیه...اعتقاد کدومه...سی ساله دارین اینارو می گین چی شد؟...چرا هیشکی نمی گه شوهر بی شرفش چه بلایی سرش آورده و با چن تا پتیاره ی دیگه خوابیده...من رک حرف می زنم و از کسی هم نمی ترسم...چرا هر چی گناهه گردن زنا می اندازین؟..این نامردا چی ها که به روز ما میارن وقتی جوونن و انتظار دارن ما وفادار باشیم....وقتی هم از پا می افتن تازه باید ما جمع و جورشون کنیم تا به امون بگن زن خوب فرمان بر پارسا...اهه.. و انگشتانش را جلوی صورت نامرد چروکیده ای_ که روزگار جوانی پدرش را درآورده بود و حالا با پارکینسون بی پیری در حال رقص بود _تاب داد...نامرد کمی به حجم قرهایش افزوده گردید...

شوری در میان بانوان جوان که اغلب دانشجو هم بودند افتاد....برای شیرزن شجاع هلهله کشیدند...

یکی که معلوم بود تازه عروس است و چاک زیبای میان پستان هایش پرستشگاه سیاوش و علی شده بود با غیظ گفت:اتفاقن اگه چند تا از اینا باشن دیگه هیچ مردی جرات زیر آبی رفتن نمی کنه...اینا با ساختار شکنی شون خودشونو قربانی می کنن تا دیگران سود ببرن...اینا شیرزنن که تف و لعنت عوامو به جون می خرن و راه خودشونو می رن...(سعی می کرد به شوهرش که جوانک قیطانی ببویی هم بود نگاه نکند)....سیاوش و علی و چند نفر دیگر سخت به هیجان آمده بودند و سعی می کردند مراتب آمادگی خود برای ارسال کمک های داوطلبانه_البته جهت امر ساختار شکنی_  به سوی این بانوی فهیمده را اعلام کنند...(مطمئنن اگر آن وقت ها فیس بوکی در کار بود عکس ستاره را به عنوان شیرزن در آن می گذاشت و حتمن لایک های زیادی هم دریافت می نمود)..

سیاوش زیر لب چیزی گفت و با کف دو دستش پیاله ای درست کرد....علی چیزی میان شیهه و زوزه از میان دندان ها پرتاب کرد.....

     ************************

امروز دوم بهمن نود

هفت سال گذشته...کسی دیگر راجع به جدایی ناصر از ستاره نمی پرسد...خبر داغ این روزها جدایی نادر از سیمین است و پستان های گلشیفته و نرخ دلار و سکه و احتمال جنگ...

به حجم چین های صورت و سپیدی ریش ها یم مقدار معتنابهی افزوده شده...خدا را شکر اما ریزش موها متوقف شده...سالهاست که دیگر متوقف شده...می دانم که سپید شدن  ریش هایم نیز روزی متوقف خواهند شد ...می دانم که پروپوزالم را هم خواهم نوشت ...می دانم که به انتهای این راه هم می رسم...به انتهای این زندگی...زمان فقط کمی زمان...زمان که زیباترین چاره هاست....

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت توسط امید.م |

دل من و این تلخی بی نهایت سرچشمه اش کجاست؟
آب دریاها سخت تلخ است آقا......
"فدریکو گارسیا لورکا"

هفت ساله بودم که دیدمش.یک هفته قبل از این که برای همیشه برود.پیش جعفر و رضا و قاسم وکمالش برود. هشتاد و پنج ساله بود.با چانه ای که به زمین می سایید و خبر از قامت بالابلندش می داد.مادر بزرگ مادرم...ربابه خاتین... صبح علی الطلوع پشت "جهره "اش می نشست و می ریسید...می ریسید و بغض می کرد...می ریسید و می گریست.. خسته بود ربابه خاتین...زخمی عبور این همه سال...و این همه زخم...روز رفتن خنجر عتیقه را بوسید و به دایی سپرد.یادگار از هفت پشتش بود.کربلایی جعفر....از شهدای چالدران بود. به او فخرکرده بود.....و گریسته بود.....
مش رضا شوهرش از یاران علی موسیو بود.روس ها که آمدند به کینه جویی علی موسیو را تکه تکه کردند...و پسرانش را به دارکشیدند...و مش رضا را...آخ مش رضای نازنین غیرتمند را....خاکستر مش رضا را به باد سپردند تا عبرت بگیرند دیگران....و عبرت نگرفتند نه قاسم برادر ربابه...و نه کمال تنها پسرش...
قاسم که سنگینی چکمه های عثمانی ها را روی خاک تبریزش تاب نیاورده بود تن به گلوله هاشان سپرده بود ...قاسم تازه جوان خوش قد وبالا...حالا بر خاک مزارش بیمارستانی بنا کرده اند...
در گوشه ی حیاط پر درخت آن خانه ی آباو اجدادی قبری بود هنوز.سنگی کوچک داشت و سپید.قبر کمال ...پسر ربابه خاتین...دایی مادر....هنوز کتاب هایش مانده بود...و چوب سیگارش.و عینک ذره بینی اش.به کسی نمی مانست این پسر.با آن همه کتاب.با آن همه بی خوابی و بی تابی.با آن همه درد...آخر هم کسی ندانست چه بر سرش آمد؟....کار حکومت بود یا او خود این می خواست؟....
دم رفتن ،ربابه ،خنجر عتیقه را به دایی ام سپرد.خانه را به مادر بزرگ....وکتاب ها را به من...یک بار دیگر بر سر مادرم فریاد کشید:رقیه!به بچه ها ترکی یاد بده.....یادت نرود باید زبان نیاکان را بلد باشند...دم رفتن هم گریست.گریه کرد و چشم بست.گونه هایش را بوسیدم.شور شور بود...از شوری به تلخی می زد.تلخ تلخ....

حالا سال های سال است که ربابه رفته است.یادگارهایش هم:خنجر عتیقه میهمان فاخر موزه ای است در عثمانی.دایی همان روزها فروخته بودش.خانه و قبر کمال میزبان آسمان خراشی ...و کتاب ها شب چره ی ضیافت موریانه....نواده ها زبان نیاکان را نمی دانندهنوز و خانه ی پدری را نمی شناسند....
از رباب حالا دیگر نشانی باقی نمانده است؟...یعنی خاموش شد آن شعله ی کهن سال؟....یعنی تمام شد آن بغض دیرسال کوه وار؟....
***************************************
تلخی و بی قرار....شوری و خاموش....تو شناسنامه ی سرزمین منی:پر شور و خاموش و تلخ و بی قرار...تو حاصل اشک های مادران و خواهران منی ....اشک هایی در سوگ پدرانم وبرادرانم که تن ها و خون هاشان را به خاک بخشیدند تا بروید و ببخشاید ...تا بماند این دیار و سبز بماند...سبز سبز....
هنوز بغض دارد ربابه خاتین...بغض ها دارد ربابه خاتین....و می دانم ٬خوب می دانم آن چنان خواهد گریست زار زار و بلند بلند که دوباره موج هایت بی تاب شوند و مرغکانت عاشق شوند و بخوانند٬آن سان بخوانند که آسمان بداند که این خاک را دیگر به بخشش تمنایی نیست...تا بداند آسمان که این زمین٬زمینی دیگر است.....زمینی که دیهیم درخشان وطن خواهد ماند

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت توسط امید.م |

مقصد همین تلاش قدم هاست...گیرم به اشتباه...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط امید.م |

هر خنده ردای گریه ای پنهان است

هر دلقک خنده ساز خود گریان است

از گریه ی زار زار ابری است غمین

گر روی بهار عشوه گر خندان است

 

......این بهار هم مبارک............

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت توسط امید.م |

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم     وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم.....

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت توسط امید.م |

خدیجه دخترک پانزده ساله ی بسیار زیبایی است.از شش ساله گی بیمار من بوده است و به او محبتی پدرانه دارم.حالا این دخترک معصوم مشکلی پیدا کرده و من خیلی دوست دارم کمکش کنم:

خدیجه دو خواستگار دارد:یکی مرد پا به سن گذشته ی بی سوادی است که از تجار متمول و قدرتمند است.در پنجاه و چهار سالگی الحمدلله از قوه ی باه خوبی برخوردار است و تعدد عیال و اولادش گواه صادقی بر این مدعاست.او زنان را به غیر از بستر٬ داخل آدم حساب نمی کند.آدم خشکه مقدس و بد دلی است و دست بزن دارد.خیلی هم ناخن خشک است.صفات حمیده ی دیگرش بماند....
اما دومی:این آقا جوانک نازک احوال خوش بر و رویی است.خوش سر و زبان و تو دل برو است.ده سالی است که می شناسمش.پسر صاف و ساده ای است.با این که گاهی دمی به خمره می زند اما عیاش و این جور چیزها نیست.آدم عاشق پیشه ای است و زبان دختران جوان را خوب می فهمد...اما...اما خوب بنده ی خدا نه شغل درست و حسابی ای دارد و نه پدر توانگری که بتواند سرو سامانش بدهد و برایش سر و همسری رو به راه کند.مشکل دیگری هم دارد که اگر حمل بر افشای اسرار بیماران نشود برای تان می گویم:متاسفانه ایشان به دلیل یک ضربه ی دوه دیزی (ضربه ای که با زانو به بیضتین زده می شود) عنین گردیده و توانایی آن کار دیگر(یعنی جماع) را ندارد....
پدر خدیجه٬چند روز مهلت داده:یا خودت یکی شان را انتخاب می کنی یا به زور تو را به عقد دایم اولی در می آورم....
حالا شما بگوید خدیجه چه بکند:
۱.پسرک عاشق پیشه ی بی بو و خاصیت را انتخاب کند و دل به معجزه ببندد ۲.سکوت اختیار کند تا پدر او را به عقد اولی در بیاورد و به واقعه تن در دهد....۳.از خانه فرار کند و هستی به حادثه بسپارد...

 با سپاس....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت توسط امید.م |

با ترانه ها گریستیم/با ترانه ها خندیدیم/با ترانه ها جدا شدیم/با ترانه ها دل تنگ شدیم/در ترانه ها مرگ/در ترانه ها زندگی..../چه بسیار بوده و خواهد بود/آه...کور شوند این ترانه ها ...{که خاطره ها را زنده می کنند}....

(برگرفته از" ترانه ها" با صدای تا هماره جاری زکی مورن)

دعوت شده ام به ضیافت ترانه ها و خاطره ها...واین برای کسی که همه عمر را با ترانه زیسته یعنی نوشتن ِ زندگی نامه...و چه ناشدنی....به ذکر چند خاطره٬ قناعت ِ اسراف گونه ای میکنم....

۱.کوچه لره سو سپ می شم یار گلنده توز اولماسین(کوچه را آب و جارو کرده ام تا وقتی که یارم از راه می رسد گرد و خاک به پا نشود)....(فولکلوریک)
مادر بزرگ گاهی که سر دماغ بود لب ها و ایضا دور لب ها را با ماتیک اهدایی نوه ها حسابی قرمز می کرد و حس زیبا تر شدن گونه هایش را نیز قرمز می کرد و با تبختر می گفت:کاش به جای خوشگلی شانس داشتم و در حالی که با سینی حلبی ر ِنگ نامشخص درهم و برهمی می نواخت دم میگرفت:کوچه لره...می خواند و دو ریل سیاه لرزان چشمها را به مقصدی نامعلوم در منتهای چانه متصل می کرد...عمری بود که کوچه را آب پاشی می کرد و عمری از آن پس کوچه را آب پاشی کرد اما یار نیامد که نیامد...حالا سال هاست که خودش پیش یار رفته و دیگر کسی کوچه را به انتظار کسی آب پاشی نمی کند اما این ترانه تا ابد چشم در راهی او را در گوش کوچه نجوا می کند....  
۲.میون این همه کوچه...(داریوش)...
اوایل٬ داریوش از ترانه خوان های انقلابی و دشمن شکن محسوب می شد.یک غلام علی ای داشتیم که آدم انقلابی از جان گذشته ای بود و سوار موتور گازی پژواش مدام در حال پی گیری و کشف توطئه های دشمنان قسم خورده ی این مرز و بوم بود و گاهی که دلش از دسایس دشمن خون می شد با صدایی که معلوم نبود از اگزوز موتور گازی اش در می آید یا از گلوی بغض گرفته٬ این ترانه را زوزه می کشید و بعد با آه بلندی می گفت:این آهنگ های داریوش به درد این می خورند که وقتی از پدرت کتک خورده ای بروی زیر لحاف گوش کنی و گریه کنی....درست است که حالا حاج علی٬مهندسی متعهد و مدیری کاربلد است و چون دیگر از پدرش کتک نمی خورد بالطبع نیازی به ترانه های این عنصر خود فروخته ی لس آنجلسی ندارد ٬اما خوب٬ من هر وقت این ترانه را می شنوم یاد آن موتور گازی پژویی می افتم که حالا جایش را به پژوی پرشیا داده ولابد گوشه ای دارد خواب آن روزها را می بیند.....
۳.تن تو ظهر تابستونو به یادم می آره....(زنده یاد فریدون فروغی)
ظهر های داغ تابستان بلوغ٬کسی بود که در پشت بام خانه شان سنگر می گرفت و خواهر ِ "علی ولی"ـ که توی حیاط با شلنگ آب سرد دوش می گرفت ـ را دید می زد و خودش را محکم به دیوار سیمانی ای که سنگرش بود می مالید.کسی که در اینجا از ذکر نامش معذورم ولی خودتان با کمی دقت می توانید پیدایش کنید:فقط کافی است پی جوانکی بگردید که قسمت جلوی شلوارش کمی رنگ و رو رفته و پوسیده می باشد.....
۴.به اشون بگید که اینجا یه نفر همیشه مسته...(رضا معین)
مهدی پلنگ از آنهایی بود که خیلی کارش درست بود و عرق خوری اش با سطل بود....جوان ترها یادشان نیست اما شما  خوب می دانید که آن وقت ها سطل های ماست مثل امروزها یک بار مصرف نبودند.سطل های پلاستیکی رنگارنگی که تا نیمه  از یخ انباشته می شدند و نیم دیگرشان را با معجونی از عرق جبین و کشمش و پودر والیوم ٬که بو و مزه ی کیسه ی فریزر می داد پر می کردند و یک نفس بالا می رفتند و ناگهان پلنگ ملنگ پر خدنگی می شدند و از نیسان پاترول هایی که مدام در حال گشت و گذار بودند هراسی به دل راه نمی دادند....حالا هر وقت این ترانه را می شنوم یادی از باسن تا ابد متورم از شلاق ِ مهدی ای می کنم که حالا تبدیل به "مهدی پشه ئو" شده است و با صدای دو رگه ی خمار از پلنگیدن های جوانی یاد می کند و آه می کشد....
۵.من منتظر می مانم شاید بیایی...(شاهرخ)
"محمود بعد از این" قسمتی از یک آدم بود که نصف بیشترش قرار بود بعدا به دنیا بیاید و فعلا فقط مقداری چشم بود و کمی قلب و سه تا دندان که یکی اش همیشه درد می کرد و هی روی آن اسپری می زد...شاگرد شاهپور گُدوخ بود و با هیبت همیشه چرکینش منتظر کسی بود که شاید بیاید....همان یک غربیل دل را هم نتوانسته بود نگاه دارد و به کسی سپرده بودش...پنچری می گرفت و می خواند:من منتظر می مانم....حتی وقتی هم که سرباز ِسرافراز ِوطن شد باز هم از این انتظار دست نکشید و من می دانم که حتی با آن گلوله ی نامرد ِ توی آن یک غربیل قلبش هنوز هم منتظر است که شاید بیاید...ومن می دانم ...خوب می دانم که او حتما خواهد آمد....
۶.بین ما هر چی بوده تموم شده....(گوگوش)
مرد ِعاشق به دوستش عباس٬ انگشتر ِ منجوقْ بافتی ـ که رویش حرف "ل" انگلیسی نقش شده بود ـ را نشان دادو گفت:عشق ما پاک ِ پاک است اصلا هم به جماع و این جور چیزها فکر نمی کنیم....یک ماهی می شد که دانشجو شده بود و یک عاشق وفادار تا پای جان....
یک ماه و یک روز بعد از اینکه دانشجو شد٬ لیلا با یک مهندس برق که اتفاقا او هم کچل بود بود ازدواج کرد و در جواب ِ مرد تا ابد عاشق گفت:بین ما هر چی بوده تموم شده...و وی در حالی که این ترانه را با بغضی که تا فیها خالدونش امتداد داشت گوش می کرد٬ ابتدا تصمیم به خودکشی گرفت و سپس سودای انتقام و اسیدپاشی و این جور چیزها را در سر پروراند...امایکی دو بار دیگر که ترانه را گوش کرد تصمیم گرفت تا ابد دل به کسی نسپارد...وتا ابدی به پهنای یک هفته بر عهد خود وفادار ماند....آن مرد٬تابستان گذشته وقتی لیلا را دید که با چشمان پف آلود و سینه های آویزان داردجهاز دخترش را جور می کند و به هر چه کچل نامرد است لعنت می فرستد با خودش گفت:چه خوب شد که بین ما همه چیز تمام شد.....  
۷.توی رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود...(کوروس)
ما را "هم درسی"ای بود که یک نفر بود اما دونفر بود.یعنی هنگامی که آن هم زاد را ناگهان خاموش نمی یافت٬یک باره تبدیل به استوانه ای افقی می شد که سایر اعضا و جوارح را در پی می کشید و تا آن زمان که تاریک رخنه ی مرطوبی نمی جست دست از طلب بر نمی داشت و پس از آمد و شد های فراوان چون غوغا فرو می نشست به ناگاه عاقل مردی عمود قامت و ستبر سینه می گشت که غرایز را ناسخ آدمیت می پنداشت و با چشمانی مرطوب از جذبه ای عرفانی٬ از ابی سعید ابوالخیر و ابا شکور بلخی و شیخ اشراق می گفت و بسیار می گریست چونان که گفته اند مردان ِ مرد را دنیی دون٬ تاریک رخنه ی مرطوبی بیش نباشد...پس آن گاه رو به یار غار می کرد و می فرمود:امید٬بخون دیگه سگ سیاه...و امید می خواند:توی رودخونه ی قلبت....
۸.الا ای آهوی وحشی کجایی...(فرامرز اصلانی)
انسان وقتی جوان تر است مشکل بتواند تن به حرف زور بدهد خاصه اگر کمی روشن بین و آزاد اندیش باشد.این بخش از نوشته ی من گرچه کمی بو دار است ولی حاوی نکات عبرت آموزی است که شاید بتواند راه گشای جوانان این آب و خاک دلیر پرور باشد...
کیمیادوش مردی موقر و بسیار جدی است.او معنای مسئولیت را به خوبی می فهمد و امور محوله را با وسواس وبا دقتی شایان ذکر به انجام می رساندهرگز ندیده ام زیر بار حرف زور برود و این از سجایای همه ی مردان بزرگ است...قصه ی آن شب لعنتی را قبلا هم نوشته ام ولی شاید یادآوری آن خالی از لطف نباشد:
شب چهارشنبه سوری بود و داشتیم با کیمیادوش و مهبد و علی برای خودمان دور می زدیم و فرامرز هم داشت از توی پخش ماشین از هجران ِ آهوی وحشی گریزپا ناله می کرد.ناگهان کسان اسلحه به دستی امر به توقف دادند:چهار جوان و ماشین رنوی سبز کاهویی و ترانه ای پر از فسق و فجور مدارک مستندی بودند که بازداشت راننده و مصادره ی آلات جرم را اجتناب ناپذیر می نمودند...کیمیادوش را در توالت پایگاه محبوس کرده و ما را پی سند و ضامن و این جور چیزها فرستادند...ساعاتی بعد وقتی با مدارک لازم برای آزادی آن شیر در زنجیر برگشتیم فریادهای کیمیادوش بود که لرزه بر اندام فلک می انداخت:آقا من مسئولیت دارم...خر خودتی...
به کیمیا گفته بودند که کنار در ِ توالت بنشیند و مواظب باشد که حاجتمندان بعد از قضای حاجت به فراخور ِ حاجت ِقضا شده پولی در قوطی کنسرو بی اندازند:حاجت مایع دو تومان و حاجت جامد پنج تومان( آن وقت ها پول خوبی به حساب می آمد)...حالا نگو که یک آدم بی نزاکت برای قضای یک حاجت جامد و خیلی خیلی مبسوط و بودار فقط یک تومان داخل قوطی انداخته بود واین نعره های کیمیادوش بود که نمی خواست تن به حرف زور بدهد و دلاورانه قد علم کرده وگریبان مردک را گرفته بود وتا حق را نستاند پای از مجاهده باز نایستاند...رایحه ی حاجت آن مرد آن قدر فغان برانگیز بود که واقعا ما هم اگر جای کیمیا بودیم شاید همین کار را می کردیم...حالا هر وقت این ترانه را می شنوم یاد کیمیادوش این رویینه مرد دلاور و آزاده می افتم که مردانه در مقابل ناروایی ها ایستاد و تن به زور نداد......(از این که این قسمت کمی بو دار شد معذرت می خواهم)....

۹.وقتی میای صدای پات از همه جاده ها می آد...(هایده)
این آخرین منزل بود.می دانستم که بی او نفسم می گیرد.می دانستم که آمده است تا همه کسم بشود....توی مطب روی چیز سبز رنگی که روزگاری مبل نفیسی بود و جهاز فاخر مادر کیمیادوش محسوب می شد به انتظار می نشستم تا که صدای پایش بپیچد و بیاید و همه کسم بشود....و چه انتظار رنگینی...و او آمد...کشیده قامت و رخشان چشم....و همه کسم شد تا به ابد...ابدی به پهنای آن نمی دانم تا کجای روزگار....و حالا وقتی صدای پایش از همه جاده های جهان می آید ناگهان نفسم می گیرد و می دانم که عنقریب آن گلوله هایی را که با هزار خون دل درست کرده ام و به زحمت زیر مبلی چیزی جاسازی کرده ام پیدا می کند و صدای زیبایش در گوشم تکرار می شود:مرد خجالت بکش ..آخه تو دکتری مثلا.....ومن می دانم که باید بروم و سنگک داغی برای سفره ی شب مان بخرم....
۱۰.داشتم ترانه ی "پریماورا" اثر بانو "آمالیا رودریگز" را گوش می کردم و کامنت های شما را می خواندم.شمایی که در این چند ماه مرا از یاد نبردید...حالا هر وقت آمالیا این ترانه را بخواند من به کسان زیادی فکر می کنم و به خودم می گویم:
"داشتن یه دوست عالیه حتی اگه آدم دم مرگ باشه"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست عزیز٬دیدی آخرش حمال شدم ؟.....به اردیبهشت و به روز امتحانت فکر کن تا مثل من نشوی باباجان.......

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت توسط امید.م |