تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها

اولین بار که نفرت از اعدام را تجربه کردم مثل خیلی دیگر از بچه ها زمانی بود که گوسفندی را پیش چشمها یم سر بریدند بینوا با دیدن جمعی که حریصانه در انتظار به صلابه کشیدنش بودندوکاردی که در دست سلاخی تیز می شد خطر را حس کرده بودومی لرزیدوگریه می کرد یا من اینطور فکر می کردم.

 از دیدن مظلومیت واضطرابش رنج می بردم ودلم می خواست زودتر خلاصش کنند.چه تلخ است انتظار مرگ درعین دوست داشتن زندگی.چه تلخ است لحظه لحظه را با یاد مرگ سر کردن ولحظه پایان را بارها وبارها درذهن خود مجسم کردن وذره ذره ذوب شدن.امان از این انتظار .خاصه انتظار محاکمه و انتظار مرگ....
چندی پیش قاتلی را در ملا عام و در همین حوالی بر دار کردندومن پریشان می دیدم ومی شنیدم که خلایق با چه شوقی به تماشا می روند وبا چه غیظی لحظه انتقام را می نگرند.گفتگو ندارد که آن کس که خون دیگران می ریزد مستوجب عقوبت است و در جوامعی چون جامعه ما که بلوغ آدمیان مدتهاست به عللی که خود می دانید به تعویق افتاده است شاید چاره ای جز این نباشد اما در اثر دهی چنین روشهایی تردید بسیار وجود دارد.
اما تمام کسانی که به چوبه دار سپرده شدند جنایتکار نبودندوبه عکس بسیار جنایتکاران نیز از مجازات جسته اندوهمین است که قصه را تلخ تر وتحمل ناپذیرتر می کند.آیا قربانیان پل پوت ها  پینوشه ها   ایدی امین هاو این اواخر صدام ودیگران گناهی جز ننوشتن دیکته آقایان را مرتکب شده بودند؟وچه بسیار کسان که جان بر سر سو ءتفاهم و سو ء ظنی گذاردندوبیهوده راهی میدان های اعدام شدند....

پاییز غمبار ۶۷ ترانه ای از احمد کایا عقده های دلم را خالی کرد وچه زیبا وحزن آور اندیشه های آخرین لحظه یک اعدامی را با صدای سوزانش به تصویر کشیده است:

شعله شمع لرزانی که هوا را به دودی در هم پیچ می آگند
ومهی که در آن چشم چشم را نمی بیند نبودیم ما
مرا با علم دریاب نوردیده ام با فلسفه دریاب وبا تاریخ داوری نما!

مرگ برای من عسل نیست   اعدام برای من چونان گل نیست  شبهایم بسیار تاریک است   بیا ای دلدار رویاهایم  نور مهتاب را بنوشانم

اه...من بر حسرت قدغن    حسرت بر من قدغن است    از سبیلهایم گلی آویزان نخواهد شد   داشتن سبیل برای من قدغن است   سهم من زندان است سهم من سکوت است  وشماره ای که بر گریبانم حمایل است
بجای معشوق  اعدامها را... اعدامها را در آغوش میگیرم ومی خوابم   واز این پس صبورانه انتظار می کشم تا هنگام که ابرها را از چهره ام میزدایید  آنان را که بیگناه محکومم کردند به محاکمه می کشید  وآن آینده زیبا را برایم می آورید    آن هنگام سرانجام عشقم با مرگ بیگانه خواهد شد    سرانگشتاتم را در خاک فرو خواهم کرد    از خاک خود برخواهم خاست    در چشمانم خورشید خواهد درخشید   وبرگورم غنچه ها خواهید کاشت غنچه ها خواهید کاشت بر گورم 

سهم من رویا  سهم من خواب سهم من لحظاتی است که هریک به داستانی میمانند  در سلول خویش تنهایم     بیا ای محبوب رویاهایم     عریان شو وخود را برایم مهیا کن

لحظاتی دیگر مرا برای بردار کردن خواهند برد    لحظاتی دیگر چارپایه را از زیر پایم خواهند کشید وخواهندم کشت    خداحافظ همه آنچیزها که دوست می داشتم:چهار فصل هفت قاره  آسمان آبی  تمام طبیعت  خداحافظ  خداحافظ ای عاشقان  کودکان دانشگاه ها  دختران جوان  فضای لایتناهی سیاره ها  ستاره ها خداحافظ     خداحافظ سمفونی ها   آهنگ های رقص آور  غزل ها و شعرهای  عاشقانه      اعلامیه ها وشعرهایی که همصدا تکرار می کردیم.    ای سرزمینی که کوه هایت را پیمودیم واز رودهایت  برهنه پای و استوار گذر کردیم خداحافظ. خداحافظ ای باب میل هایم:آش داغم 
چایی ام  سیگارم...  نوبت هواخوری ام   نوبت حمام ام  نوبت دستبند خوردن ام  .  پای جامه ام  جلیقه ام   دستکشم کفش هایم   وساعتم  وقلمم  و مبارزه ام که به دوستان عزیز واگذاردم خداحافظ 

دوست من  عشق من  نفست را رها کن به سوی من    خواب به چشمانم  راه نمی یابد   خاطره ها از پس هم می آیند   بیا مادر مرا شیر بنوشان

خداحافظ ای انسانهایی که به خاطرتان خاطراتم را رها کردم    انسانهایی که برای خوشبختیشان مبارزه کردم   هفت قاره  چهار دریا  هفت اقلیم  شصت وهفت شهر  مدرسه ها محله ها پلها  راه آهن ها  ساحل دریا ها  قایق های ماهی گیری  لنجها  کارخانه هایی که در طول جاده های آسفالته صف کشیده اند  وکارگران وروستاییان. خداحافظ سرزمین من خداحافظ مادر خداحافظ پدر   برادر   خداحافظ عشق من خداحافظ دنیا  خداحافظ ای همه خلق های جهان  به مکانی نامحدود  به زمانی نامحدود می روم من   با اینکه  عاشقم  با وجودی که زندگی را دوست می دارم   می روم دوستانم  خداحافظ  خداحافظ ....
مرا بازندگیم پرس وجو کن نوردیده ام   مرا با دلم   مرا با خودم  مرا با آگاهی دریاب  مرا با فلسفه دریاب  مرا با تاریخ دریاب وآنگونه داوری کن!

 برای شنیدن ترانه راست کلیک کرده گزینهsave target as را انخاب کنید وپس از دانلود بشنویدلحظه اعدام (با ریل پلیر گوش کنید)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

وقتی که آن مرد آمد بزرگترین آرزوی ورزشی خیلی ها بردن اردن بود .آن مرد وقتی آمد که صعود به جام جهانی آرزویی بس زیاده خواهانه بود.آن مرد در باران آمد.اردن را بردیم.خیلی های دیگر را بردیم.درجام ملتها با کمی بدشانسی سوم شدیم ...وبه جام جهانی صعود کردیم بی هیچ حماسه ای.او اهل حماسه نیست این را از چهره سردش می توانی بخوانی.

می گویند تیم زیبا بازی نمی کند .می گویند مردم ناراضی هستند.کارشناسان ومربیان فهیم داخلی ومسئولان در پی راه چاره اندواین مرا متعجب می کند!

درسرزمینی که مدیریت کارخانه خیارشورسازی مصادره ای  آش آباد سفلی اعلام می کند محصولاتش از موارد مشابه خارجی برتر است و کیفیت مدیریت آن از استانداردهای بین المللی بالاتراست وکسی را هم سر آن نیست که مدرکی بجوید در مملکتی که مدیران همه به هم شبیه اش عاشق آمار وارقامند ودر مقام حرف ما را بر تارک کاینات می نشانندوخود را مایه مباهات علم مدیریت میدانند آمار برانکو نباید آمار بدی باشد .
البته آقایان صد درصد در پی جلب رضایت مردم وتکریم افکار عمومی می باشند .....جناب آقای مایلی کهن دلیل واضح این مدعاست.ایشان که در کلکسیون ورزشی خود موارد متعددی از درگیری وکتک کاری با داور تماشاچی خبرنگار وبازیکن را دارندوافتخار حذف تیمهای ملی وامید وقعر نشین کردن چند تیم باشگاهی را یدک می کشند به دلیل علاقه بیش از حد قاطبه اهالی مملکت به سجایای ورزشی اخلاقی وجاذبه های انکارناپذیر ظاهری ایشان هر ازگاهی اداره بخش مهمی از فوتبال کشور را به دست گرفته وافتخاری بر مجموعه افتخارات خود ومیهن خود می افزایند

اواهل هیاهو نیست در سکوت کار خود می کند ازهنر هتاکی ودریده گویی بی بهره است وهمگان را احترامی در خور می گذارد.بدلیل اقامت چندساله با سجایا وبلایای فرهنگی ما آشناست او میداند که ما نه چندان صبوریم که غوره را مجال حلوا شدن دهیم نه چندان بزرگوار که تلخی زهرآبگون شکست را تاب آریم.منتقدانش میگویند که تیم او زیبا(دقت کنید:" زیبا "ونه "فنی")بازی نمی کند اما او بی اعتنا به بهانه ها وبا شناخت دقیق انتخاب خود را کرده است :"نتیجه".همان چیزی که سالهای سال مربیان داخلی(همانها که ائتلاف محکمی برعلیه برانکو شکل داده اند)از کسب آن عاجز بوده اند
************

نه!گناه برانکو بدبازی کردن تیم نیست......

می شود اورا وادار کرد به شئونات مذهبی وفرهنگی ما احترام بگذارد میشود اورا وادار کرد کراوات نزند اما...اما بعید است بشود اورا وادار نمود تا روی لباس خود نام مقدسین را بدوزد یابعد از هر پیروزی احتمالی درمقابل دوربینهای تلویزیونی -که در غوغای جام جهانی مشتری بسیار دارد- دست بر آسمان برد یا پیشانی بر زمین ساید وسجده شکر به جا آرد همان چیزی که برخی را سخت خوش می آید ....آری برادر جرم این است.....جرم این است...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

 

ای یار

سوختگانیم وامیدی مان نیست

نه به این خیل سیه پوش سوگوار

نه به آن تلخ بی سخاوت دشوار

بیا تا به سهمی از سرشک شبانگاه وشبنم صبحگاه قانع باشیم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

۱.اما واقعا تا وقتی آدم دختردار نشده چیزی از پدر شدن کم داره بخصوص وقتی داره کم کم بزرگ میشه وناز کردن یاد میگیره واقعا عالمی داره.انصافا خونه بدون دختر یه کم دلگیره.(البته قربون هردوتاشون برم)

۲.امروز یه خانومی حرف عجیبی به ام زذ گفت:شما مردا خیلی با جنبه تر از ما زنها هستید.با اینکه شرع و عرف وقانون به شما همه جوره میدون داده ولی باز تعداد مردایی که از این مزیت استفاده میکنن وتعدد زوجات اعم از رسمی وغیر رسمیشو اختیارمیکنن زیاد  نیست!معلوم نیست اگر چنین امتیازی به ما زنها داده شده بود چه اتفاقی می افتاد .گناه درست یا غلطش گردن خودش اما راستش با اینکه بنده گرایشات فمینیستی نسبتا شدیدی دارم بازم از شنیدن حرفاش کیف کردم آخه این اولین بار بود که از زبون یک زن آن هم بدون داشتن کوچکترین منفعت مادی یا معنوی چنین تعریفی رو راجع به مردها می شنیدم.تا جایی که یادم میاد خانوما اغلب دل پری از آقایون داشته ودارند.

۳.دوستام خانواده م خانمم وتعدادی از خواننده های این وبلاگ در مورد مطلب قبلی(که یک داستان تقریبا واقعی بود)گفتن که خیلی معما گونه غیر قابل درک پیچیده ودریک کلام به درد نخور بود.خیلی خیلی متشکرم!راستش خودم که خیلی کیف کردم.ویلیام فالکنر آسوده بخواب که ما بیداریم!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

مسافر سبیلو گفت:حاجی شیشه را ببند یخ کردیم.رستم شیشه را داد بالا وبخاری را روشن کرد شب سردی بود اما رستم گر گرفته بود همه جانش میسوخت

دکتر لحاف را که از روی مشهدی ابوالقاسم کنار زد بوی ادرار اتاق را پر کرد تهمینه سرخ شد ولبش را گزید دکتر همینطور که مشغول معاینه بود زمزمه کرد :گفتم که رستم خان این کار  خانه نیست باید پدر را بستری کنید.گوشی را که روی ریه ها گذاشت صورتش در هم رفت برگشت ونگاه تیره ای به صورت رستم انداخت از همان نگاه ها که بعد از معاینه سهراب انداخته بود.گفت باید عمل بشود زده است  به ریه هایش...  انشالله خوب میشود  واین را با تردید گفت.مشهدی ابوالقاسم بی اعتنا داشت زیر لب چیزی می خواند دکتر لبخندی زد وگفت بازهم شاهنامه؟....رودابه آه کشید وصلوات فرستاد  سرباز توی قاب عکس اخم کرده بود

مسافر چاق بیسکویت را به طرف رستم گرفت :بزن حاجی! معده رستم داشت میسوخت جای ترکش ها هم میسوخت اصلا همه جانش میسوخت بیسکویتی برداشت وبه دهان برد

تهمینه داشت زار میزد رودابه زیر لب دعا می خواند مشهدی ابوالقاسم شاهنامه میخواند دکتر گفت کاری نمیشود کرد زیادی تزریق کرده است کجا اینکاررا کرده؟تهمینه مستراح را نشان داد دکتر به رستم گفت برو سرنگ را پیدا کن می خواهم بدهم آزمایش.عکس سرباز توی فاب عکس بغض کرده بود.گلوی رستم میسوخت.جای ترکشها داشت میسوخت.چشمهایش هم میسوخت اصلا همه دنیا داشت میسوخت  همه جا آتش گرفته بود. صدای انفجار می آمد صدای زوره خمپاره....

با صدای فریاد مسافرهاوبوق بلند کامیون رستم به خود آمدوفرمان را گرفت سمت راست .مسافر سبیلو زیر لب فحش داد مسافر جوانتر گفت حاجی کجایی؟رستم نگاهش کرد چشمانش به رنگ سیاوش بود.

رستم داد کشید:من پسری به اسم سیاوش ندارم.همین الان این آت وآشغالها را میریزی بیرون.
تهمینه عکس سیاوش را می بوسیدوبه روی کتابها ولباسهایش دست می کشید:آخرطفل معصوم چه گناهی کرده بچه ام آزارش تا به حال به هیچکس...
هه پس کی بود رفت خودش را انداخت بغل دشمن؟همان دشمنی که مملکت را زیر ضرب گرفته بود همان بی دینی که زن وبچه مردم را بی سیرت وآواره کرد همان ناجوانمردی که برادر من وعموی خودش را ازبین بردوبه سرباز توی قاب اشاره کرد که حالا داشت مظلومانه نگاه میکرد.
تهمینه فریاد زد:نه رستم خان بچه من از این دلها نداشت او کسی را نکشته او فقط...رودابه سر از مفاتیح برداشت:شب عیدی خونتان را کثیف نکنید شگون ندارد خانه تکانی ...مشهدی ابوالقاسم داشت بلند بلند شاهنامه میخواند.سهراب خرخر میکرد.

رستم سیگاری گیراند.رادیوی ماشین داشت آواز می خواند.با خود فکر کرد: سیاوش از اولش حال درست وحسابی نداشت دوستانش هم معلوم نبودچه به خوردش دادند که پاک هوایی شد اما سهراب...سهراب...بچه گی سهراب را به خاطر نمی آورد یعنی اصلا ندیده بود اما تا آنجا که یادش می آمد می دانست که بچه باهوشی بود از پدر بزرگ شعرهای زیادی یاد گرفته بود از مادربزرگ قران راووقتی تلفن میکرد مثل بلبل حرف میزد. با عمویش جور بودبا هم به سینما می رفتند یا فوتبال بازی میکردند...ای کاش...ای کاش برایش آن کفش های فوتبال را....جای ترکشها داشت میسوخت ..چیزی درمیان سینه اش میسوخت....امان از رفیق بد بچه را خام کردند....
شب آخرگفته بود کنار میگذارد...گفته بود که می خواهد آدم بشود..نمی خواهد باعث سرشکستگی پدرش بشود...وپدر را بوسیده بودوجای زخمها را بوسیده بود..گلایه کرده بود که تو هیچوقت مرا دوست نداشتی ...هیچوقت به من اعتنا نکردی تو اصلا هیچکس را دوست نداشتی حتی عمو را .عمو هم که رفت ناراحت نشدی ...آخ عمو ..عمو...عمووگریسته بود وچشمهای رودابه هم خیس شده بودوچشمهای تهمینه هم خیس شده بودوچشمهای عمو درقاب عکس خیس شده بود

بازپرس کشیک تند تند مینوشت:
...مقتول با ضربات متعدد جسمی برنده به گردن وشکم به قتل رسیده است جسد جهت بررسی های بیشتر واحراز هویت به پزشکی قانونی تحویل گردد....
افسر پلیس با بیسیم گزارش می داد:قاتل یا قاتلین پس از به قتل رساندن راننده با اتومبیل وی که یک دستگاه پیکان قرمز مدل ۵۷ میباشد قصد فرار داشته اند که چند متر آنسوتر ماشین از حرکت بازمانده و سارق یا سارقین با استفاده از تاریکی شب متواری شده اند...

چراغهای پیکان مثل حیوان نیمه جانی کم سو وکم سوتر میشد...چشمهای رستم با آرامش به آسمان دوخته شده بود....دیگر جای ترکشها نمیسوخت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

صدا زدم آبتین بابا کجایی ؟-اینجام بابا
ایستاده بود جلوی مغازه داشت با کسی حرف میزدنزدیکتر رفتم:با پسری
پنج  شش ساله گرم صحبت بود.یکی دو سالی از خودش بزرگتر.پسر لباسهای
رنگ ورو رفته چرکی به تن داشت.یک جفت چکمه لاستیکی نوی آبی به پا
داشت.چکمه ها برایش بزرگ بود.آبتین داشت با حرکات دست وپا برای پسرک
از کارتون فوتبالیست ها وواکاشی زوما وکاکه رو حرف میزد(تازگیها به این
سی دی ها گیر داده):سوباسا محکم با حرکت برگردون توپ رو وارد دروازه
کرد(در همین حین خودش هم برگردان زد)کفشهاش از این باحالا بود مثل مال من.
پسر با غرور چکمه هایش را نشان داد:مال منم خیلی محکمه باهاش شوت که میزنم تا اون دورا میره!
آبتین با تحسین نگاهی به چکمه های پسر کرد وگفت:آره رو کرد به من :بابا از این کفشا برام می خری؟
نگاهش کردم:چه ساندیسی برات بگیرم؟-آب انار ورو کرد به پسرک:تو چی میخوری؟آب سیب بهتره آدم قوی میشه!آبتین گفت:بابا منم آب سیب می خوام.آب سیب هاشان را که دادم پسرک انا نی را فرو کرد وشروع کرد به خوردن ودوید ورفت.گفتم آبتین بدو بابا

داشتم راه می افتادم که دیدم پسرک به شیشه میزند شیشه را پایین آوردم دستش را با تکه ای بربری تازه به سمت آبتین دراز کرد آبتین مردد بود پسر گفت بگیر مال تو خب تو هم به من آب سیب دادی!
نان را دادومثل یک مرد خداحافظی کرد ورفت.آبتین گفت بابا به مامان نگی ها گفتم:باشه.

کمی آنورتر زن داشت گدایی میکرد وباقیمانده ساندیس پسرش را می خورد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

این وبلاگ نویسی هم از آن حرکاتی است که در جامعه ما یکباره گل کرد مد شد وبه سرعت فراگیر شد وصدالبته مانند سایر حرکاتی که از این دست هستد زود هم فروکش کرد(به همین دلیل است که ما شروع کرده ایم چون همیشه یک فاز عقبیم)اوایل وقتی وبلاگها را میخواندی پر از امید بودومیل به زندگی بعد آموزشهای مختلف افزوده شد عده ای سعی کردند آن را محملی برای پول درآوردن کنند عده ای وسیله ای برای ابراز وجود.گروهی برای پرمخاطب شدن رو کردند به پخش عکس ها وموضوعات سکسی ونیز پخش کردن عکس های خصوص هنرمندان ومشاهیرو...وخوب عده ا ی هم بودند که اغلب دانشجویان رشته های هنری وخبر بودند وبه امر اطلاع رسانی وامور سیاسیی پرداختندوالبته آنچنان که انتظار میرفت مورد تفقد ونوازش قرار گرفتند...

اما امروز وبلاگها بیشتر مکانی است برای طرح دلتنگیهاوگفتن حرفهای تنهایی.نظرات پای وبلاگها هم که اغلب بی ربط به موضوع وبیشتر برای معرفی خود ووبلاگ خود است
درست مثل دانشگاه پهنه اینترنت بیشتر دراختیار خانمها است وانصافا عده ای از انها بسیار حرفه ای عمل می کنند وکارشان عالی است وخیلی هاشان که در دانشگاه نتوانسته بودند به اهدافشان برسند با استفاده بهینه ازاین وسیله به خیلی از آرزوهایشان رسیدند.کم نیستند بانوان اندیشمندی که مرد ایده آلشان را در همین فضای مجازی پیدا کرده اند واین خود از دستاوردهای ارزشمند تکنولوژی است
موضوع وبلاگهای خانمهابیشتر بر دو گونه است:۱.وبلاگهای دخترانه که بیشتر شامل اشعار پست مدرن  اندوه تنهایی با چاشنی فروغ فرخزاد  صحبتهای فمینیستی با ژست سیمون دوبوارو معرفی کتاب فیلم موسیقی و شرح سفرهای دسته جمعی وکوهنوردی و....و ایضا نامردی دوست پسرهایی که عشقشان را کردند اما به وعده ها وفا نکردند
۲.وبلاگهای زنانه که بیشتر حاوی درددلهای زنانه به شیوه زن روز خاصه دردوران محمدرضا شاه میباشد مثل:چرا فقط ما زنها باید بزاییم چرا مردها نمی زایند؟ چرا مردها موقع ظرف شستن آواز نمی خوانند؟خدایااصلا چرا مادر شوهر وخواهر شوهر را آفریدی؟چرا ما نمیتوانیم سر شوهرهایمان هوو بیاوریم مگر مادل نداریم؟شوهرم مرا درک نمی کند تا نصف شب جون میکنم ووبلاگ مینویسم باز ازمن انتظار شام وناهار داردومطالب دیگری که ذکر آن دراینجا مخل عفت عمومی است.

وقتی ماهواره تازه آمده بود خیلی ها کار را تمام شده می دانستند  از صبح تا شب می نشستند ومیدیدندوگوش میکردندوهرجا که می رفتی کامنت هاونظریات سیاسی ضیا آتابای وخانم هاله ودیگران بودوبا شنیدن نظریات درپیتی پزشکان ومتخصصین تلویزیون شب خیزوتپش و...که بیشتر جنبه تبلیغ دارو داشت کیف میکردند وحس آپ تودیت بودن لبریزشان میکرد ولی حالا چه ؟دکان های مسخره ای که با تهمت وافترا به همدیگروگدایی از تماشاچی وجلب آگهی های صدتا یک غاز امرار معاش میکنندوبود ونبودشان توفیری نمی کند

این بلا به اینترنت هم سرایت کرده است ترا به خدا یکبار با دقت کامنت های وبلاگهای مطرح را بخوانبد تا متوجه شوید چه میگویم.نظریاتی که یا فحش است یا تبلیغ خود ویا پرت وپلا

اماآنچه مرا به وبلاگ نویسی وامیدارد نه افشاگری است نه ادعای اصلاح امور است نه سودای مطرح شدن .
در این گوشه ملال انگیز ودر این روزمرگی تهوع آور اینجا کلبه ای است که با آنان که دوست می دارم خلوت میکنم یادی از آن دوران پر شور وشر میکنم دوباره جوان می شوم دوباره عاشق می شوم تا مجالی را که تا مرگ باقی است به بیهودگی نگذرانده باشم....دوستتان دارم ای سادگان صبور ...سادگان صبور.....

یادگارهای زیبایی از آنروزها به دستم رسیده که بزودی با شما قسمت میکنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

ای یار:

حکایت ما امروز

غمنامه حریق عطش ونامهربانی آسمان است

نه برکه ای تا که یاران را جرعه ای بخشد

نه سوداگری تا که متاع باران بفروشد

بیا تا این روزه ناگزیر را با برکتی از اشک به افطار بنشینیم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

حال خوشی داشتم برخلاف پنجشنبه.احتمالا مغزم عشقش کشیده بود کمی سروتونین ترشح کند مغزاست دیگر.پسرم گفت:پدر نوار بذار!پخش را که روشن کردم صدای فرامرز اصلانی ماشین را پرکرد:الا ای آهوی وحشی کجایی؟!!رادیو پیام حسابی حال داده بود اما من رفتم به سالهای نه چندان دور....

چهارشنبه سوری بود سال۷۱بارضاومهبدوعلی سوار رنو داشتیم خیابانها را دور میزدیم علی گفت برویم ولیعصر.خیابان ولی عصر تبریز مرکز خرید وگردشگاه نسبتا تروتمیز وپاتوق آن سالهای بچه های دانشجو بود.رضازیر لب گفت الان خیلی شلوغه...وبه سمت ولی عصر راند
جابه جا جوانها بودتد که بالاوپایین می رفتند.صدای ترقه وبمب شنیده می شد اما از آتش و بته خبری نبود.به رسم معهود آن سالها سر چهارراههاوخیابانهای اصلی جوانانی با لباسهای خاکی رنگ وچهره های روستایی ایستاده بودند وبا هر چیز که از نظر آنان مشکوک یا خلاف شرع بود برخورد میکردند.مشکوک وخلاف شرع ملاک واضحی نداشت تنها سلیقه وحس وحال آنان وریخت وقیافه وشانس ماها تعیین کننده بود.
سر یکی از چهارراهها سلیقه ماموروبد شانسی ما رنو را متوقف کردوما را پیاده.آقای مامور ریش کرکی تنک ودل پری داشت به ترکی به دوستش گفت ماشین را بگرد.پسرک هر چه گشت چیز به درد بخوری پیدا نکرد دست آخر به پخش ماشین اشاره کردوگفت این آت وآشغالها چیه جلوی ناموس مردم گوش می دید! فرامرز اصلانی داشت می خواند الا ای آهوی...گفتم برادر این شعر مال حافظ...گفت خفه شو بی ناموس این داریوش پدر سگ ضدانقلابه...علی ومهبد خنده شان گرفت پسرک عصبانی شد مدرک جرم را برداشت ورضارا چون راننده بود همراه خود برد ودر توالت پایگاه زندانی کرد....
دردسرتان ندهم با کلی دوندگی وآشنا بازی بالاخره رضا را ول کردندولی ما ماندیم وشبی که خراب شده بود....

باخود فکر میکردم چه حرامها که در این سالها حلال شد چه گناه ها که گذر سالها آنها را به صواب تبدیل کردومیدانم که گذر زمان باز هم بسیار چیزها را عوض خواهد کرد میدانم که روزی داریوش و گوگوش هم اگر لازم باشد دررادیو خواهند خواندواگر مصلحت تشخیص داده شود انجلینا جولی و مونیکا بلوچی هنر مند مردمی خواهند شد این وسط میماند خیل آنهاییکه بیهوده آزارها دیدند خیل آنها که از درس و کار وزندگی بازماندند ویا آواره دنیا شدند یا ماندندوسرخورده شدند .وحیف از عمرها که بیهوده سوخت وحیف از جانها که بر باد رفت.فرهاد نماند تا ببیند دیگر صدایش خلاف شرع نیست همانطور که فریدون ومازیار نماندند همانطور که خیلی از بزرگان ونخبگان نماندندوپوسیدندوسوختند...همانطور که  بی گناهان بسیار نماندند تااقتضای مصلحت را ببینند....

پسرم گفت پدر رسیدیم.از داخل مهد کودک صدای بچه ها می آمد داشتند "ای ایران "را می خواندند...!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

درکه باز شد بوی عرق تن با همراهی عطر اسپری ارزان قیمت حضور خانم نیرومند را اعلام کردند.زنی میانه بالا کمی گوشتالو وخوشرو.با صدای دورگه ولهجه مازنی فریاد زد:الهی فدات شم دکتر خوش اخلاق.وصدای خنده اش اتاق را پر کرد.کنارم که نشست بوی سیر هم به مجموعه بوها افزوده شد.نگاهش را که طعم بادام تلخ داشت به عکس دخترم پاشید:وا دخترته ماشاالله خدا نگهش داره.حالا انگار داشت با خودش حرف می زد:هر چی بزرگتر می شن زهرماری زحمتشون هم بیشتر می شه! حالا لبهایش هم داشت می لرزید:دکتر ایندفعه دیگه می خوام کارو یه سره کنم جون من کمکم کن بعد صدایش را پایین آورد:با یه یارو دهاتیه رفیق شدم وضعش توپه گفته خرج ترکمو میده !سگ مصب روز به روز داره گرونتر میشه معلوم هم نیست چه آشغالی قاطیش می کنن جون من فقط دوای درست وحسابی بنویس نمیتونم درد بکشم بچه هام بی شام وناهار میمونن.زهرماری دردم که یکی دو تا نیس کمرم ام داره منو میکشه فکر کنم عفونتم دارم مرتیکه خیلی کثافته.گفتم :ترشح هم داری سرش را تند تند پایین وبالا کرد:تادلت بخواد! زیر دلم...صدای فریاد زنی  سالن انتظار را پر کرد ولحظه ای بعد در اتاق با شدت باز شد:پتیاره خجالت بکش اون شوهر بی غیرتت کجاست که جلوتو بگیره...وبه طرف خانم نیرومند حمله کرد خانم نیرومند هم امانش نداد با ته کیفش ضربه محکمی بر سر زن زد زن به روی زمین ولو شد واز حال رفت.خانم نیرومند ناپدید شد

خانم جمالی زیر سرم مینالید:زنیکه تا فهمید شوهرم زمینش را فروخته زیر پاش نشست خداییش شوهرم اونجوری نیس صبح تا شب تو نونوایی داره جون میکنه این زنیکه نمیدونم چه جوری خامش کرده...یه تیکه زمین تو ده داشتیم گفتیم بفروشیم یه ماشین بخریم بلکه از کارگری و جون کندن الکی خلاص شیم اونم که این پدر سگ داره از دستش میگیره خرج خودشو اون شوهر معتادش میکنه ...دختراشم بدتر از خودش هنوز پستون درنیاورده شروع کردن...

اتاق تزریقات بوی پیاز داغ و رب می داد...
**************

چند روز پیش دوباره کتابLady_Chatterlys_Lover را خواندم شما هم بخوانید(فایل پی دی اف)

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

هی شطرنج باز سلام !چشمانت برق مثبت میزند بز هم برده ای میگویند حتی ابر رایانه را هم برده ای احسنت آفرین مرحبا به این همه استعداد.شنیده ام پیپت را چاق کرده ای بادی به غبغب انداخته ای وگفته ای:بله زندگی هم مثل شطرنج است کسی برنده است که حواسش را جمع کند خوب فکر کند حرکات حریف را حدس بزند چند حرکت بعد را پیش بینی کند وتمرین ومطالعه داشته باشد.هوم...

نه برادر نه !نمیدانم آیا تا بحال تخته نرد بازی کرده ای ؟شبیه شطرنج است هم باید حواست جمع باشد هم باید خوب فکر کنی هم باید...
فقط یک فرقی دارد اینجا یک جفت تاس دارد که تعیین کننده تعداد حرکات است اگر اعداد دو تاس شبیه هم باشد حرکات دو برابر میشود حرکات رو بجلوست برگشتی هم در کار نیست شروع می کنیم تاس بریز...اها حفت شش آوردی اما خیلی خوشحال تباش هیچ تاسی به خودی خود خوب نیست موقعیت مهم است بعضی وقتها یک ودو ناقابل نتیجه بازی را عوض میکند...اها مرا زدی...خیلی خوشحال نباش ممکن است به ضررت تمام شود درست در لحظه ای که فکر میکنی حریف را گیر انداخته ای وکار تمام است یک تاس ناغافل تمام حسابها را به هم میریزد...هوم تو این دست را بردی نه مارس کردی دو بر هیچ به نفع تو!...عجله نکن تا پنج خیلی مانده...تاس بریز برادر...بریز....بریز...

خیلی خوب اینقدر ناراحت نباش بازی است دیگر!برد وباخت دارد تازه تو که تقصیر نداری!تاست بد نشست وگرنه تو خیلی هم خوب بازی کردی...حواست جمع تر از من است.. قبول!هوشت بیشتر از من است ان هم قبول...اما چه فرق میکند نتیجه بازی مهم است تو باخته ای ومن برده ام...البته قبول دارم تاس من خوب نشست اما باید قبول کنی که باخته ای حتی با نتیجه چهار بر پنج!

بله برادر شانس هم مهم است اگر ریسک کردی وریسکت گرفت وبردی میگویند لیاقت دارد فکرش کار میکند اما اگر ریسکت نگرفت و باختی میگویند حقش است شعور ندارد...نتیجه مهم است نه خوب بازی کردن نتیجه است که تعیین میکند که از تو خوب بگویند یا بد.میزان حواس وشعور ولیاقت ترا نتیجه است که تعیین میکند می فهمی؟

گیرم که حواست خیلی هم جمع باشد که به کسی نزنی باز ممکن است یک حواس پرت ناغافل شوتت کند هوا .هر چقدر هم که خوب نقشه بکشی وپیش بینی کنی ممکن است سخنرانی آن کسی که تصمیم گیرنده است وتو در انتخابش هیچ نقشی نداشته ای همه چیز را وارونه کند.حالا هی برو فکر کن که چه سهامی بخری چه فرق میکند یک حرف بی منطق حباب بورس را میترکاند.بیخودی به خانه زیبایت نناز یک زلزله دو ریشتری ناقابل ترا راهی خانه ابدی میکنداینقدر بیداری نکش ودرس نخوان یک بخشنامه ساده از یک وزیر یک شبه کاسه کوزه ها را به هم خواهد ریخت.میگویی حسابی جمع کرده ای ومیخواهی از این خراب شده بروی   به سلامت!کی پرواز داری؟برو برادر اما مراقب باش ممکن است این پرواز  پرواز به سوی بی نهایت باشد...

میبینی برادر زندگی تخته نرد است بیشتر از شعور وحواس به شانس احتیاج دارد...اما...اما یک فرق دیگر هم دارد درتخته نرد مردی یا نامردی تاثیری ندارد اما در زندگی چرا!اگر میخواهی ببری بسم الله...اما بهتر است جوانمرد نباشی.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

آفتاب سوزان وسایه سار در دور دستها
دستانی که به دوستی دراز می شوند در دوردستها
سیاهیها دام گسترده اند درراهها
پایان من از دیروز پیدا بود.

حرامیان راهم را بسته اند
پرندگان خبر کش به پرواز درمی آیند
حکم مرا تلفنها در گوش هم تکرار میکنند
پایان من از دیروز پیدا بود

چشمانم پر میشود گویی خون می بارم
آوار گلویم را میفشارد نفس بریده می مانم
پرده ها بسته اند شاهدی ندارم
باور نمی کنی وگریه میکنی

آیا تو شب هستی و من تن خسته ای؟
آیا تو گلوله ای ومن زخم خورده ای؟
رویاهایم در بند دلم تبعیدی
دلم کودکی دل آزرده است
خاموش وبیزار و دل آزرده ام من
دل آزرده ای که نه آرام میگیرد نه سر فریاددارد

کوهها پر برف وراهها دور
دستهایم از آغوش یار بدور
دشمنانم در راه دام گسترده اند
پایان من از دیروز پیدا بود

نظامیان راه بر من بسته اند
بنفشه ها پژمرده سبز می شوند
حکم من دهان به دهان می چرخد
پایان من از دیروز پیدا بود

..........

این ترجمه ای بود از ترانه زیبای "تدیرگین"با صدای احمد کایا که به حال امروز من میماندبشنوید

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

در سالهای مه الود دانشجویی من روز دانشجو چنین روزی بود:
۱.نوشته ای در پانل دانشکده به دانشجویان تبریک میگفت.

۲.اساتیدبه دانشجویان تبریک میگفتند

۳.روزنامه ها به دانشجویان تبریک می گفتندوبه ادامه مبارزه با آمریکا تشویق میکردند

۴.به همین ترتیب تلویزیون رادیو و...تبریک می گفتندوتشویق می کردند


وهنگام ناهار سلف غذای آبرومندانه ای میدادوپرتقالی  سیبی چیزی کنار آن ضمیمه میکرد وما هم به دانشجو بودن وروشنفکر بودن خود مباهات میکردیم وباکیف سیب را گاز میزدیم وازمسئولین خواهش میکردیم اگر ممکن است هفته یا دهه دانشجو اعلام کنند.
حالا را نمیدانم اما اگر آن وقتهاکسی از یکی از ماها میپرسید روز دانشجو چه روزی است احیانا جواب می شنید روز اشغال لانه جاسوسی یا روز تاسیس دانشگاه درایران و یا اگر طرف کمی انصاف داشت میگفت نمیدانم.
کمتر کسی نام آن سه یار دبستانی را شنیده بود کمتر کسی علاقه ای به خواندن یا شنیدن سرگذشت جنبش دانشجویی درایران داشت ومگر میشداز آن همه فیلتر و تحقیقات محلی ومدرسه ای و...بگذری وهنوز جرات وحوصله ای داشته باشی برای معقولات.درست را خوب بخوان تا دکتر خوبی شوی اگر وقت اضافه داشتی برو ورزش کن یا اصلا برو اتاق قلی یک دست شطرنج بزن.حالا اگر دلت می خواهد یواشکی از ضبط بقول امروزیها "زاغارت"محمد کمی داریوش و گوگوش گوش بده مبادا به دخترها نگاه چپ کنی مبادا رنگ لباست جلف باشد مبادا ...

باز خوش به حال بچه های امروز که همچین مباداهای مسخره ای پیش رو ندارنداما خوب از اینها هم که بپرسی جنبش دانشجویی یعنی چه بعید میدانم چیز بدرد بخوری نصیبت شود.

به باور من چیزی بنام جنبش دانشجویی به معنای واقعی کلمه در ایران یافت نمیشود.واصولا اغلب حرکات اجتماعی در ایران برپایه احساسات آنی وزود گذر بوجود میایدوبا آگاهی وتعقل میانه چندانی ندارد.دراین میان دانشجویان برحسب اقتضای سن وموقعیت فرصت وجرات بیشتری دارند وهرگاه حکومت کمی بندها را شل کند تحرکی شکل میگیرد که معمولا بلافاصله توسط گروه های سیاسی مورد بهره برداری قرار میگیردواصالت خود را از دست میدهد واغلب این بچه ها پیاده نظام سیاست بازهای حرفه ای میشوندوهزینه اش را هم معمولا میپردازند وچقدر هم گزاف.مثلا همین "سه آذر اهورایی" را از هرکدام کروه ها بپرسی متعلق به خود میدانند توده ای ادعای خودش را دارد نهضتی هم همینطور.

برآنم که تا هنگامی که دانش آموزان آگاهی نداشته باشیم دانشجویان وجنبشهای اصیلی نخواهیم داشت.متاسفانه حضور کامپیوتر وماهواره بیشتر از اینکه اگاه کننده باشد اخبار دهنده است آن هم با فرهنگ استفاده ای که ما داریم تکلیفش مشخص است ونسلی که باید بخواند تا بداند شفاهی بزرگ میشود و زود احساسی می شودوزود بازیچه میشود وباز تاریخ را تکرار می کندوراستی این طفلهای معصوم از که باید بیاموزند؟ازمعلمشان که از سر ناچاری وبیکاری معلم شده یا از پدرشان که روزی شصت ساعت کار میکند ؟از تلویزیون که مدام نوحه پخش میکند؟ از که؟

از همه اینها که بگذریم زیباترین بخش جنبش دانشجویی ما سرود آن است ترانه یار دبستانی که موسیقی متن فیلم از فریاد تا ترور بودومرحوم منصور تهرانی سازنده آن.

درست است که آقای جم هم خوب خوانده اما صدای فریدون فروغی چیز دیگری است شماهم بشنوید

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

سقوط  واژگونی  تصادف  انفجار  زلزله  سیل  خفاش شب  بیجه  .....

 ماتم  سوگ  فریاد  همدردی  ملت غیور و صبور کمک  کمک  کمک  ....

 رونق صفحه حوادث جستجوی عوامل حادثه  تکذیب  انکار  .....

دستگیری آبدارچی سریدار  راننده  باغبان....

ودر نهایت مرگ بر استکبار و تحریمهایش....

فراموشی خاموشی  انتظار....

وما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را...... ونوبت خود را انتظار میکشیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد درآن

پادشاه فصلها پاییز

 

خیابانهای گوهردشت و عظیمیه پرشده از برگ زرد .درست است که نمیبارد اما باز پاییز سروشکل خودش را دارد همان حس غریب همان غربت بی دلیل و ازلی.دوستی که در شیراز درس خوانده می گفت زیباترین پاییز را در انجا دیده گفت دلش برای ان پاییزها تنگ شده گفتم دل من هم برای پاییزهای خوب تبریز تنگ شده دلم برای دلتنگیهای آن روزها تنگ شده .روزهای خوب جوانی روزهای دانشگاه درس تحرک وعشق.جوانی وحس وحال آن پاییز را زیباتر جلوه میداد نه جاومکان آن.

آن روزها دلم که میگرفت میرفتم امامیه.گورستانی کوچک در گوشه ای از شهر.می نشستم برسر مزار صمد بهرنگی .هم او که عاشقانه وچون بید برسرایمان خود لرزید هرچه گفت کردوهرچه کرد نگفت.  آن وقتها دل خیلی از ما که میگرفت آنجا میرفتیم وخلوت میکردیم وآرام میگرفتیم.سالهای بعد از جنگ بود وفضا انهم در شهرستانها سخت بسته تر از امروز.

من صمد را خیلی دوست داشتم وهنوز هم دارم بااین تفاوت که که امروز خیلی از حرفهایش را قبول ندارم چاره کار را نه مسلسل پشت شیشه میدانم نه خنجر ماهی سیاه کوچولو.

امروز نه انتظار سواری را می کشم نه شیشه عمر دیو را درهزار توی پنهان ظلمات جستجو میکنم.

امروز نه مردن برای آرمان را می پسندم نه کشتن برای رهایی را.

حالا میدانم آنچه باید بمیرد نه انی است که تاکنون فکر میکردم.

سال گذشته برای تجدید خاطره سری به تبریز زدم.دوباره هر طور که بود خودم را به امامیه رساندم مزار صمد نونوارتر شده بود چند تصویرازاو و کارهایش اینسو و آنسو دیده میشد وجابجا شعرهاویادگاریها که در بزرگداشت او نوشته شده بود دیده میشد.دلم تپید همان طور که از دیدن رفیقی قدیمی می تپد.نشستم ویاد همه ان روزها وسالها در دلم جان گرفت . یاد آنها که دیگر نبودند.یاد خیلی چیزهای دیگر....

غرق در خود بودم که با صدای چند پیرزن وپیرمرد روستایی که مرثیه می خواندند به خود آمدم کمی انسوتر از مزار صمد مزاری دیده می شد که دور آن را پارچه های سبز بسته بودند وشمعهای نیم سوخته  و دعاهای سنجاق شده نشان از مقدس بودن آن مزار را داشت از یکی از آنها پرسیدم که آنجا مزار کیست جواب داد چطور نمی شناسی قبر سیدی است که کرامات زیادی دارد ما هر وقت مشکلی داشته باشیم به او توسل میکنیم لحظه ای بعد گور صمدرانشان دادوگفت این قبرکیست اینجاهم خیلی ها می آیند. نگاهش کردم وگفتم ...نمیدانم...درست نمیدانم...باید آدم بزرگی بوده باشد...حتما...شاید...شایداوهم کراماتی داشته است.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت توسط امید.م |

پاواروتی وسلین دیون عجب همراهی زیبایی.شما هم بشنوید
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت توسط امید.م |