تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها

با اینکه حوا گفته بود چیزی نمی خواهد ویک شاخه گل کافی است اما آدم عاقلتر از این حرف ها بود که حرف حوا را جدی بگیرد....
حوا حسابی به خودش رسیده بودو منتظر بود.آدم بعد از اهدای شاخه ای گل وگفتن "روز زن مبارک"٬با دستهای زمخت لرزان کادوها ـ که سه عدد برگ توت بند نامریی وسه عددبرگ دلمه ی لامبادایی در رنگهای مختلف بود ـ را تقدیم کرد وبا لبخند منتظر ماند.حوا تا چشمش به کادوها افتاد با سگرمه های درهم نگاه سرزنش باری به آدم انداخت و چیزی نگفت....آدم غمزده پرسید:خوشت نیومد؟...حوا بغض کرده گفت:دلم خوش بود اگه خیلی کارارو بلد نیستی لااقل آدمی...ولی ...ونگاهی به سبد پر از برگ توت وبرگ دلمه اش انداخت....
آدم با صدای لرزان وغمزده گفت:می دونم چی دلت می خواد خانوم جان ولی خودت که بهتر می دونی چیدن اون میوه خلاف مقرراته در ثانی من نمی دونم اون میوه چی داره که اینقدر هوسشو داری....تو که نه جاری ای داری که بخوای براش قپی در کنی نه همسایه ای که بخوای دلشو بسوزونی....
حوا حرف آدم را قطع کرد:خبه خبه ...بگو جرات ندارم....بگو دوستت ندارم...دهانش را پر کرد که بگوید اگرمادرت هم چنین خواسته ای داشت بازهم همین حرف را می زدی؟..اما یادش آمد که آدم مادری ندارد
آدم٬ آدم خونسرد وجنتلمنی بوداخلاقش خیلی شبیه زیدان بود: کمتر جوش می آورد اما وقتی عصبانی می شد بد جوری به هم می ریخت وهمانطور که می دانید آن موقعها هنوز شمری وجود نداشت که جلودارش باشد...ناگهان با عصبانیت فریاد زد:خیله خب...خودت خواستی و با عصبانیت به سمت درخت رفت وکله ی محکمی به درخت کوبید....میوه ی افتاده را برداشت و....ناگهان صدای سوت بلندی در فضا پیچید......
وبدینگونه بود که در یک "روز زن" بشر از بهشت اخراج وزندگی بر روی زمین آغاز شد..... 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داماد دوم ما مسیو خوشلوق از معدود مردانی است که از نزدیک شدن روز زن نه که غمگین نمی شود بلکه خیلی هم خوشحال می شود. او برای روز زن مراسم ویژ ه ای تدارک می بیند.از ده روز مانده به این روز خواب وخوراک ندارد.کله ی سحر بیدار می شود وبه بازار می رود و خرید می کند.بعد همه را با سلیقه توی بوتیکش می چیند.درست مثل شبهای عید٬یک نوع حالت عرفانی توی چهره اش دیده می شود وبا لبهای غنچه شده و صورت نورانی خدا را شکر می کند.اگر فروشش خیلی خوب باشد٬دست نماز می گیرد ونماز هم می خواند.درست مثل شبهای احیا.ازمعدود خانمهایی که این روز را دوست ندارند می شود شاگردهای ایشان را نام برد:دخترکانی که توسط خواهرم دستچین می شوند وشرط استخدامشان داشتن سبیل وخپل بودن است.بنده های خدا خیلی خسته می شوند....
روز زن چند سال پیش که به دلیل تعمیرات مطبم چند روزی تعطیل بود هم از سر بیکاری هم برای فضولی  سری به فروشگاه ایشان زدم.قیامتی بود.روی در و دیوار با جملاتی مودبانه والبته موذیانه روز زن به بانوان تبریک گفته شده بود که چندان هم بی طمع نبود.....
خریدارها چند دسته بودند:کسانی که صبح آمده بودند٬ زنانی بودند که شب قبل از شوهرشان پول گرفته بودند تا برای مادر خود ومادر شوهر والبته خودشان کادو بخرند.اینها گروه "پف آلودها" بودند:تا نصف شب با شوهرشان سروکله زده بودند وحتی احتمالا اشکی هم ریخته بودند.کسی چه می داند شاید کمی هم قهر کرده بودند.نکته ای که کاملا توی چشم می زد تلاش عجیب اینها برای این بود که کادوی مادرشان اگر شده هزار تومان از کادوی مادر شوهر گرانترو اگر هم نشد لااقل خوشرنگتر باشد.کمتر دیدم زنی از کادویی که برای خودش می خرد راضی باشد.معمولا چیزی را می پسندیدند که از مجموع بودجه ی پنهانی و پول اخاذی شده ی دیشب گرانتر می شد.آهی می کشیدند وبا بی میلی خریدشان را می کردند.
بعداز ظهر گروه "چشم شهلاها" آمدند. گروهی که تازه ازدواج کرده یا نامزد بودند.اینها مشتری های بهتری بودند چون هنوز بدن آقاها داغ بود ومی خواستند جلوی خانمها کم نیاورند.هنوز تکرار از عمق عطش نکاسته بود.خانمها با نگاههای شهلا انگشت روی جنسی می گذاشتند و آقاها با دل وجان قبول می کردند.وقتی خانمها برای پرو به اتاق پرو می رفتند آقاها از لای در چنان نگاهی به خانم می انداختند که مطمئن می شدی نه ماه دیگر به نفوس این آب و خاک کبریایی یکی دیگر افزوده خواهد شد بخصوص وقتی لبخند رضامند بانو را پس از خروج می دیدی حدست به یقین بدل می شد.....
گروه "آتشی ها "هم کم کم سر وکله شان پیدا شد:مردان بددلی که از چشمهاشان آتش می بارید.اینها همه جا را با شک وبد بینی نگاه می کردند وهنگامی که خانم برای پرو می رفت مدام دنبال دوربین مخفی می گشتند.اگر هم خانم را نیاورده بودند حین خرید حواسشان جمع بود که به پیراهن رو یا زیری که خریده اند نگاه چپ نکنی وآب دهان قورت ندهی....
نزدیکهای ساعت ده به درد نخورترین دسته(از نظر مسیو خوشلوق)از راه رسیدند."چپول ها".مردان رمانتیکی که از فرط عشق و احساس چشم هاشان چپ شده بود.اینها اغلب شاخه گلی در دست داشتند.بعضی هاشان کتابی هم خریده بودند وحالا برای خالی نبودن عریضه ماتیکی٬خط چشمی٬چیزی می خریدند که اغلب ارزان هم بودند....
هرچقدر به نیمه شب نزدیک می شدیم مسیو خوشلوق بیشتر گل از گلش می شکفت.بهترین مشتریان در راه بودند:"چشم سرخ ها".زنانی که شوهرانشان یادشان رفته بوده یا خساست کرده و چیزی نخریده بودند.از چشمهای سرخ خانم وزلفکان آشفته ی آقا می شد فهمید که چه اتفاقی افتاده.  حالا آقاها برای آنکه دل خانم را به دست بیاورند حسابی سرکیسه را شل می کردند وانصافا گرانترین چیزها را با گردن کج می خریدند.مسیو خوشلوق آخر شب وقتی که دخلش را با دقت شمرد٬دستهایش را با خلوص نیت به سمت آسمان برد واز ته دل شکر گزاری کردوبا طیب خاطر خرده شیشه هایی را که در اثر مشاجره ی خانم وآقایی تولید شده بود جمع کرد........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
**تذکر مهم:لطفا این قسمت را فقط آقایان بخوانند!!
برادران عزیز وفرزندان مهربانم٬یکی از نکاتی که برادر خردمند وپدر جهاندیده ی شما در این عمر سراسر برکت خود دریافته این است که علت عطش عجیب خانمها به کادوی روز زن نه خود این هدیه بلکه نوع رفتار شماست.از بس که در طول سال از زبان خود برای ابراز محبت بهره نمی گیرید٬این جماعت نازک دل منتظر این مناسبت میمانند تا ببینند چقدر دوستشان دارید٬بدیهی است هر قدر قیمت کادو بیشتر باشد فکر می کنند بیشتر دوستشان دارید.الکی هم نگویید ما برای همسرانمان به وفور از کلمات عاشقانه استفاده می کنیم٬آن جملاتی که در انتهای شب وبا چشمداشتی مشخص ادا می شود یا آن جمله های تکراری ای که توی وبلاگهاتان می نویسید یا جلوی مهمانها با خنده ی لوسی ادا می کنید وبیشتر برای آقا نشان دادن خودتان است٬ به درد خودتان می خورد.سعی کنید هراز گاهی بی هیچ بهانه ای ٬با رفتار وکلمات شاعرانه٬عشق خود را اثبات کنید.والله نتیجه اش را خواهید دید.آن وقت خانمتان مثل این خانم گیتی خدابیامرز برایتان از این چیزها می خواند.آن وقت لازم نیست که روز زن عزا بگیرید وکاسه ی چه کنم چه کنم به دست بگیرید....از این سیرپرست یاد بگیرید که نصایح مرا مو به مو اجرا کرده..... وحالا اگر زنده مانده باشد آرزو می کنم هرچه سریعتر سلامتش را به دست بیاورد و اگر درگذشته خداوند روحش را شاد کند... 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت توسط امید.م |

داور که کارت قرمز را با قیافه ای عصبانی به زیدان نشان داد وبا انگشت  اشاره سمت خارج را نشان داد ناگهان خانمم به گونه ها چنگی زد وفرمود:آخی...الهی...بنده ی خدا چقدر مظلوم....
گفتم:خانوم جان قرار نیست حالا که طرفدار فرانسه هستی همه کار شونو توجیه کنی...آقای مظلوم همچی با اون کله اش که مثل کلم سنگی می مونه به سینه ی یارو کوبید که نزدیک بود بترکه....
خانم گفت:نخیر ببین به کجاش رسونده بودن...
به کجاش رسونده بودن خانم جان؟.....ای بابا خدا شانس بدهد...حالا اگر پایان رافت خودمان با آن سبیلهای کج وکوله ی هشترخانی وآن پوزه ی مثل پشه ی آنوفلش همچه کاری کرده بود حالا همه جیغ می زدند ومی گفتند: بی تربیت بی خانواده و چند تا فحش هم به ملیتش می دادند و در حالی که سرشان را با تاسف تکان می دادند٬ دهانشان را یکوری باز می کردند  واز لابلای دندانهایی که ناشیانه توسط دندانپزشک تازه کار و ارزانقیمتی با آمالگام نامرغوب پر شده٬اظهار فضل می فرمودند که:ایرانی همینه دیگه...فرهنگ نداره که..این ملت درست بشو نیست.....
هیچکدام هم نمی گفتند به کجاهای بنده خدا رساندند که اینچنین پایان رافت و آغاز خشونت شد.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این دومین بار بود که گریه ی پدرم را می دیدم.اولین بار وقتی گریه کرده بود که برادرش"قدیر طلا"که برای خودش یلی بود در حادثه ای نخاعی شد ومجبور شد باقی عمر را روی صندلی چرخدار سر کند...
حالا این دومین بار بود.اما برای آقای یمینی این چیزها مهم نبود.او یک ناظم تازه کار وجوان بود و باید شاخ چند نفری را می شکست تا بقیه حساب کار دستشان بیاید.مثل یک ورزای خشمگین با چشمهای خون گرفته نگاهش می کردم.او فقط در جواب التماس های پدرم گفت:حاج آقا اول بارش که نیست.کلی مورد داره.دو تا دربونای مدرسه رو کتک زده...چند نفر از دانش آموزارو شل وکت کرده....سالای پیشم پرونده داشته نمی دونم چرا تا حالا باهاش برخورد نکردن....حالام که معلمو کتک زده...و پرونده ام را زیر بغلم داد.فقط زیر لب گفتم:باز همدیگه رو می بینیم آقا......
کوچکتر که بودم بچه ی آرام وخیالبافی بودم.ساعتها تنها می نشستم وتوی خیالم قصه می ساختم.زیاد اهل بیرون رفتن نبودم.گاهی هم که هوس می کردم سری به کوچه بزنم کتک خورده وبا چشم گریان به خانه برمی گشتم.توی محله هر کس که سر از تخم در می آورد اول زورش را سر من خالی می کرد.این حرص پدرم را در می آورد.خیلی دلش می خواست که نترس باشم و به کسی باج ندهم اما خوب با روحیاتم جور در نمی آمد.مادرم خیلی دلش می خواست کتابخوان بشوم.کمی که سواد دار شدم٬کتاب به دستم داد.خودش چندان سوادی نداشت.از این و آن می پرسید و برایم کتاب می خرید.اولین بار او کتابهای صمد بهرنگی و علی اشرف درویشیان را برایم خرید.خیلی کسان دیگر را هم با او شناختم.حتی شاملو را هم با او شناختم:کلاس اول راهنمایی وقتی با پسرعمویم داشتیم یک نوار کوچه بازاری را با کیف گوش می کردیم مادرم سر رسید ونوار را از پنجره بیرون انداخت.بعد هم برایم نوار داریوش را خرید.همان که پریا را خوانده بود و من همانجا فهمیدم که کار شاملو است و من از همان روز شیفته اش شدم....من عشق به شعر را از پدر بزرگ به ارث برده بودم.مثل کله شقی و خیلی چیزهای دیگر.وقتی کلاس سوم بودم شعر آرش کمانگیر را توی کتاب خواهرم که کلاس پنجم بود بارها خوانده بودم.برای خاطر رستم و خوان هشتم اش که نوشته ی م.امید بود٬بارها گریسته بودم.هی...برای خودم عالمی داشتم اما توی آن محله اینها چیزهای هجوی بودند. اصل زور بازو بود و رو کم کنی...آنجا الگوها حسن کوری وداود کچل و بهیار و اینجور کس ها بودند.آخرین باز مانده های جاهل های قدیمی.و من چقدر تنها بودم.با کتابهایم و رادیو ی سه موج توشیبا و نوارهای آرام وغمگینم....
نمی دانم چه شد.یکهو چشم باز کردم و دیدم از بقیه ی بچه ها درشت ترم.خیلی زود ریش در آوردم وبالغ شدم.و ناگهان دنیایم عوض شد.وشدم یک آدم پرخاشگر ناسازگار.اینکه چرا وچطور به اینجا رسیدم بماند برای بعدها.همینقدر بگویم که دیگر نخواستم آن آدم بی آزار همیشه در خیال باشم.از کلاس دوم راهنمایی به بعد رویه ام این شد: ثلث اول هفت هشت تا تجدید می آوردم.ثلث دوم سرم به سنگ می خورد وشاگرد اول می شدم وثلث سوم باز هوایی می شدم وبه زحمت قبول می شدم.تمام بچه هایی را که کتکم زده بودند یکی یکی آدم کردم.یادش به خیر اولین بار که فربد را کتک زدم با چه کیفی برای دیگران تعریف کردم.اصلا هم پشیمان نییستم.پسره ی نامرد ضعیف کش....
وحالا اخراج شده بودم.وپدرم گریه می کردویادش نبود که خودش گفته بود تن به زور ندهم.و من کاری نکرده بودم جز اینکه باج نداده بودم والبته پنهان نمی کنم که نحت تاثیر کتابهایم کمی هم هوس کرده بودم رابین هود وچه گوارا بشوم.درست است دربانها را کتک زدم اما خوب کردم:یکیشان معتاد بود و به  بچه ها حشیش می داد.یکیشان هم از بچه ها پول می گرفت ومی گذاشت جیم بشوند.من هم می خواستم جیم بشوم اما نمی خواستم باج بدهم و من هم یک شانه تخم مرغش را که آن موقعها چیز گران بهایی بود شکستم.ومن پسری را که به دوستم زور گفته بود کتک زدم ومن به دلایلی یکی از کلاس چهارمی ها را ادب کردم.بله... من به معلم بی احترامی کردم بله.... یک ضربه هم به او زدم.اما حقش بود.آمد با گچ جلویی ام را که شهرام جغد بود بزند اما به صورت من خورد.وقتی هم که با چشم کبود اعتراض کردم به جای معذرت خواهی برگشت گفت:کره خر...من هم مقابله به مثل کردم.چرا من همیشه باید مراعات می کردم؟چرا من باید احترام بزرگتر را نگه می داشتم؟برای اینکه بگویند پسر خوبی است؟...به همه کسم توهین کنند ومن ساکت باشم....چه جایزه ای برای این پسر خوب بودن به من تعلق می گیرد جز اینکه می گویند چون این آدم آرامی است وچیزی نمی گوید حقش را بخوریم.......
بعد از یک ماه ولگردی بالاخره اسمم را در مدرسه ی شبانه ای نوشتند....

انترن بخش داخلی بودم.کنار یکی از تختها آقای یمینی ایستاده بود وبا مریضی که نارسایی کلیه داشت وبعدها دانستم برادر خانمش است صحبت می کرد.بله... به هم رسیده بودیم.او را هم اخراج کرده بودند.نمی دانم چرا.اما حالا دیگر می دانستم که او مقصر نیست.حالا دیگر رمقی برای کینه واینجور چیزها نداشتم.هر چه از دستم بر می آمد برایش انجام دادم.........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکتر حامد عزیز:
درست است که شما شبیه روشنفکرهای فرانسوی هستید و آقای زیدان را از خودتان می دانید اما قبول بفرمایید که ایشان بیشتر شبیه بچه محلهای مشتی ما هستند..... 
در ضمن من هم قبول دارم که خیلی اوقات ظالم ومظلوم را نمی شود از هم تشخیص داد ...اما چه می شود کرد...امان از این قانون کور نامرد......

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت توسط امید.م |

تو مه آلوده اتاقی که شباش به گل نشسته
نه طلوعی نه غروبی پنجره چشماشو بسته
تیک تیک خسته ی ساعت حرف تازه ای نداره
رخت  دلتنگی  ردای  لحظه های  بی قراره
                                                
                                   می نویسم مثل هر شب اسمتو رو بغض شیشه
                                   اما باز اشکای سردش  می گه رفتی تا  همیشه

هی مرور خاطرات و زل زدن به نقش  قالی
یه نگا به قاب عکس و یه نگا به جای خالی
شب تا صب لالایی خوندن واسه ی خواب ستاره
زیر لب گفتن وگفتن کاشکی برگرده دوباره

                                   می نویسم مثل هر شب اسمتو رو بغض شیشه
                                   اما باز اشکای سردش  می گه رفتی تا  همیشه

با تو کوچه ی سکوتو می شد از ترانه پر کرد
با تو می شد از دوبیتی تا خود غزل سفر کرد
با تو دشت تشنه می شد پر شبنم و شقایق
رفتی و شکسته  بی تو دل تنگ  این  دقایق

                                می نویسم مثل هر شب اسمتو رو بغض شیشه
                                اما باز اشکای سردش  می گه رفتی تا همیشه                                                                          

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت توسط امید.م |

....کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند....
                                               " م.امید"
علی و فرناز برای هم ساخته شده بودند.این را هردو با اطمینان می گفتند و لبخند می زدند.
شش ماه بعد در حالی از همدیگر جدا شدند که هردو می گفتند به درد هم نمی خورند...
کسی چه می داند شاید کارخانه بعضی قسمتهاشان را ناجور ساخته بود.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما چهار نفر بودیم:اسپرماتوزویید٬شرمسار٬ماهوت پاک کن ومن.چهار مرد٬چهار همدرد٬چهار باجناق.و  گویا تقدیر اینچنین خواسته بود که عصر ملتهب ان روز تعطیل در منزل آقای آذین فر جمع بشویم تا اختلاف او را با همسرش شهلا خانم حل بکنیم.نه که خودمان هزار ماشاالله مردان نمونه ای هستیم وهیچ مشکلی نداریم٬گاهی وقت خود را صرف امور خیریه می کنیم....
اسپرماتوزویید بازاری است.در پنجاه و چند سالگی ریز نقش وتر وفرز است.درست مثل اسپرماتوزوییدی که با زرنگی حدود دویست سیصد میلیون رقیب را پشت سر می گذارد وبه وصال تخمک طناز می رسد.
شرمساریک پزشک قدیمی است.پست خوبی هم دارد.در نگاهش شرمی چنان پرده نشین است که آزرم باکره ای عفیف٬ پای گیر بساط حرامیان مست را در خاطر تداعی می کند...
ماهوت پاک کن داروساز است.سبیل چخماقی اش حسابی پر پشت است مثل این ماهوت پاک کن هایی که برای پراندن موهای اضافی بعد از اصلاح استفاده می شود.او کمی ٬فقط کمی بذله گوست...
من فکر می کنم قبل از ورود ما عده ای از خدا بی خبر یک عدد چوب دراز ومحکم را جوری از ماتحت آقای آذین فر فرو کرده بودند که پس از عبور از امعا واحشاء ایشان تا محاذات گردنشان بالا آمده بود وگرنه دلیلی نداشت که این مرد محترم اینطور سیخکی بنشیند وبا عصبانیت به ما زل بزند...درست لحظه ای که ایشان رخصت جلوس بخشیدند من کشف بزرگی کردم:آقای آذین فر شباهتی غافلگیر کننده به آقای استانلی لیوینگستن مدیر باغ وحش مگا پولیس در کارتون تنسی تاکسیدو وچاملی داشتند:دماغ بزرگ چشمهای ریز وکله ی کچلی که تلاش مذبوحانه ای به عمل آمده بود که با استقراض از قسمت جانبی راست کمی عمق فاجعه پوشانده شود.....
استانلی وشهلا خانم زندگی با برنامه ودقیقی دارند :بطور مرتب هر دو سال یکبار دعوای مفصلی می کنندوچند ماهی قهر می کنند وبا پا در میانی این وآن دوباره آشتی می کنند.این برنامه هجده سال است که ادامه داردو وجود دو بچه که حالا دیگر بزرگ شده اند خللی در آن وارد نکرده است.دلایل هم همان مسائل همیشگی است.خساست٬بد دلی٬عصبانیت٬کله خشکی و ازخودمتشکر بودن استانلی و دخالتهای خانواده اش ......بی احترامی و بی حیایی٬جواب برگرداندن٬لجاجت ٬شلختگی وعدم رعایت شوونات در لباس پوشیدن شهلا خانم....
اسپرماتوزویید ناگهان باورش شد که ریش سفید وبزرگتر ماست.البته دلایل خوبی هم داشت:گذشته از اینکه ریشهایش کمی سفید شده واز همه ی ما بزرگتر است٬ازبس که شرمسار تعارف کرد وبس که من هندوانه زیر بغلش دادم واز همه مهمتر به دلیل اینکه ماهوت پاک کن این بار برخلاف همیشه سربه سرش نگذاشت٬ایشان حسابی توی حس رفت ودر حالیکه انگشت اشاره اش را به سمت بالا گرفته وچشمهایش را درانده بود لبهایش را به هم فشرد وهر طور شده بغض فوری ای تولید کرد وشروع کرد:شما جوونا باید نصیحت دنیا دیده ها رو گوش کنین....ودر کمال اعتماد به نفس خودش را نشان داد و ادامه داد.......دردسرتان ندهم اگر می خواهید بدانید که در نطق یک ساعت و بیست وهفت دقیقه و چهارده ثانیه ایش چه گفت همین حالا رادیو یا تلویزیون خود را روشن کنید با کمی جستجو می توانید یکی از این برنامه هایی که راجع به گذشت وفداکاری در زندگی مشترک ودرس گرفتن از فرهنگ غنی ملی است را پیدا کنید وراهنمایی شوید.آنطور که از قرائن بر می آمد کارشناس محترم برنامه جناب آقای اسپرماتوزویید حالا حالا ها قصد داشتند درس تقوی وایثار بدهند اما حیف که درست در ثانیه ی فوق الذکر ماهوت پاک کن بی نزاکت زیر لبی یک مقدار چیزهای بد بو به ریش ایشان حواله کرد و آقای ریش سفید مجبور به قطع برنامه شدند......
حالا نوبت استانلی بود.حالت مبارزی را داشت که در بیدادگاه جور نه به نیت دفاع از خود بلکه  به قصد رسوا کردن هیئت منصفه ی بی کفایت ٬عزم افشاگری دارد.قبل از هر چیز با حرکتی حماسی جعبه ای را روی صندلی کنارش برگرداند ودر شیار ته آن چنگالی را تا گلو فرو کرد.کله ی چنگال بیرون مانده بود وتکان می خورد.اسپرماتوزویید با وحشت گفت:گده او نمنه دی؟(پسر این چیه).استانلی حضار را با نگاه شماتت باری ورانداز کرد وبا اشاره به چنگال گفت:این شاهد منه.....انگشتش را با تهدید به سوی جمع گرفت وادامه داد:خدا شاهده نمی خواستم ولی مجبورم بعضی مسائل رو امروز فاش کنم هر چند شاید صحیح نباشه ولی می خوام بدونید من به کجام رسیده...وانگشتش را از پهلو به خرخره اش عمود کرد...
اسراری که ایشان فاش کرد خیلی مهم بود:۱.روز بعد از عروسی٬شهلا خانم تاج عروسی را که کرایه کرده بودند نشسته به آرایشگاه برگردانده بود وآبروریزی کرده بوده.۲.وقت روبوسی با خانواده ی ایشان٬شهلا خانم فقط صورتش را جلو می آورد وهوا را ماچ می کند.۳.وقتی ایشان شهلا خانم را کمی کتک می زند شهلا خانم بیش از حد فریاد می زند وجلوی همسایه ها آبرو ریزی می شود۴.آنوقتها که بچه ها کوچک بودندوقتی که ایشان در حال استراحت بوده شهلا خانم با بد جنسی موقع سرپا گرفتن بچه با صدای بلند می گفته ایششش وایشان بد خواب می شده اند.۵.در یک مهمانی یقه ی لباس ایشان آنقدر باز بوده که یکی از آقایان به محض دیدن ایشان آب دهان قورت داده بوده......برای جلوگیری از جریحه دار شدن احساسات خوانندگان ٬نگارنده از ذکر سایر مصایب استانلی چشم پوشی می کند.......
استانلی پس از خاتمه ی افشاگری تاثیر گذار خود با حالتی برانگیزاننده وشورانگیز فریاد برآورد که:من دیگه به آخر خط رسیدم...وبا چشمانی اشکبار انگشت اشاره اش را از پهلو بروی فضایی که یک وجب از کله اش بالاتر بود ٬عمود کرد: یعنی که آب از سرم گذشته است...شرمسار عجیب بغض کرده بود...
صاحب خردمند وموشکاف این قلم٬پس از سالها مداخله وفضولی در زندگی این وآن٬به این نتیجه رسیده که کشمکشهایی که در سه چهار سال اول زندگی رخ می دهند بیشتر بدلیل اختلافات فردی وفرهنگی هستند اما اغلب دعواهای مزمن بین زوجین ریشه های دیگری دارند که مهمترین آنها اختلالات "روانی" ونارسایی های"جماعی" است ولی به دلیل آگاهی محدود وحیای ذاتی٬طرفین نشانی های غلط می دهند.....
حالا نوبت من بود که با سخنرانی علمی وحساب شده ای جمع را تحت تاثیر قرار دهم.چشمهایم را مثل خروس مغروری بستم وبرای اینکه فکورتر به نظر برسم کله ام را به طرف چپ خم کردم ودرحالی که با انگشتان شست واشاره ی هردو دستم یک لوزی ساخته بودم از جدیدترین نظرات علمی داد سخن دادم....اسپرماتوزویید که پس از وصول حوالجات ماهوت پاک کن هنوز از کما در نیامده بود با دهان باز خیره شده بود در حالیکه از چشمهایش پیدا بود که قلب وروحش در جای دیگری است....شرمسار همچنان مبغوض به دوردست خیره شده بود....
به نظر من یکی از دلایل عقب افتادگی ما علم ستیزی است وتا یک نفر می خواهد با استدلالات منطقی و بهره گیری از دانش روز به ریشه یابی عمیق دردها بپردازد عوام کالانعام که یکیشان هم همین ماهوت پاک کن می باشد با هیاهو وحوالجات ناجور دفعی٬ صدایش را در گلو خفه می کنند.دیگر من غلط بکنم برای این ملت از دانش عمیق خودم مایه بگذارم...کیست که درک کند....
چنگال توی جعبه بار دیگر از شنیدن ذکر مصایب استانلی به لرزه افتاده بود:ایشان سند مهمی رو کرده بودند.در یک ورقه ی امتحانی شهلا خانم به قصورات و انحرافات خود اعتراف کرده وپای ورقه را نیز امضا کرده بود وحالا استانلی با حرارت می خواند وبا انگشت اشاره اش بطور اریب مکررا چیزی را در فضا قطع می کرد.اعترافات خیلی تکان دهنده بودوشهلا خانم تمام مصایب بشریت را از آغاز تاکنون به گردن گرفته بود.مسایلی مثل تحریک حضرت آدم به خوردن میوه ی ممنوعه٬مشارکت در قتل حضرت هابیل٬همراهی ومرافقت با قوم لوط٬مداخله در تکوین وپیدایش کویر لوت وچیزهای دیگر...حیف که حمله ی گاز انبری ماهوت پاک کن نگذاشت بقیه ی اعترافات را بشنویم...

هر طور شده باقیمانده ی استانلی را از چنگ ماهوت پاک کن درآوردیم.موهایی که با آن همه زحمت روی کله را پوشانده بودند به  روی شانه ی راست پریشان شده بودند.جای پنج انگشت ماهوت پاک کن  بدجوری روی کله ی استانلی مانده بود.استانلی مثل شغالی زخمی زوزه می کشیدوبه روح پدر ومادر امضا کنندگان ورقه ی دکترای ماهوت پاک کن چیزهای ناجوری خیرات می کرد وماهوت پاک کن که هنوز دلش خنک نشده بود داشت یکریز مواد دفعی و فضولات خود را به سر وکله ی استانلی حواله می داد.البته اینبار آلات دفع را نیز ضمیمه کرده بود.مجسمه ی لب گاز گرفته ی شرمسار به آسمان چشم دوخته بود...با طمانینه وخردمندانه والبته با کمی هم ترس گفتم:این کارا از تو بعیده ...بابا مگه نمی بینی یارو مریضه...پارانویید...

استانلی وشهلا خانم دور جدید زندگی را شروع کرده اند.استانلی اعترافاتی را که تحت فشار گرفته بود پاره کرده وقول داده زندگی جدیدی را شروع کند....وبا انگشت اشاره اش به دور دست اشاره می کند...
اسپرماتوزویید هنوز هم میگوید کمی گذشت قضیه را حل می کند.شهلا خانم هم باید کمی کوتاه بیاید هر چه باشد زن در فرهنگ ما باید تحت امر شوهر باشد....و انگشت اشاره اش را به  سمت پایین می گیرد
شرمسار هنوز که هنوز است چشم از افق برنداشته وزندگی را تجربه ی شرم آوری می داند...اواز انگشتش استفاده نمی کندو استفاده از انگشت را کاری شرم آور می داند....
ماهوت پاک کن هنوز هم پافشاری می کند:این بابا ضعیف گیر آورده و می تازونه.من امثال این آدمارو زیاد دیدم اینارو اگه افسار گردنشون نندازی رم می کنن.اینجور آدما باید از یکی بترسن...وبا انگشت اشاره خودش را نشان می دهد....
درست است که در اختلافات خانوادگی معمولا هر دو طرف مقصرند ولی من هنوز هم فکر می کنم این آدم بیمار است واین چیزها فقط یک مسکن است....(دارم شست وانگشت اشاره ام را برای نشان دادن قرص مسکن به هم فشار می دهم)
کسی چه می داند زمان خیلی چیزها را روشن می کند فقط خدا کند این بار اتفاق بدی نیفتد....(انگشت اشاره به سمت آسمان) 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست اعتقاد دارد اصولا عمر نهاد ارتجاعی ازدواج بسر آمده است....و انگشت اشاره اش را از سمت چپ به راست حرکت می دهد: یعنی که کار تمام است.... 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت توسط امید.م |

ما فاتحان شهرهای رفته بربادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم.....                   "م.امید"
 
بچه ها را گذاشته بودیم پیش عمه ها وداشتیم می رفتیم مهمانی.من وخانم.حسابی به خودمان رسیده وغرق اطمینان به نفس بودیم.با کیف مخصوصی خودم را توی آیینه ی ماشین نگاه می کردم.ناگهان احساس نیاز شدیدی کردم که کسی مورد ستایش قرارم دهد.رو به خانم کردم وبا تواضع گفتم:ای بابا حسابی از ریخت وقیافه درآمده ام...منتظر بودم که خانم با لبخند ومهربانی بگوید:نه... عزیزم اتفاقا خیلی هم جذاب شده ای....ولی ایشان در نهایت بی رحمی فرمودند که:من هیچوقت دلم نمی خواست شوهر خوش تیپی داشته باشم وحالا هم خیلی راضی هستم وبا کیف لنزهایشان را توی آیینه بررسی کردند.....اوهو....حالا ما شکسته نفسی می کنیم شماچرا جدی می گیرید خانم جان؟... نمی خواستم بگویم ولی بایدخدمتتان عرض کنم که همین آقایی که الان کنارش نشسته اید در جوانی کلی خاطر خواه داشته...حالا ما به رویتان نمی زنیم خانم ٬ولی واقعا شانس آورده اید که ما قسمتتان شده ایم.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در ناحیه ی پشتم دو پر کوچک جوانه زده بود:پرهایی که عنقریب تبدیل به بالهای باسقی می شدند٬ بس که خوشحال بودم.
این آرمین ورضا وفرزاد خیلی خوش تیپ وکاردرست بودند.توی دانشکده ی ما همه ی دخترها کشته مرده شان بودند.سرشان را اینجوری بالا می گرفتند و اخم می کردند وبا غرور رد می شدند.هی برایشان نامه های فدایت شوم می آمد.با بی تفاوتی می خواندند وتوی سطل آشغال می انداختند....
این آفتابه وچندتای دیگر هم با اینکه خیلی بی ریخت بودند ولی با پر رویی هرجور شده روزی شان را به دست می آوردند..
من وسوسمار وچندتای دیگر نه پر رویی اینها را داشتیم نه بر و روی آنها را.هر وقت بحث اینجور چیزها می شد ساکت نگاه می کردیم .بعدبا بغض به گوشه ای می خزیدیم وبحث های عرفانی می کردیم وشعرهایی درمذمت دنیای دون می خواندیم:غلام همت آنم که زیر چرخ کبود    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است....
اما حالا من هم برای خودم کسی شده بودم وسری توی سرها درآورده بودم:یک روز تابستانی دخترکی که خود را دانشجوی دندانپزشکی دانشگاه تهران معرفی می کرد به خانه مان زنگ زده وگفته بود که تعریف آقایی ونجابت وهنرمندی مرا خیلی شنیده وخیلی مایل است با من آشنا بشود.البته نگفت از چه کسی اما چندان مهم نبود.همین که به ارزشهای من پی برده بود بس بود.راستش من هم مثل هر آدم دیگری خودم را موجودی برتر ودارای خصال وصفات حمیده وپسندیده می دیدم وبه چیزهایی در خودم می بالیدم ومنتظر بودم که کشف شوم.و حالا کشف شده بودم واز خوشحالی دو بال کوچک درآورده بودم.....
حالا وقتی دیگران از خاطرات وفتوحات عشقی و نقدی وجنسی خود تعریف می کردند من هم حرفی برای گفتن داشتم ومجبور نبودم گوشه ی عزلت واعتکاف درپیش گیرم و شعر عرفانی بخوانم....
البته باید جوری تعریف کنم که مثل ندید بدیدها به نظر نرسم.نباید از این قپی های سبک قدیمی بیایم.از آنهایی که پیرزن های چاق می آیند وبا ناشی گری دستبند کلفت دمده شان را به رخ می کشند.باید موضوع را خیلی بی اهمیت جلوه بدهم واز این قپی های سبک جدید بیایم.این نوع قپی اول بار توسط خانمهای جوان زیباوباریک اندام برای نمایش برلیانهای ظریف اما گران قیمت اختراع گردید.در این نوع قپی باید قیافه ی بی تفاوت بگیری و حرفت را با یک گلایه یا سرزنش شروع کنی مثلا باید بگویی:زمانه ی بدی شده حالا دخترها مزاحم پسرها می شوند یا مثلا باید بگویی:بابا این دخترها دهن ما را سرویس کرده اند با اینکه از این کارها خوشم نمی آید ووقتش را هم ندارم ولی دست بردار نیستند...وبعد باید با آرامش بقیه ی داستان را تعریف کنی.... 
هی...جوانی برای خودت عالمی داری ها....هر طور بود با دخترک قرار گذاشتم...
روز موعود بعد از حمام واصلاح مفصل لباس عیدهایم را پوشیدم واشانتیون ادوکلنی را که برای این روزها ذخیره کرده بودم روی خودم خالی کردم. آن موقعها ژل واینجور چیزها مدنبود وموهایم را که حالا داشت هرروز کم پشت تر می شد آب وشانه کردم در حالی که توی دلم دعا می کردم که هوا خیلی باد نداشته باشد.خواهرم با لبخندی موذیانه بدرقه ام کرد ومادرم کلی اسفند برایم دود کرد....
دخترک بد نبود.پیشانی بلند وقد کوتاهی داشت.چشمهایش راانقدر ریمل مالیده بود که مژه ها مثل پاهای عنکبوت توی هم می رفتند.نگاهش مخلوطی از تعجب وتمسخر بود.نگاه مرموزش را هر از گاهی به صورت دخترکی که انگار خواهر دوقلویش بود٬می انداخت ولبخند می زد.چقدر این دو هم شکل بودند درست مثل یک پارامسی که تکثیر شده باشد....
رفتیم خانه ی نمایش ونمایشی از آتیلا پسیانی را تماشا کردیم.البته توی آن تاریکی بیشتر همدیگر راتماشا کردیم با نگاههایی که طعم عشقی دیریافته وانشاالله جاودانه را داشت....
بعد از نمایش تازه نمایش اصلی شروع شد.باید هر طور شده دخترک چشم عنکبوتی را مسحور دانایی و هنر کم نظیر خود می کردم.شروع کردم از سبک برشت واپیک وفاصله گذاری ودکور در نمایشهای اکسپرسیونیستی و اینجور چیزها سخنرانی کردن.اما دخترک انگار حواسش جای دیگری بود ونمی شنید.موضوع را عوض کردم وکشاندم به موسیقی وسینما وادبیات.......فایده ای نداشت چشم عنکبوتی فقط خمیازه می کشید..کمی ناامید شدم.نکند از من بدش بیاید؟...دخترک یکهو حرف را عوض کرد وموضوع را کشید به این بحثهای خاله زنکی راجع به دوست وفامیل واینجور چیزها...ها... حالا فهمیدم...   او گفت ومن گفتم......وتمام طول تابستان او گفت ومن گفتم.......
تعطیلات تمام شده بودوبه تبریز برگشته بودیم ومن هرجا می نشستم بحث را می کشاندم به این چیزها وکیفور تعریف می کردم...آن موقعها مثل حالا نبود که فراوانی باشد واین چیزها عادی باشد.آنوقتها داشتن اینجور چیزها نشانه ی پرستیژ وکار درستی بودونگاه حسرت بار دوستان به آدم کلی اعتماد به نفس می داد....  هی ..اعتماد به نفس عجب چیز خوبی است....
بر عکس من٬ آفتابه این روزها بد جوری دمغ بود: یکی از همان دخترکانی که فقط به حکم لوله اش با او دوست شده بود حالا حسابی به پر وپایش پیچیده بود وحالش را گرفته بود....خوب شد دلم خنک شد...آدم که فقط پی لوله اش باشد وهمه اش فکرهای بد بد بکند همین بلاها سرش می آید دیگر...مرا ببین..اصلا از این فکرها توی سرم ندارم.همیشه هم سرم را پایین می اندازم وبد چشمی نمی کنم...بخاطر همین هم هست که عاشقم می شوند بس که چشم ودل پاک هستم....دختر چشم عنکبوتی را هم فقط برای عشق پاک می خواهم نه چیزهای دیگر...خاک بر سرت کنند آفتابه ی بدبخت با آن لوله ی نکبتی ات....
داشتیم با گاگاری توی چهارراه آبرسانی قدم می زدیم که یکهو گاگاری گفت امید این دختره عجب نگات می کنه...عجیب بود دخترک چشم عنکبوتی با مادرش داشتند قدم می زدند...گفته بود شاید چند روزی به تبریز سفر کند ولی فکر نمیکردم به این زودی ها....آشنایی ندادم تا پیش مادرش بد نشود ولی کلی برای گاگاری قیافه گرفتم.....
آفتابه پریشان وافسرده حال با دماغی که پره هایش از فرط اندوه مثل آکاردئون فرسوده ای از هم باز شده بود داشت توی ولیعصر قدم می زد ...با کله ای که از فرط اطمینان به نفس تقریبا رو به آسمان بود گفتم :بگو کی رو دیدم؟...وگفتم که چشم عنکبوتی را دیده ام..لبخند تلخی زد وگفت:منم همون دختر خله رو با مادرش دیدم وناگهان گردنش را باتعجب چرخاند ومثل شباویز سرگشته ای به صورتم زل زد: ببینم دختره چی تنش بود؟.....بعـلـه...خود خودش بود....
قیافه ی آفتابه مثل جوانی های شمر در هم رفت و فریاد زد:کودن بی شعور!من میگم چطور این بابا از همه ی جیک وپوک من خبر داره...با تو بی مغز دهن لق ریخته رو هم تا رد منو بزنه...تو هم که ماشاالله لپه زیر زبونت بند نمی شه...آخه پسر نمی بینی این بابا قیافه اش نمی خوره به این حرفا؟..این که معلومه شونزده هیفده سالشه.....و با بی تربیتی شروع کرد به حواله دادن قسمتهای ناجورش به قشر مخ وقوه ی ادراک من.....
خاک بر سر خودت کنند که با یک بچه روی هم ریخته ای.....آفتابه ی بی اتیکت...
دخترک شماره ی مرا از دفتر تلفن سرقتی آفتابه پیدا کرده بود.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست عزیز جناب آقای دکترسیرپرست:
 درگذشت پدر بزرگتان در سن ۹۷ سالگی نشانه ی کیفیت کالاست.....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت توسط امید.م |