تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها

با ما گفته بودند: آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت/لیکن بخاطر آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می بایدتان کرد/عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم/ آری/که کلام مقدسمان /باری /از خاطر گریخت...
                                                                                                                    "احمد شاملو"
دایی ام داشت از زرنگ بازی ها و یکه بزنی هایش تعریف می کرد و مرا که تازه پنج سالم شده بود نصیحت می کرد که از هیچ چیز نباید بترسم.من ترسان و گریان گوشه ای کز کرده بودم چون کار بدی کرده بودم:یکی از گلدان های عمه خانم را شکسته بودم و می دانستم چه چیز در راه است......
سرانجام آن چیز که انتظارش را داشتم از راه رسید:هیولایی با صورتی سپید و زبان سرخ درازی که از میان لبهایی قرمز خارج شده بود.......این دیو چهره نامش حاج خانوم بود.....
اینجانب به دلیل حلال زاده بودن به دایی ام کشیده و درست مثل ایشان جایم را خیس کرده بودم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
باد بزن امید...باد بزن پسر...در راه عشق ایثار باید نه انجام وظیفه.....باد بزن...
بلال  را از توی آب نمک در می آوردم و زیرش یک تکه پوست بلال می گذاشتم و با احترام می دادم دست مشتری....کار و بارم ای...بد نبود.خدا را شکر...
با پسر عمویم داریوش شریک شده بودیم.او می خواست میلیونر بشود اما من فقط دنبال دویست و چهل تومان بودم....من باد می زدم و او پول می گرفت....
غروب بهاری خوش آب و رنگی بود و من درست روبروی مغازه ی "بابا ابر "دچار بلای خانمانسوز عشق شده بودم.معشوق دلربای من آپارات کوچک آلبالویی رنگی بود که از پشت شیشه ی ویترین دلربایی می کرد در حالی که کاغذ صورتی کوچکی به سینه زده بود که رویش نوشته بود:دو هزار و چهارصد ریال...اما راست راستی که چقدر فریبا و زیبا بود این آپارات کوچک دویست و چهل تومانی...از اینجا به بعد او شد شریک خوابها و رفیق بیداری هایم...
چند باری سعی کردم که یک جورهایی مادرم را با خبر کنم بلکه چاره ای به درد بی درمان دل عاشقم کند اما خوب کم روتر از این حرفها بودم....امید آدم نباید اینقدر خودخواه باشد...پول کمی نیست...دلم برای پدرم می سوخت.نه نباید می گفتم...اصلا باید از این عشق می گذشتم....اما....اما مگر می شد...

آفتاب داغ بود.منقل داغ بود.بلال داغ بود....اما چه باک هیچ کدام به داغی دل من نبودند....
هشت تومن و پنج زار...این را داریوش می گفت و منظورش سهم من از بلال فروشی بود....چقدر؟... هشت تومان و پنج ریال؟...همه اش همین؟...ولی باید بیشتر از اینها باشد...یعنی چه؟....
فهمیدم که کلک می زند.فهمیدم که برای خودش خیلی بیشتر از اینها برداشته...اما خوب چاره ای نبود ...راستش رویم نشد...رویم نشد که به رویش بزنم...دلم نیامد...خودم را یک جوری خر کردم:بالاخره سهم او باید هم بیشتر باشد...او می خواهد میلیونر بشود من فقط دویست و چهل تومان می خواهم...نه اصلا شاید من اشتباه کرده باشم...بله اصلا من اشتباه کرده ام وگرنه داریوش که برایش این پولها پول نیست ...اصلا شریک میلیونر داشتن کار سختی است طرف به کم قانع نیست و دل به کار نمی دهد آدم باید با کسی شریک بشود که به پول احتیاج داشته باشد تا چهار چنگولی به کار بچسبد....بله این حسن ریزه که تازه گی ها پدرش بیکار شده شریک خوبی است:هم اهل کار است و هم آنقدر کودن است که سر آدم را نمی تواند کلاه بگذارد.....
ماهیه ماهی....یک بار حسن داد می زد یک بار من...دور کوچه ها می چرخیدیم و ماهی شکلاتی می فروختیم.نمی دانم توی کله ی کوچک حسن ریزه چه خبر بود ولی من بی صبر و بی قرار با هر فریادخودم را به دلبر آلبالویی نزدیکتر می دیدم.یک هفته کوچه را دور زدیم و فریاد زدیم:ماهیه...ماهی.....
خوب من در لوطی گری دست ناصر ملک مطیعی را از پشت بسته ام و فردین باید حالا حالا ها پیش من مشق جوانمردی کند به همین دلیل بود که تا حسن گفت می خواهد با سود خود برای خواهرش کفش بخرد ناگهان ابرویم را مثل مهدی پاشنه طلا بالا دادم و تمام سهم خودم را که نمی دانم چقدر بود در اختیار حسن قرار دادم و پاشنه هایم ــ که چندان هم طلایی نبود ــ را ور کشیدم و یا علی.....
خدا وکیلی حسن هم خیلی لوطی بود چون همه ی فیلمهایی را که با درآمد کاسبی اش در عرض یک هفته توی سینماها دیده بود مو به مو برای دیگران تعریف کرد و یک بار هم همه ی بچه را به نوشابه مهمان کرد....
می دانید اگر شریک خوب بود خدا هم برای خودش شریک می گرفت.یعنی چه اصلا...تصمیم گرفتم خودم یک تنه کاسبی کنم...بله... خودم کاسبی می کنم...اما خوب...من رویش را ندارم که تنهایی داد بزنم بادکنکه...بادکنک....بله...رویش را ندارم...عیبی ندارد اصلا یک کارگر می گیرم و تولید اشتغال می کنم...ثواب هم دارد...این حمید شیره خیلی خوب است...مثل من فکر اقتصادی و ابتکار ندارد اما می تواند شاگرد من بشود و انشاالله بعد از مدتی که از محضر من کسب فیض کرد می تواند برای خودش مستقل بشود....
حمید شیره تشکیل شده بود از چند تکه استخوان که با نخ به هم وصل شده بودند و رویشان یک ملاقه و نیم مواد پروتئینی ارزانقیمت ریخته شده بود.این جنابعالی علاوه بر مفاصلی که همه ی آدمها دارند یک تعدادی مفاصل اضافه در ساق پا و ساعد و سایر قسمتهای بدنش داشت.مفاصلی که علاوه بر جلو و عقب به طرفین هم حرکت می کردند و وقتی ایشان حرکت می کرد از دور به هیبت آدمکی مرتعش در می آمد که هر لحظه امکان متلاشی شدنش وجود دارد...
ایشان داد نمی زدند بادکنکه بادکنک.. و با حضور یک عدد باد فتقی که در ناحیه ی شرمگاهی داشتند٬یارای باد نمودن بادکنک ها را هم نداشتند. تنها کاری که ایشان می کردند در دست گرفتن بادکنکهایی بود که بر روی چوب بلندی وصل شده بود. با اینهمه من تصمیم گرفته بودم عدالت اجتماعی را در حق کارگر خود رعایت کنم و حق و حقوقش را تمام و کمال پرداخت کنم. به همین خاطر وقتی که ایشان بعد از فروختن دو عدد بادکنک ناگهان ویار جگر کردند زود به بابا جگرکی فرمان تدارک دو سیخ جگر دادم.....
حمید شیره بعد از تناول جگرها راه افتاد که پی کاسبی اش برود اما حین استارت زدن برای شروع حرکت ناگهان مفصلهایش به سمت چپ و راست حرکت کردند و ضربه ای به منقل بابا جگرکی زدند منقل روی زمین ولو شد وحمید شیره برای فرار از سوختگی٬ بادکنکها را ول کرد..با هر بادکنکی که روی ذغالهای قرمز منفجر می شد بخشی از جگر من هم کباب می شد....
من کارفرمای منصفی بودم:با اینکه نصف بیشتر بادکنکها از دست رفته بود باز این را از حوادث کار محسوب کردم و دستمزد حمید شیره را تمام و کمال پرداختم.بله...دور از مردانگی بود نباید به کسی بدی کرد....
بدبخت و ورشکست شده بودم.بیشتر از نصف پس اندازم را هم از دست داده بودم...اما این دل پدرسوخته مگر آرام می گرفت؟...هر روز دم دمه های غروب با دل کباب روبروی "بابا ابر" می ایستادم و دلبرکم را تماشا می کردم...یعنی چه می شد که می توانستم به دست بیاورمش...یعنی چه می شد اگر جرات می کردم و به مادرم می گفتم...های امید... این عشق با تو چه کرد؟.....
شانسیه...شانسی...باقیمانده ی پس اندازم را شکلات و کاکائو و خرت و پرت خریده بودم.این بار بی شریک و شاگرد ورفیق و یار٬یکه و تنها زده بودم به کوچه.مشتری ها که بیشتر بچه های کوچک بودند یک تومان می دادند و شانس خود را امتحان می کردند....وقتی بچه ای چیزی برنده می شد که ارزشش بیشتر از یک تومان بود فاصله اش تا عرش یک وجب می شد و فریاد شادمانه اش بغض حسرت را همنشین گلوی بچه های دیگر می کرد.اما وقتی به قرعه ی کسی پوچ در می آمد٬نگاهش پاییز را فریاد می کرد و سکوتش اعلام پایان جهان می شد....دلم می سوخت و از توی کیسه چیزی هدیه اش می کردم..
پیدا بود که نتیجه ی چنین کاسبی فکورانه ای چه می شود.......
دلبرکم از دست رفت.پس اندازم تمام شد.تابستان تمام شد.صبرم تمام شد و آن چیزی که شروع شد حسرتی بود که تا روزهای پرسالی با من همدم و همراه باقی ماند....
یکی دو سال بعد٬وقتی با صمد بهرنگی عزیز و بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری اش آشنا شدم٬با خودم گفتم بله...فاصله ها نگذاشت که من و دلبرکم به هم برسیم.اینجوری دلم را خنک می کردم و ناتوانی خودم را به گردن چیزی غیر از خودم می انداختم.حالا دیگر کینه و حسرت توی دلم همخانه شده بودند........
***************************
چرا من اینقدر دنبال کسب رضایت دیگران بودم؟...چرا به سادگی از حق خودم می گذشتم و اصلا چیزی را حق خودم نمی دانستم؟...چرا اینقدر از اشتباه کردن می ترسیدم؟...چرا اینقدر وابسته بودم و اطمینان به نفس نداشتم؟...چرا گاهی طغیان می کردم و زیر همه چیز می زدم و کاسه کوزه ها را به هم می ریختم؟......چرا...چرا...چرا.....

جواب این چرا او بود.آن صورتک لعنتی٬آن حاج خانم شوم.همان که ساخته ی عمه خانم بود و او هر وقت که خطایی از من سر می زد ماسک را به چهره می زد و چادر را به سر می انداخت و مثلا مرا ادب می کرد...و همین حاج خانوم خبیث بود که سالهای سال در گوشه ای از وجودم لانه کرد و من نا دانسته  او را اطاعت می کردم.و من سعی می کردم دست از پا خطا نکنم و پسر خوبی باشم و پسر خوب بودن یعنی همه را بر خود مقدم دانستن و جلب رضایت دیگران....و پسر خوب بودن یعنی سرکوب آرزوها و انکار خواسته ها...و پسر خوب بودن یعنی لب فرو بستن و چیزی نگفتن....
و من گاهی طغیان می کردم و چیزی به سمت حاج خانوم پرت می کردم٬اما زود پشیمان می شدم..
و من گناه نتوانستن ها را به گردن کسانی دیگر می انداختم و دلم را خنک می کردم....

روزی که خیلی هم دور نیست٬دست کودکی ام را گرفتم٬نوازشش کردم٬دستی به سرش کشیدم و گفتم نترس کودکی ام...نترس که این فقط یک نقاب است....چرکین ترین و زشت ترین نقاب ها...آرام باش پسرک ترسخورده ی مظلوم ..آرام باش و دیگر نترس...کودکی ام خنده ی ساده ای کرد و از لرزیدن دست برداشت و به خوابی آرام فرو رفت....

حالا می دانم خیلی از رفتارها که ارزش نامیده می شوند چندان هم با ارزش نیستند.حالا می دانم خیلی از کارهای خوب آدمها ریشه ی چندان خوبی ندارند.حالا می دانم در عمق وجود خیلی از ما چیزی یا کسی لانه کرده.بت هایی که یادگار کودکی مایند.بتهایی که نگاه مارا و رفتار ما را و سرنوشت ما را  رقم می زنند بی آنکه بدانیم.....من یکی شان را پیدا و نابود کردم....شما چطور؟.....با بت هایتان چه کردید....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هی سیرپرست جان... چر اینقدرقیافه گرفته ای؟نکند اول شدن "بانو سیرپرست" در امتحان بورد تخصصی را به حساب خودت گذاشته ای؟....
تو هم خوب می شوی بابا جان........   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت توسط امید.م |

لبانت/به ظرافت شعر/شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند/که جاندار غارنشین از آن سود می جوید/تا به صورت انسان درآید....
                                                                   " احمد شاملو"
عموی پدرم ۸۳ سال دارد.به عادت اغلب مردان طایفه ی ما در هجده سالگی کچل شده است و باز مثل تمام مردان این طایفه(به استثنای پدرم)بسیار شوخ و مجلس آراست.اما یک چند ماهی است که قدری گنده دماغ است.جمعه ی گذشته بالاخره زیر زبانش را کشیدم و او با بغض گفت:
عمو جان٬سالهای سال توی مغازه ی خیاطی سوزن به چشم خودم زدم و تنها دل خوشی ام این بود که وقتی زنان جوان و زیبا از جلوی مغازه ام رد می شوند٬نگاه مشتاق شیرینی به چهره ام می اندازند و لبخند می زنند و این باعث می شد که حس کنم هنوز تو دل برو هستم و پیر نشده ام اما مدتی پیش بطور اتفاقی فهمیدم که آن کسی که خانمها توی شیشه ی مغازه با کیف نگاهش می کنند صورت زیبای خودشان است نه کله ی کچل و صورت فرسوده ی من....پیری بد دردی است عمو جان....
ــ عمو جان ببخشیدها...یعنی واقعا شما در جوانی چیز دندان گیر تو دل برویی بوده اید؟.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جانداران غارنشین٬ ناگهان تصمیم گرفتند که به میهن خود در رشته ی پزشکی خدمت کنند وبه این ترتیب همگی وارد دانشگاه تبریز شدند.مشخصه ی اینها بی قیدی و شلختگی عجیبشان بود موهاشان ژولیده وشوریده بودوچون در دوران آنها علاوه بر سشوار ٬اتو هم اختراع نشده بود لباسهاشان هم چروک بود.اینها مردمانی بی رحم بودندوکسی جرات نداشت به اشان بگوید که برای رفتن به دستشویی باید چیزی به پا کنند وصابون هم چیزی خوبی است وحمام هم از اختراعات حمیده ی آدمیان است.بدمصب ها یکی دو تا هم نبودند که بشود ریخت سرشان وحسابشان را رسید. همه جور آدمی هم بینشان بود:فقیر٬فئودال٬بورژوا٬پرولتر٬لائیک ٬متدین ٬شهری ٬روستایی ....همه ی اینها در یک صفت مشترک بودند:خشک مغزی٬ خودخواهی وعدم میل به هیچ جور تغییری.اینها هر چه که فکر می کردند و هر طوری که رفتار می کردند را خود ِ حقیقت می پنداشتند و مگر می شد بگویی شان که پدر جان مگر می شود همه ی اعمال و رفتار یک نفر درست باشد؟...اما یکیشان بود که سرآمد بقیه بود:مروت شهرآبادی.عجیب موجودی بود این مخلوق.خیلی درشت هیکل نبود اما قدرتی باورنکردنی داشت.دندانهای سیاه وپراز جرم اش ونگاه پارینه سنگی اش دل هر تنابنده ای را به وحشت می انداخت.حرف٬مرف حالی اش نبود وسلام٬ملام نمی دانست....آخی ...بمیرم الهی٬یکبار که اصغر وجودی به این آقای سلام٬ملام اعتراض کرده بود که شوره های سرش را توی سفره نتکاند٬بی وجدان چنان لگدی به مهمترین قسمت مردانه اش زده بود که نزدیک بود نیمی از اهمیتش از دست برود واین برای یک مرد آنهم در این دوران یعنی فاجعه.پس لابد به بنده حق می دهید که برای به راه آوردن ایشان از روشهای غیر اخلاقی بهره بگیرم.بالاخره وقتی راه بر اصلاحات دموکراتیک بسته بشود چنین شیوه هایی باب می شود.
برای انجام این کار من مجبور بودم حسابی کله را به کار بیاندازم:توی این دنیای درندشت هرکسی از کسی یا چیزی حرف شنوی دارد و اگر آن کس یا چیز را پیدا کنی می توانی تمام اعمال آن آدم را تحت نفوذ خودت در بیاوری....خوب٬ همانطور که می دانید همه ی آقایان دارای دو مغز می باشندیک مغز بزرگ که در حفره ی جمجمه قرار دارد وتشکیل شده  از دو نیمکره ی بزرگ و یک قسمت میانی کوچک.یک مغز کوچک هم دارند که دارای دو نیمکره ی کوچک و یک قسمت کرمی بزرگ است ودر قسمت میانی قدامی بدنشان ودرست لای پاهاشان جای دارد.این دو مغز دارای روابط پیچیده ای هستند و با هم به تعادل رسیده اند اما گاهی این تعادل به هم می ریزد مثلا اغلب مخترعین و مکتشفین دچار کم کاری مغز کوچک بوده اند و بطور جبرانی مغز بزرگ را به کار انداخته اند...من به فراست دریافته بودم که این آقایان دچار نوعی بیش فعالی در مغز کوچک  شان هستند واغلب اعمال اینها تحت رهبری مغز کوچک بود و مغز بزرگ دکوری بیش نبود....خوب در این قسمت از برنامه باید سعی می کردم که صدور فرمان های این مغز اصلی را تحت تاثیر قرار دهم اما از چه طریقی؟....
عزیزان من همانطور که می دانید برای گشودن هر در بسته ای نیاز به کلیدی مخصوص به همان در ٬وجود دارد. اما یک شاه کلیدی هم هست که هر در بسته ای را به راحتی باز می کند و آن٬ عشق و کشش به جنس مخالف است....بله مهمترین راه گشودن دروازه های  تمدن بزرگ همانا بهره گیری از نیروی عشق است. عجیب معجونی است این عشق...چه کارها که نکرده است....
باید نامه ی عاشقانه ای برای این سلام ملام می نوشتم وابراز عشق می کردم اما از طرف چه کسی؟...
شیما شاپوری همکلاس ما بود.چهره اش بد نبود اما به دلیل تعدد هنرهایش بسیار مورد توجه بود:ساز می زد آواز خوبی می خواندوورزشکار قابلی بود.بعدها دانستم که رقص خوبی هم می کند.یک روز توی سالن استخوان وقتی شیما از کنار سلام٬ ملام رد شد٬دیدم که ایشان دچار لرزشی غریزی شدند و مغز کوچک شان دچار تورم یا اصطلاحا آنسفالیت گردید. یادتان باشد که درآنسفالیت یا تورم مغز بزرگ حداکثر ممکن است خود آدم بمیرد ولی آنسفالیت در ناحیه ی مغز کوچک اغلب باعث فجایع بزرگی در جامعه ی بشری گشته و خیلی جنگها به همین دلیل بوقوع پیوسته است ...
بله....شیما جان ببخشید اما مجبورم......
من از بچه گی تبحر عجیبی در تقلید صدای بانوان ونوشتن نامه از قول ایشان داشته ودارم.اما خوب اینجا مشکلی وجود داشت:چرا باید شیمای هنرمند و ورزشکار خوش هیکل عاشق این موجود نخراشیده بشود؟.....
مهربانان من٬ این را بدانید که همه ی آدمها ته دلشان خود را چیز دیگری می دانند وفکر می کنند از دیگران برترند وهر کسی به چیزی در وجود خود می بالد.یکی به قدش ٬یکی به ابروهایش٬یکی به چشمهایش٬یکی به صدایش و...اگر بتوانی این را کشف کنی راه اهلی کردن آن آدم را پیدا کرده ای.
با کمی تحقیق و تفحص فهمیدم که سلام ٬ملام هر وقت از کنار مادینه ها رد می شود سینه هایش را جلو می دهد وشانه هایش را بالا می برد ..هوم...پس بگو....یافتم...یافتم.....
"سلام٬ ملام عزیز٬هروقت شانه هایت را می بینم دلم ضعف می رود.به این شانه ها کت برازنده تر است تا این پیراهن چروک....."
نامه ی اول بدون امضا بود اما تاثیر خودش را کرد.سلام ملام کت وشلواری سرمه ای خرید وبا اتو آشنا شد.....
"الهی فدایت بشوم سلام جان چرا موهای قشنگت را شانه نمی کنی؟چرا عینک آفتابی نمی زنی..."
دانشکده ی ما خیلی تاریک بود وحتی روزها هم نور کافی نداشت.امابا اینکه سلام هی به در ودیوارو زمین می خورد باز هم عینکش را برنمی داشت.....
 نامه های سوم وچهارم سلام ملام را با واکس ٬ادوکلن٬ تیغ ژیلت وسایر لوازم وآلات چسان٬فسان آشنا کرد....حالا دیگر سلام٬ ملام برای رفتن به توالت دمپایی می پوشید منتهی خیلی از اوقات یادش می رفت وبا همان دمپایی ها به اتاق برمی گشت......
 هیچ عاشقی یارای سکوت ندارد و مدام پی سنگ صبوری ٬همرازی٬ چیزی می گردد به همین دلیل سلام هم بالاخره لب باز کرد و راز عشق آتشین خود و شیما را برای چند نفر از جمله من افشا کرد.حالا چرا من؟....راستش چهره ی اینجانب با آن نگاههای مظلوم بلاهت بار و دهانی که مدام حرفهای گنده گنده ی فیلسوفانه و آرامش بخش از خود خارج می کند ٬اطمینان هر عاشق بیقراری را به خوبی جلب می کند.....سنگ صبور خیلی ها شدم و البته راز اغلبشان را هم همه جا جار زدم.......
سر ظهر توی سلف٬سلام آمد سراغم در حالی که نامه ی جدیدی از شیما همراهش بود:
سلام ملام جان٬الهی قربانت بروم بیا می خواهم از نزدیک ببینمت وصحبت کنیم....
رعشه ی نابهنگام نامردی تمام وجودم را مسخ کرده بود.به خدا این یکی دیگر کار من نبود.ماموریت من خاتمه یافته بود و می خواستم یک جوری سر و ته قضیه را هم بیاورم ولی مثل اینکه  کنترل اوضاع از دست من خارج شده بود.......
شب قبل از رانده وو ٬سلام ملام چپید توی حمام وتا صبح به صورت ودندانهایش سنگ پا وکیسه کشید.موهایش را سی چهل بار سشوار کشید ویک نوع روغن براق کننده به کله وسروصورتش مالید...
بله دیگر...هیچ چیز مثل دیدار و توجه یک موجود از جنس مخالف به آدم اطمینان به نفس نمی دهد آن هم در سرزمینی که آدمهایش از کودکی با تحقیر و تحدید و تهدید بزرگ می شوند و کلی کمبود اطمینان به نفس دارند.اصلا راز فریب خوردن هزار باره ی خیلی ها در خیلی امور٬ همین مطلب است:با یک لبخند و دو تا کلمه ی محبت آمیز زودی خر می شوند... 
سلام٬ملام صبح کله ی سحر مانند یک گراز آیینه ای عاشق عازم محل قرار شد.....
دانشگاه تبریز پلانتاریومی دارد که بالای تپه ای بلند است وباید برای رسیدن به آنجا حسابی کوهنوردی کرد.این شیما تقلبی ِ تقلبی ِ نامرد محل قرار را آن بالا تعیین کرده بود.توی آن سرمای سگساران تبریز که برف عجیبی هم می بارید ٬حیوانکی سلام ملام از ساعت ۷ صبح روز جمعه تا ۴ بعدازظهربا عینک آفتابی وکت نازک وکتانی فقط وفقط به نیروی عشق سرپا ایستاد اما این معشوق جفاکار سرقرار نیامد که نیامد.... هیچوقت نفهمیدم این یکی شیما که آخرین نامه را نوشت ٬چه کسی بود......
ما می دانستیم که این بابا کله خر است اما نه اینقدر:روز شنبه عدل روبروی دانشکده جلوی شیما را گرفته وفریاد زده بود که چرا سر قرار نیامدی؟....شیما هم گفته بود سرکار گذاشتنتون آقا....
حسابم پاک بود.دیر یا زود می فهمید کار من است وآنوقت لگدی به مهمترین قسمت مردانه ام می زد و از اهمیتش کم می کرد....ای خدا جان عجب غلطی کردم ها...اصلا تقصیر این شیما تقلبی ِ تقلبی است.....آخر اصلا به تو چه مربوط که ادای شیمای تقلبی را در می آوری؟....حالا چه کار کنم؟...تا صبح خواب سلام ملام ولگد وکاسته شدن از اهمیتم را می دیدم...باید هرچه سریعتر دست به کار می شدم....
فرزندان عزیزم٬پدر خردمند شما٬بواسطه ی عمری نشر اکاذیب تجربیات ذی قیمتی در این زمینه کسب کرده:اول اینکه سعی کنید به هرکسی چاخانی را بگویید که دوست دارد بشنود دوم اینکه چاخان شما باید با باورها و زمینه های ذهنی طرف همخوانی داشته باشد و دیگر اینکه حین چاخان گفتن هی قسم نخورید و اصرار نداشته باشید طرف بلافاصله حرفتان را قبول کند مطمئن باشید اگر اصول چاخانگویی را به خوبی رعایت کرده باشید حتما مورد قبول واقع می شود.... 
خوب این قوه ی تخیل همیشه به داد من رسیده است:
"سلام ملام شجاع وعزیز من:آنروز پدرم فهمید که می خواهم به دیدن تو بیایم وپدرم را درآوردوبا شلاق بدنم را سیاه وکبود کرد.اگر می خواهی به ازدواج ما راضی شود باید حسابی پولدار شوی وتخصص هم بگیری.الهی دورت بگردم جلوی مردم آبروریزی نکن هردومان را اخراج می کنند..."
برای اینکه نامه زودتر به دستش برسد با ته استکان روی تمبر مهر زدم وقاطی نامه های اطلاعات چپاندمش.....

سلام ملام حالا زندگی مرفه و خوبی دارد٬البته کلاسش آنقدر بالا رفت که دیگر سراغ شیما نرفت و از او بهترش را پیدا کرد.....و حالا سالهاست در دل به این مردم بی فرهنگ ِ بی ادب ِ بی کلاس می خندد و شماتتشان می کند.....
دوستان من٬همه ی شمایی که روزگاری در دانشگاه تبریز تحصیل می کرده اید٬من با صرف وقت بسیار و مایه گذاشتن از ذهن پرتوان خود٬سعی خودم را کردم که با فرستادن آن نامه ها ٬اطمینان به نفس شما را بالا ببرم...حالا اگر کاستی ای مشاهده فرمودید به بزرگواری خودتان عفو بفرمایید......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست جان جدیدا خیلی کم پیدا شده ای٬دیگر با فقیر فقرا نمی پری....یعنی آن یکی دو ای میل عاشقانه ای که ازشخصیت و جذابیتت تعریف کرده بود اینقدر تاثیر گذار بود؟.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت توسط امید.م |

حالا چه می شود/به خوابم که آمدی/سر راهت/همه ی ساعتها را از کار بیاندازی/زنگ بیداری همراهم را خاموش کنی/کنارم بمانی/ومرا برای همیشه بخوابانی                                                                           " مانی مقدم"
ساعت پنج صبح بود و من سپیده دم را با حضور معطر خود٬متبرک کرده بودم.با آفتاب سلام و علیک گرمی کردم ودر حالیکه مواظب بودم بچه ها را بیدار نکنم٬ گل مرداب روی یخچال را آب دادم.شب قبل تصمیم قطعی خود را گرفته بودم:من به هیولای وجودم دیگر مهلت ابراز وجود نمی دهم من دیگر به کسی نخواهم گفت خفه شو٬با همه مهربان می شوم و هیچکس را کتک نمی زنم.من به زندگی مثبت نگاه خواهم کرد و به پیرمرد غرغروی وجودم مجال نق نق نخواهم داد....زندگی با عشق زیباست...بله... عشق...هوم...چه شب خوبی بود دیشب:پسر و دخترکم برای تولدم ادوکلن خوبی خریده بودند هرچند همه اش را روی خودشان خالی کردند ولی خوب شیشه ی قشنگش را یادگاری نگه داشته ام.خانمم هم کولاک کرد و از آن پیپهای گرانقیمتی که خانم مهبد برایش خریده٬برایم خرید.حالا من چیزی از این مهبد کم ندارم و مجبور نیستم وقتی که او به پیپش پک می زند گوشه ای کز کنم و بغض کنم.فقط می ماند یک جفت چشم آبی که آن هم چندان مسئله ی مهمی نیست...بله...مهم نیست.......دوستان وبلاگی هم که سنگ تمام گذاشتند....چقدر همه شان را دوست دارم...چقدر زندگی زیباست.....
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد/شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد...می دانید هشت سال آزگار است که صبح با صدای نوازش بخش دوش حمام این همسایه پایینی٬آقای مهندس فرهاد از خواب بیدار می شوم.ایشان انسان مرتبی است و هر صبح پس از انجام غسل جنابت و صرف صبحانه منزل را به قصد حضور در اداره ای که مدیریتش را بر عهده دارد ترک می کند....اما امروز ایشان از انجام این امر نکول فرموده بودند ومن نگران قوای جسمانی و وضعیت تیشه ی ایشان بودم....
نگرانی من بی مورد بود چون  اشکال کار نه در تیشه بلکه در جای دیگری بود:معلوم نبود برق از چه ساعتی قطع شده و آب سرد سرد بود به همین خاطر فرهاد برای تیشه اش احتمالا فکر دیگری کرده بود....
امید جان ببیین تو قول دادی ننه جان٬نبینم به اداره برقی ها فحش بدهی ها خوب می شود دیگر...پاشو...پاشو مادر یک آبی به سر و صورتت بزن و برو یک کله پاچه بزن٬برای بچه ها هم دو تا سنگک داغ بگیر بعد هم برو به کارهایت برس...مبادا اخم کنی ها.....
آقای ماشین لطفا از خواب بیدار شوید....آقای ماشین همراه خمیازه و سر و صداهای دیگری که از اگزوز خارج می کرد هرطور بود از خواب بیدار شد و راه افتاد....
محموله ی پوشکهای غنی شده ی نیکی را توی سبد زباله انداختم و با تنفسی عمیق رادیوی ماشین را روشن کردم:سلام شنوندگان عزیز٬صبح زیبای شما بخیر٬من زیور شهبازی تا ساعت ۸ صبح در خدمت شما عزیزان خواهم بود.....
به به سلام زیور جان صبح به خیر...زیور از توی رادیو با کمی قمیش گفت:سلام امید جان تولدت مبارک امیدوارم امروز رو خوب شروع کنی و به زندگی مثبت نگاه کنی بخند امید جان...امیدوار باش......
ــمرسی زیور جان...شما واقعا صدای قشنگی دارین.....ــاوه ممنون امید جان راستش شما هم امروز خیلی جذاب و خوشبو شدین...این پیراهن مشکی چهار خانه واقعا به شما میاد.....ــاوه زیور جان شما یک مجری فوق العاده هستین.....ــمرسی امید جان شما هم یک جنتلمن بی نظیرید...شاد باشی امید جان.......
بله...این مردم ما نمی دانم چرا اینگونه گردیده اند.در عصر دود و آهن و استیلای بی رحمانه ی ماشینیسم بشر دچار انحطاط واز خود بیگانگی گردیده و با تهی شدن از ارزش های ناب انسانی رو به قهقرا می رود و عنقریب در ورطه ی تباهی غرق خواهد گردید.به نظر من باید ما به اصل خود باز گردیم طبیعت را پاس بداریم و طعم آفتاب و روشنی عسل را دریابیم و زیبایی های زندگی را ارج بنهیم...بله چرا که نه ....راستی زیور جان نظر شما چیست؟...ــبله امید جان با شما موافقم.من اعتقاد دارم ما بیخودی سخت می گیریم و زندگی را به خود و دیگران زهر می کنیم٬ راستی امید جان به نظر شما آخر نرگس چی می شه؟....ــ والله زیور جان اینطوری که بچه ی نسرین داره رشد می کنه عنقریب دختر جوان و بالغی می شه و با منصور که جوون خوب و با اعتقادیه ازدواج می کنه و دوتایی می زنن دهن شوکتو سرویس می کنن...ــ ایشالا که اینجور می شه....ــببخشید زیور جان چند لحظه لطفا ...بگذارید ببینم چه شده......
ته کوچه سه چهار ماشین پلیس و آگاهی ولو شده بودند و چرت می زدند.چند نفر جمع شده بودند و یکی داشت تند تند عکس می گرفت.روی زمین جسد سیاه جزغاله ای که دل و روده اش بیرون ریخته بود و یک دستش کنده شده بود دراز کشیده  و داشت جلوی دوربین ژست می گرفت.هوا بوی کله پاچه و کباب می داد.حس فضولیم گل کرد آمدم پیاده بشوم ببینم چه خبر است زیور از توی رادیو داد زد:کجا....گفتم:بذار ببینم چه خبر شده...ــآخه مرد به تو چه مربوطه بیا گپ مونو بزنیم...بیخود اوقاتتو تلخ نکن...اما من به حرفش گوش نکردم....
با احترام از جسد پرسیدم:عذر می خوام آقای جسد ممکنه بفرمایید چی شده؟...جسد که نگاه ثابتش  به دورها خیره شده بود بی حوصله گفت:رفته بودم اون بالا ترانس برق بدزدم نمی دونم یهو چی شد برق منو گرفت جزغاله ام کرد.حالام دل و روده ام ریخته اون رو....وبه دکل برقی که چند تا از سیمهایش بریده شده بود اشاره کرد.روی ترانس بزرگی که بالای دکل فشار قوی نشسته بود کلی خون ریخته بود کمی هم گوشت چرخ کرده ی کباب شده.....دست جسد با اره ی کوچکی افتاده بود کمی آنطرفتر...دل و روده ی من با دیدن همکاران خود که روی زمین پخش و پلا شده بودندبه شدت به هیجان آمده و سعی داشتند به یاری هم نوعان بی خانمان خود بشتابند... با اوقات تلخی سوار شدم....زیور رنجیده گفت:مثلا که چی؟... مگه مرض داری آخه مرد؟...اصلا به تو چه؟...ــ به من چه؟...درست حرف بزن زیور خانم!!...ــ مگه دروغ می گم خوب؟...اصلا کرم از خودته که مدام دنبال دردسر می گردی......دلزده و عصبانی فریاد زدم:خفه... اما نه...من تصمیم گرفته ام مودب باشم...با احترام گفتم:زیور جان لطفا دهنتونو ببندید حوصله تونو ندارم...بله...اصلا بنیامین گوش می دهم...بله...بنیامین جان شما بخوانید ببینم بابا جان...با آن صدای مخملی قشنگتان...آفرین پسر جان....بنیامین با کمی خجالت صدایش را صاف کرد و با کمرویی گفت:هوا بوی نم گرفته....لبهایم خود به خود باز شدند و گفتند:چی؟...بوی چی گرفته؟...بنیامین با ترس گفت:بوی نم...بوی نم گرفته....ــ آخه شما جوونای امروزی چرا اینجوری هستین؟تو بوی دل وروده و کله پاچه ی آدمو از بوی نم تشخیص نمی دی؟....بابا شما دیگه کی هستین؟...لازم نکرده اصلا خف...یعنی دهنتونو لطفا ببندین.......حالم از هرچه کله پاچه و خوش گوشت و سیراب شیردان به هم می خورد ... حوصله ندارم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت یازده و پنجاه و سه دقیقه بود که منشی خبر داد که: یک آقا و خانم که شبیه بازرس ها هستند با شما کار دارند.رنگ از صورت دنیا پرید و دقیقه لباس عزا به تن کرد.اوه اوه...حالا می ریزند و همه چیز را زیر و رو می کنند و نگاه های کشدار مشکوک می کنند و بعد حضور آب در تلمبه را بهانه می کنند و آدم را نقره داغ می کنند.زمین از دوران بازمانده و خون در رگهای حیات یخ بسته بود که آنها از در وارد شدند...
نه بابا بازرس کجا بود:این بابا جوانک بیست و شش ٬هفت ساله ای بود که داشت دکترای نمی دانم چه می گرفت و حالا برای نوشتن پایان نامه اش همراه خانمی که فکر می کنم ننه اش بود آمده بود که تحقیق کند.جوان که با عینک دور مشکی و سبیلهای تنک و چانه ی ذوزنقه ای به نظر می رسید باید از اقوام صادق هدایت باشد داشت نگاهی به من و در و دیوار می کرد با این مضمون که:هی..به تو هم می گویند دکتر؟.... با این سر و تیپی که شبیه خربزه فروشهاست و این مطب تخمی درب و داغان...دلت خوش است...اسم دکتر برازنده ی من است با این ریش سه تیغه ی تر و تمیز و ادوکلن خارجکی و ننه ای که مثل شیر مراقبم است....صادق بالاخره لب باز کرد و سخنرانی تکان دهنده ای کرد:او داشت راجع به اصلاح روابط اجتماعی تحقیق می کرد.یک بخشش هم مربوط می شد به رابطه ی بین پزشک و بیمار که به نظر ایشان سخت مخدوش بود....صادق که حال و روز مرا دیده بود و حس کرده بود سخت تحت تاثیر قرار گرفته ام ناگهان بخش قمپز در کن وجودش بیدار شد و سعی کرد من بی سواد فسیل را ارشاد کند.خیلی شمرده و دانشمندانه سعی کرد توضیح دهد که منی که خیر سرم تحصیلکرده هستم باید آدم باشم و به این مردم بیچاره احترام بگذارم وتکریمشان کنم تا احساس شخصیت پیدا کنند و با مهر ورزی باعث شوم که حالشان  جا بیاید.ننه اش مثل شیر پف کرده بود و در دلش قربان صدقه ی فرزند فرزانه اش می رفت....خواستم بگذارم توی کیف خودشان باشند...ما که بخیل نیستیم تازه قول داده ایم مثبت نگاه کنیم و به کسی نگوییم خفه شو...بله ولشان کن....اما چه می شود کرد بعضی در قسمت اگزوزشان گاهی کرمک کوچک شیطانی شروع به جنب و جوش می کند و تا حالشان را نگیری و توی سرشان نزنی کرمک از جایش تکان نمی خورد ایشان هم حالا چنین حالی داشتند ٬چون در پایان فرمایشات ناگهان در افشانی کردند:دکتر جان ناراحت نشید ها به قول مولانا ماهی از سر گنده گردد نی زدم...ما هم مشکلمون از روشنفکرها و تحصیلکرده هامونه که فکر می کنن از دماغ فیل افتادن ولی انصافا خیلیاشون نه پرستیژ دارن نه سوادشو....و فاضلاب نگاهش را توی چاه چشمانم خالی کرد...صادق حدود ربع ساعت در مناقب مردم دوستی و معایب تحصیلکرده ها نطق کرد.از آن نطق هایی که حالا هر روز اینجا و آنجا گفته و نوشته می شود... خیلی خوب صادق جان خودت هم دلت می خواهد.....
شانه هایم را مثل دیو پخمه ی بی آزاری خم کردم و با شرمی که برخاسته از افتاده حالی من است گفتم:قربان والله ما خیلی سعی می کنیم با مردم خوب باشیم و تکریمشون کنیم اگه اجازه بدین چند موردشو تعریف کنیم و از نظریات شما استفاده کنیم....لبخند صادق چانه ی ذوزنقه ایش را به مربع تبدیل کرد و تکانهای سرش به این معنی بود که:بگو ای بی سواد بی پرستیژ.....ومن شروع کردم:
بله آقا ما امروز صبح مثلا یه مریضی داشتیم که بچه شو آورده بود اما دیدیم خودش مشکل بزرگتری داره بنده خدا هرچی سعی می کرد نمی تونست از اون ته مه های بینیش اون چیز چسبنده رو خارج کنه ما هم سعی کردیم آگاهش کنیم و گفتیم:ببین بابا جان اگه تو هم ناخن انگشت اشاره تو مثل من بلند کنی می تونی مثل بیل ازش استفاده کنی و طرفو هر جا هم که باشه گیر بندازی هر کی هم پرسید این ناخن رو برای چی بلند کردی بگو واسه اینه که سه تار می زنم.قربان نمی دونین آقاهه چقدر تشکر کرد مثل این که دنیا رو به اش داده باشن....صادق خطر را حس کرده بود و زیر چشمی به مادرش نگاههای مددجویانه می کرد....
ــ بله یا مثلا همین امروز سه تا پسر نوجوون اومده بودن که از توی اونجاشون چرک میومد بیرون... و با انگشت به آنجای صادق اشاره کردم.کله ی صادق حالا دیگر چیز سرخ رنگ مشعشعی بود....بله وقتی از شون علت رو جویا شدم معلوم شد هرسه نفر با حیواناتی از قبیل خر و گوسفند از این کارها کردن... و برای آنکه صادق شیرفهم بشود که کدام کارها را می گویم آرنج و مشت بسته ام را به سمت عقب و جلو حرکت دادم....صادق به روش همرفتی و تشعشعی در حال ساطع کردن انرژی بود و به مادرش نگاه شرمزده ای می کرد...ای بابا صادق جان اگر ننه تان انجام این امور را شرم آور می دانستند که شاخ شمشادی چون شما حالا حضور به هم نمی رسانیدید.....ــبله قربان ما هم با مهربونی برای این سه نفر در مورد استفاده از کاندوم و لزوم حمایت از حیوانات توضیح دادیم نمی دونید چقدر خوشحال شدن که... صادق دفتر و دستک را داشت یواشکی جمع می کرد که در برود ٬داشت آماده می شد که با بغض بگوید:فرمایشی ندارید...اما من ادامه دادم:ما اینجا یه مریضی داریم معتاد تزریقیه...بنده خدا هم اچ آی وی مثبته هم هپاتیت داره هم با چاقو مرتب از توی پوستش یه کرمای عجیبی در میاره...یه خرده هم اعصابش همچی خرده٬بس که مورد بی توجهی واقع شده...اتفاقا همیشه همین دور و ور کاسبی می کنه و مواد می فروشه اگه اجازه بدین بفرستم دنبالش شما یه خرده باهاش تکریم کنین...کلمات شما معجزه می کنه.....
صادق و ننه اش وقتی که داشتند مطب را ترک می کردند خاطرات زیادی برایشان زنده شده بود:خاطره ی آن روزها که صادق توی جایش جیش می کرد و ننه اش غرغرکنان تشکها را جلوی آفتاب می انداخت تا خشک بشود..... 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهی با خودم فکر می کنم که این سیرپرست عجب آدم منفی باف کم جنبه ای است:ای بابا درست است که یکی از مریضهایت سر هیچ و پوچ برایت پاپوش درست کرده٬درست است که یک شر خر مافنگی  سه میلیون تومان تلکه ات کرده٬درست است که پدربزرگ ات دو ماه پیش و مادربزرگ ات پریروز فوت کرده و باید هی مطب را ببندی و به مجالس ختم بروی٬درست است که تصادف بدی کردی و ماشینت درب و داغان شد و یارو هم در رفت٬ درست است که دو سه سال پیش مطبت را دزد زد و هر چقدر این در و آن در زدی نتیجه ای نگرفتی.... ولی اینها دلیل نمی شود که هی نق بزنی و منفی ببافی ...مثبت نگاه کن جانم و دیگران را دوست داشته باش.......  

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت توسط امید.م |

مقصد همین تلاش قدمهاست
گیرم به اشتباه.....
توی مغازه ی لباس فروشی خانمی که بینی ای شبیه منقار پلیکان داشت٬با حرارت شلوارهای بچه گانه را پایین و بالا می کرد.شوهر ببو گلابی اش بی حوصله و پسرکش خسته و دلزده منتظر بودند.خانم پلیکان اول اتیکت ها را نگاه می کرد و اگر قیمتش را می پسندید نگاهی هم به شلوار می کرد.ناگهان چیزی در چشمهای پلیکان درخشید.با کیف شلوار را تن پسر کرد و گفت این خوبه.....اتیکت روی شلوار نوشته بود:هفتادهزار تومان...ببوگلابی کمی غرغر کرد اما پلیکان با چشم غره ای دلهره آور گفت:حرف نزن...دست بزن ببین چه جنسی داره...هیچ گرونی ای بی حکمت نیست...واسه بچه گدا که خرید نمی کنی....
وقت رفتن٬ببوگلابی ابوعطا می خواند و از منقار پلیکان آب می چکید:اتیکت مال آن شلوار نبود.قیمت شلوار پانزده هزار تومان بود....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درمانگاه بخش پوست بیمارستان هفتم تیر تبریز خیلی شلوغ نبود.چفت و بست درستی هم نداشت. به خاطر همین وقتی که ساعت ۹.۵ صبح با چشمهای پف کرده و قرمز یواشکی وارد اتاق شدم و پشت میزی چپیدم کسی قشقرق راه نینداخت که چرا دیر کرده ام.فقط مریم اصولی بود که لپ های کرم پودر خورده اش به نشانه ی لبخندی دوستانه به سمت چشمهایش حرکت کرد که یعنی ای تنبل دودره باز.....
سه چهارتایی بیمار ویزیت کردم و بعد با خمیازه ای دیوآسا روی صندلی عتیقه ولو شدم.باز مریم اصولی بود که لبخندهای مهربانانه می زد.شروع کردم به عادت همیشه سر به سر این و آن گذاشتن و شعر خواندن.آقای دکتر "پسیو اگرسیو "نگاهی کجکی کرد و با لبهای گاز گرفته به دکتر رازی اشاره کرد یعنی که جلوی استاد بد است٬ آدم باش مرتیکه....کرم کوچکی در خروجی دستگاه گوارش ام شروع به وول خوردن کرد یکهو بی مقدمه جلو رفتم و ماچ محکمی از گونه های دکتر رازی برداشتم....صدای جیغ خفه ی خانم ها و چشمهای تلسکوپی آقایان با دهان مبهوت دکتر رازی همراه شد...با لبخندی خجالتی گفتم:استاد مبارک باشه...و در جواب سوال ایشان که علت ماچ تف آلود ناگهانی را پرسیده بودند گفتم که امروز توی ترکیه روز پدر است و چون بنده اصالتا ترکیه ای هستم و شما را هم مثل پدری مهربان دوست دارم به همین خاطر......چشمهای استاد پر از اشک شد و گفت پسرم من همه ی شما را مثل فرزندانم دوست دارم.......چشمهای" پسیو اگرسیو "داشت از حدقه فرار می کرد....
این خانم اصولی امروز ول کن نیست نگاه هایش بیش از حد مهربان است...نکند مریم جان...نکند تو هم اسیر جادوی نگاه های من شده باشی؟...نکند بالاخره تو هم فهمیدی که من چه شخصیت جذابی دارم حق داری دختر جان...اما خوب٬ کور خوانده ای...من اهل ازدواج و اینجور حرف ها نیستم ها...از اول گفته باشم...من می خواهم ویلیام فالکنر بشوم و به امید خدا اولین نفری باشم که هم نوبل پزشکی را می برد هم نوبل ادبیات را.....بیخودی دلت را صابون نزنی ها.....
آن سالها دخترانی که توی دانشکده از محبوبیت زیادی برخوردار بودند بیشتر کسانی بودند که از خانواده های اصیل و مایه دار تبریز بودند.اینها شاید خیلی زیبا نبودند اما چون اتیکت اصالت و استاندارد کیفیت داشتند هاله ای از ابهت و جذابیت دور و برشان بود که نمی گذاشت واقعیت دیده شود به همین دلیل چشم های زیادی به شکل "خشک و خالی" به دنبالشان بود.اینکه می گویم خشک و خالی یعنی اینکه پسرهای درست و حسابی مایه دار که دنبال ازدواج با اینها نبودند پسرهای درپیت گدا گشنه ای مثل من هم که جسارتش را نداشتند که به اشان ابراز عشق کنند٬ پس فقط به طور "خشک و خالی" با دیدن اینها پچ پچ می کردند و آب دهان قورت می دادند.....
این مریم خانم اصولی از آنهایی بود که خانواده اش اند کلاس بودند و در همه ی تبریز شناخته شده و اغلب کاره ای بودند.این بنده خدا آدم بی جنبه ای بود تا تحویلش می گرفتی سریع قیافه می گرفت و تا کم محلی اش می کردی لبخندهای سه تا یک قران تحویلت می داد.دو ماه قبل شوخی ساده ی مرا تاب نیاورده بود و مثلا قهر کرده بود ما هم چنان بایکوتش کردیم که آخر سر با وساطت دکتر شوتمند آسیستان داخلی٬ دوباره روابط حسنه شد....
بله...حالا این مریم خانم اصولی بود که مرا به گوشه ای کشیده بود و با لبخند می گفت:آقای دکتر یه چند وقتیه که این دوستتون خیلی تو خودشه چی شده به اش....داشت راجع به مهبد حرف می زد که مثل شیر بچه ی غمگینی چشمهای آبی اش را به افق دوخته بود...هوم ...پس برای باز کردن سر صحبت می خواهی خودت را نگران دوست صمیمی من نشان بدهی ..این کلک ها دیگر کهنه شده برو سر اصل مطلب خانوم جان...حرف دلت را بگو....گفتم:این بنده خدا چند وقتیه عاشق شده٬لابد داره به عشقش فکر می کنه....گفت:راستی؟...عاشق کی؟...چرا کمکش نمی کنین؟...شما که ماشاالله شیطونو درس می دین......
عجب...من خنگ را بگو...چه فکر می کردم چه شد....نگو این بچه شیر غمگین از فرط عشق هر جا دستش می رسیده می نوشته"مریم" که البته نام دلبر ایشان بوده و این یکی مریم خانم فکر کرده که منظور و دلبر ایشان خودش است...نه خیر بابا جان...دلت را صابون نزن این مریم نه آن مریم است...

سال سوم بودیم که مهبد عاشق شد.رفته بود تهران که خسته گی در کند و کوله بار سنگین غربت را کمی سبک کند اما با دل سنگین از عشق برگشت.حالا فکر و ذکرش شده بود مریم.حین لباس شستن٬وقت سوسیس تخم مرغ درست کردن و حتی هنگام جارو کردن یاد عشق از دلش بیرون نمی رفت.سیگارهای ارزانقیمتش را دود می کرد و به عشقش فکر می کرد.دیگر دل و دماغ سابق را نداشت و معمولا سوسیس هایش می سوخت و تخم مرغ هایش ته می گرفت.یکی دو باری کتری را سوزاند و یک بار هم شلوار هم اتاقیش حاج حسین ـ که شوهر مجازیش هم محسوب می شد ـ را حین اتو کردن سوزاند.دیگر درست و حسابی به خودش نمی رسید و حتی حوصله ی بحث های همیشگی راجع به کارل پوپر  ـ که فقط اسمش را شنیده بود ولی ادعا می کرد آثارش را خوانده ـ را هم نداشت.دیگر حتی دروغ هم نمی گفت.مهبد به شیوه ی مخصوصی چاخان می کرد:چشمهای آبی اش قرمز می شد٬لبهایش به سمت داخل برمی گشت و کنار لبهایش چین می خورد و ما با دیدن این چیز ها می فهمیدیم که دارد چاخان می کند...نه حالا دیگر حتی دروغ هم نمی گفت.....
او عاشق شد اما من خانه خراب شدم:فقط او بود که شعرهای مرا گوش می کرد و گاهی سری تکان می داد.کیمیادوش که شعر و ماست و خیار را از هم تمبز نمی داد٬علی هلو فقط مسخره می کرد٬سوسمار خمیازه می کشید٬آفتابه هم که فقط پی لوله اش بود......فقط مهبد را داشتم که آنهم اینجوری از دست رفته بود....
 بعد از ظهر یک روز تعطیل بود و من کینه ی مهبد را به دل گرفته بودم:شعر بلندی را که با فلاکت و زور زدن فراوان و به قیمت یک شب بیداری نوشته بودم با سوز و گداز فراوان و با کمی بغض برایش خوانده بودم اما بچه شیر عاشق با اخم و بی حوصله گی گفته بود:امید این چرت و پرتا چیه می نویسی؟...بابا شاعر شدن چار خط پرت و پلا نوشتن نیس که...اون شاملو اگه شاملو شد واسه اینه که هم حس و زمینه شو داشت و هم کلی مطالعه کرد و رنج کشید نه مثل تو که دست می کنی و از تو اونجات چرت و پرت می ریزی بیرون.......
خیلی خوب شیربچه ی عاشق...باز هم همدیگر را می بینیم...تو هنوز امید چاخان را نشناخته ای...

در اتاق مهبد اینها را ناغافل باز کردم.فقط یک چراغ مطالعه روشن بود و سعید و حاج حسین در گوشه ای مشغول فعالیت مرموزی بودند...خوب مچتان را گرفتم ...بگویید ببینم چه کار می کردید؟....
دردسرتان ندهم...کار خیلی بدی نمی کردند٬فقط از نبود بچه شیر که برای دیدن عشقش به تهران رفته بود استفاده کرده بودند و داشتند کاغذهایش را بررسی می کردند تا ببینند این بابا شبها برای خودش چه می نویسد آخر؟...آنطور که من دیدم حدود چهارصد برگ کلاسور نوشته بود که همه اش راجع به عشق و مریم و یکی شدن و به تعالی رسیدن و الوهیت و اینجور چیزها بود...جایی نوشته بود:مریم٬نمی بینی که من عشق را به دریوزه نشسته ام؟....حسین که "ر" را "ل" تلفظ می کرد کله اش را خاراند و گفت:عجب حلفای سختی....سعید این دلیوزه یعنی چی؟...سعید فیلسوفانه گوشه ی سبیل هایش را تاب داد و گفت:دریوزه یعنی آدمای عاشق ..آس و پاس...یعنی همین مهبد...و اینطور بود که تا پایان دوره لقب دریوزه روی مهبد باقی ماند....
بچه شیر٬کیفور و امیدوار از دریوزه بازی برگشته بود٬سر و صورت را صفا داده بود و در حالی که سوسیس و تخم مرغش را می خورد از الوهیت و اینجور چیزها می گفت.مظلومانه گفتم:مهبد٬آرش از تهران زنگ زد و جدیدترین شعر شاملو رو برام خوند ...و شعری را که شب پیش سروده بودم برایش خواندم:بنگرم نازنین/با چشمانی از ترانه و اندوه بنگرم....بچه شیر سوسیس و تخم مرغش را هول هولکی بلعید و کاغذ را از دستم قاپید......
دو ساعت بعد مهبد با چشمان سرخ و دهانی که بوی یک بسته سیگار سومر میداد وارد اتاق ما شد و گفت:امید ...چی گفته لامصب...من ده بار خوندمش...شاهکاره...تو دفترم نوشتمش...به به....
بد جنس و انتقامجو گفتم:خوشحالم که خوشت اومد اما اونی که تو دفترت نوشتی شعر من بود نه شاملو...یک مشت خون تازه به صورت و چشمهای بچه شیر عاشق دوید و فریاد زد:خیلی پفیوزی امید...افعی متقلب....آرام و خونسرد گفتم:زر نزن...حالا آقا واسه من ادبیات شناس شده...تو اگه چیزی بارت بود الوهیت رو با "ح" نمی نوشتی...بچه شیر وا رفت و بغض کرده گفت:عوضی تو دفترای منو بی اجازه ورداشتی خوندی؟.......در را به هم کوبید و رفت....
این آخرین دعوای ما بود.یک هفته بعد با وساطت سوسمار که خوراک تن ماهی و سیب زمینی درست کرده بود ازدلش در آوردیم.... 

سالها گذشته...حالا مهبد و مریم دو عدد بچه دارند و من فکر می کنم که حالا دیگر به یگانگی و الوهیت رسیده باشند.روزها و سالهای سختی را پشت سر گذاشتیم اما هیچ چیز نتوانست پیوندهایی را که آن روزهای سخت بین ما برقرار کرد از هم بگسلد...بعید هم می دانم بعد از این حتی روزگار بتواند پیوندی را که به به روزگاران بوجود آمده ٬ از هم بدرد...و این روزها باز هم در کنار هم مسیر سختی را آغاز کرده ایم ...مهم نیست حاصل چه بشود...فقط همین همراهی مان را عشق است.... 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پنجم شهریور ماه٬خجسته زادروز اختر تابناک آسمان علم و ادب٬دکتر امید.م٬بر تمامی جهانیان مبارک باد....... 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت توسط امید.م |