تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای/و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای....
                                                                "شاملو"
قضیه کاملا جدی بود:می خواستند سرش را ببرند.کمی رنگ پریده بود.کمی می لرزید اما هر طور بود خودش را حفظ کرد.مرد گردنش را توی دست گرفت.زن داشت گریه می کرد و مرد مضطرب زیر لب دعا می خواند.او که می دانست لحظه های آخر است ناگهان تصمیم خودش را گرفت.شجاعانه خودش را راست کرد و آب دهانش را به چهره ی مرد تیغ در کف انداخت.مرد اخمو صورتش را با پشت آستین خشک کرد و با حرکتی ناگهانی سرش را برید...خون فواره زد...
بچه گریه می کرد.مادر بچه عرق کرده بود.پدر از دکتر تشکر کرد و به خاطر اینکه بچه اش روی دکتر جیش کرده بود عذرخواهی کرد.همه هیجان زده بودند.اما هیچکس شجاعت گوگولی را در لحظه ی سر بریدن  ستایش نکرد.هیچکس نگفت زنده باد گوگولی.هیچکس به تخمش هم نبود.حتی تخم های پسر بچه هم بی خیال خوابیده بودند....
گوگولی چه غریبانه بی سر شد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
تا خانمم گفت کراوات آن آقا چقدر قشنگ است من بدو رفتم و از حمید هوشده قیمت کراواتش را پرسیدم و و به حرص خوردن های بانوی همیشه و هنوز توجهی نکردم.حمید هوشده گفت کراوات را از آن طرف خریده است و از این که مورد پسند واقع شده بود چیزی شبیه لبخند در دو طرف دهانش پرانتز های کوچکی تشکیل داد.هنوز هم نمی شد از نگاهش فهمید که در دلش چه خبر است....
مجید چش گـُهی از اینکه شلوار لی خریده بود بسیار خرسند بود این را از نوع راه رفتنش می شد بفهمی:نوک کفش هایش که همیشه حین راه رفتن در منتهای دوری از هم قرار می گرفتند حالا به سمت هم تمایل عجیبی پیدا کرده بودند و معنی اش این بود که صاحب پاها بسیار با کلاسند.حیف که پولش نرسیده بود که کفش ها را عوض کند.با لبخندی که حالا می دانم مخصوص آدم هایی است که اطمینان به نفس ندارند٬خودش را به گلی و فریبا که داشتند با ممٌد ِ  حاجی عزیز در باره ی سریال ِ بالانر از خطر لاس می زدند نزدیک کرد و سعی کرد خودش را قاطی بحث کند اما خوب حرفی برای گفتن نداشت ٬چون هنوز تلویزیون نداشتند.نگاه دخترها نشان می داد که از حضور چنین سر خری چندان هم راضی نیستند....داشتیم فوتبال بازی می کردیم و من محو لبخند مجید چش گهی بودم که گل بدی خوردم... ــ مرتیکه ی ملنگ همیشه تو هپروته...حالا این من بودم که داشتم با مشایعت فحش های محسن عشقی زمین را ترک کردم.زمین که چه عرض کنم٬کوچه ی باریکی که ته کوچه ما را به کوچه ی پشتی وصل می کرد.صبح ها محل بازی ما بود و شب ها مکان بوس و کنار عشاق خرده پا.مجید چش گهی و مجید بربری توی همین کوچه همسایه بودند....بابای مجید کارگر ساختمانی بود.خیلی که دلش می گرفت مجید را ــ حتی حالا که شانزده سالش بود ــ زیر کتک می گرفت٬چه می شد کرد همین یک پسر را داشت و شش فرزند دیگرش دختر بودند.بابای مجید بربری توی بربری فروشی کارگر بود.مرد آرامی بود . دلش با کبوترها و سرش با استکان عرق شبانه اش گرم بود.... 
حمید هوشده مرا به خانم اش معرفی کرد:این دکتر امیده...پسر رقیه زن دایی... این جوری نیگاش نکن اون موقع که ما جوون بودیم یه ریزه بچه بود اما حالا از من پیرتر شده یعنی تو ایران همه الان اینجوری ان...و به نشانه ی همدردی از حجم پرانتز های دور لب کم و یکی دو خط به میان دو ابرو اضافه کرد....
حمید پسرعمه ی من نبود.همسایه ی سالهای دور بود منتهی به عادت همه ی مردم محل مادرم را زن دایی خطاب می کرد....

انقلاب داشت می آمد اما مجید چش گهی و مجید بربری عین خیالشان نبود.دکه ای باز کرده بودند و جگر و نوشابه و بستنی و یخ می فروختند.شب ها تا دیر وقت کاسبی می کردند...مجید چش گهی زیاد درس نخوانده بود.علاقه ای هم به این چیزها نداشت.هر چه گیرش می آمد را پول سینما می داد و چون تازه هجده سالش تمام شده بود لابد گاهی با سایر بچه ها سری هم به "شهر نو" یا همان محله ی بد نام می زد و عشق می کرد.دخترها که زیاد محلش نمی دادند:دور چشمهایش حلقه های سیاهی داشت که آدم را می ترساند.ظهر های عاشورا٬وقتی نوحه خوان با سوز فراوان از تیر حرمله می خواند من حرمله را زیباتر شده ی مجید چش گهی تصور می کردم و حسابی زار می زدم .تیپ درست و حسابی هم نداشت.حالا همه ی این ها بخورد توی سر من٬آن طور که می گفتند تا کمی به اش رو می دادی به جای اینکه بنشیند و مثل بچه ی آدم دو کلمه راجع به سمفونی های اشتراوس یا دست کم موسیقی توصیفی واروژان خودمان حرف بزند٬می خواست یک هو برود سر اصل مطلب و جماع راه بیاندازد....مجید بربری اما  از اول بچه ی آرامی بود.سینه ی کفتری و قد کوتاهی داشت.چون بچه ی گوشه گیری بود و چشم هایش هم همیشه قرمز بود بی خودی برایش ساخته بودند که در انجام عمل قبیحه ی استمنا افراط می کند ولی بعیدبود که جان ِ این کارها را داشته باشد٬حالا تفننی و روزی یک بارش را که همه انجام می دادند....
چشم های بی حالت حمید سرخ شده بود.حوصله اش سر رفته بود از بس که مرد ِ لب شتری راجع به تاریخ مشروطه ور زده بود.دیگر علاقه ای به این حرف ها نداشت.لابد دلش می خواست بحث را بکشاند به سفر با زیر دریایی و عکس گرفتن از فواره ای که از کله ی نهنگ ها در می آمد...و البته بحث را به همان مسیر هم کشاند...جوانک چشم قورباغه ای داشت با حسرت به حرف های حمید گوش می کرد...این میهمانی به مناسبت قبولی دختر یکی از بچه محل ها ی قدیمی٬که لابد فوق دیپلم پاره وقتی در دانشگاه آزاد گورآب زرنیخ پذیرفته شده بود٬برگزار شده بود و بهانه ای بود برای دیدار دوستان قدیمی.من از بقیه هفت هشت ده سالی کوچکتر بودم اما با بزرگواری بازی ام داده بودند...  
سال های شلوغی بود.شلوار جین و گوگوش و عرق سگی و شهر نو رفته بودند پی کارشان و چیزهای دیگری جای شان را گرفته بودند.حالا شلوار اسراییلی چهار جیب ٬کلاشینکف٬کتاب های شریعتی مارکس و لنین و این جور کس ها٬ترانه های ویکتور خارا و فیلم های چه گوارا و زنده باد زاپاتا حسابی مد شده بودند.هر کس هم بنا به سلیقه اش یک کدام ِ اینها را انتخاب می کرد و سر همه ی خیابان ها بحث داغ بود.یک عده  که از کله ی کچل و لحن سخن گفتن شریعتی خوششان آمده بود حرف های او را مو به مو تکرار می کردند.یک عده که از  ریش و پشم مارکس و کلماتی مثل بورژوا و پرولتر و دیالکتیک خوششان آمده بود٬مدام با مشت گره کرده فریاد می زدند٬عده ای هم از بازگشت به ریشه ها می گفتند.ریشه هایی که معلوم نبود در کجای زمین جا خوش کرده بودند.حتی باباهای دو مجید هم وارد گود شدند:بابای مجید چش گهی سبیل گنده ای گذاشت و شعار برابری سر داد و بابای مجید بربری ریش بلندی گذاشت و تسبیح به دست گرفت.یادم رفت که این را بگویم:یک چیز دیگر هم مد شده بود.لبخندی که از سر دانایی گوشه لب ها می نشست و نگاهی که از آن بالا ها به عوام کالانعام می شد.اما با وجود اختلاف ها همه در یک چیز مشترک بودند:همه گی به دولت موقت و بازرگان فحش می دادند و می گفتند لیبرال کثیف.من تا همین پارسال فکر می کردم لیبرال یک جور فحش در حد مادر فلان است...آهان در یک چیز دیگر هم مشترک بودند:همه گی از لزوم رهایی مردم و خلق و ملت محروم سخن می گفتند و آماده ی جان فشانی بودند منتهی آن موقع به غیر از مشتی پیرزن و پیر مرد و کودک بقیه همه انقلابی و منجی بودند و چون از لحاظ داشتن خلق در زنجیر در مضیقه بودند٬به خاطر این که کدام شان باید رهایی بخش باشد دعواشان درآمد و به جان هم افتادند....
اینطور بود که ناگهان مجید چش گهی یک روشنفکر مبارز رهایی بخش شد.تعلیمات لازم را پیش حمید هوشده دیده بود.حمید هوشده که دو تا از کتاب های برادرش را خوانده بود خیلی ها را توی خط آورد.با لحن آرام و چهره ی فکورانه اش حالا شمع جمع عاشقان رهایی بود و از مریدان این مرد روشن ضمیر یکی هم همین آقا مجید چش گهی بود.مجید حالا شیر روز و پلنگ شب بود:روز ها می غرید و سخنرانی می کرد و کتاب پخش می کرد.بیشتر مشتریانش هم دخترها بودند که دیگر برای شان تیپ مطرح نبود و بیشتر شیفته ی آگاهی بودند.منتهی نمی دانم مجید کی وقت می کرد این کتاب ها را بخواند.روز که وقت نداشت شب ها هم مدام مشغول فعالیت بود:توی همان ته کوچه ی خاطره انگیز و پشت یکی از تیرهای برق و در تاریکی کامل با دختر ها بحث تنگاتنگی می کرد و معلوم بود که بسیار مستدل و منطقی مجابشان می کند چون دیگر صداشان قطع می شد و هر چه بود حضور بود و سکوت بودو خلسه...
مجید بربری اما همانی بود که بود.حالا دکه را به تنهایی اداره می کرد و خودش را آماده ی سربازی می کرد.چشم هایش هنوز هم سزخ ِ سرخ بود.....
حمید هوشده داشت با لحنی مستانه مرا تشویق به رفتن و نماندن می کرد.می گفت اینجا حرام می شوی.خودش سال هاست که توی آمریکا زندگی می کند.همان سالهای شلوغ فلنگ را بست و رفت پیش برادرش.حالا یک رستوران ایرانی راه انداخته و آبگوشت و بربری می فروشد.کار و بارش خوب است و راضی است.او از مردم این مملکت دل خوشی ندارد وبی سواد و بی لیاقت و فراموش کار می داندشان....
گفتم: اون دو تا مجید رو یادتونه حمید آقا؟...آهی کشید و پرانتزهایی گوشه ی لب و خطوطی بین دو ابرو به طور همزمان تشکیل داد و سرش را عقب و جلو برد و زیر لب گفت:خدا بیامرزدشون...و زود حرف را عوض کرد.....
مجید بربری را جنگ با خود برد.سرباز بود و همان اول های جنگ شهید شد.تک تیرانداز زده بود توی قلبش....مجید چش گهی توی شلوغی آن سال ها محو شد.می گفتندمش رضا پدر مجید بربری لو داده بودش... اما پارسال که مش رضا را دیدم که زیر تابوت پدر مجید چش گهی بلندتر از بقیه داد می زد لا اله الا الله... و با همه ی دست تنگی اش در برگزاری مراسم ختم پیرمرد مشارکت کرد٬فهمیدم که درست نمی گفته اند....  
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با چشم های خمار و حالتی شاعرانه گفت:روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد.روزی که مدارا مد خواهد شد...روزی که مردم در خردورزی٬ چشم و هم چشمی خواهند کرد...روزی که انسان شدن کمترین تلاش هر آدمی است...و آن روز تو تنها ترین خواهی بود امید جان٬چون تو به هیچ قیمتی آدم نخواهی شد و انتظار آدم شدن تو کار عبثی است....

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت توسط امید.م |

به تماشاگه زلف اش دل هلو روزی       شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند(شعری از هلو که حافظ با نامردی به نام خودش زده است)

لیلا و مریم مشترکات زیادی داشتند:هر دو کم سن و سال و از خانواده های مایه دار تبریز بودند و البته هر دو شیدای جوانکی خوش بر و رو و شاعری دل سوخته و با احساس بودند.این جوان که دانشجوی درد آشنای رشته ی پزشکی هم بود کسی نبود جز هلوی خودمان.این دو دخترک البته مشترکات دیگری هم داشتند:هر دو فکر می کردند که یکی یک دانه ی قلب شوهر آینده ی خود هستند و نه تنها از وجود یکدیگر بی اطلاع بودند بلکه از وجود رقبای دیگری از قبیل آیلا٬مژگان ٬یلدا٬سپیده و... هم بی اطلاع بودند
آن روز کذایی هر دو نفر ناگهان تصمیم گرفته بودند برای محبوب خود شمه ای از هنر آشپزی خود را به نمایش بگذارند و یواشکی از دور شاهد غذا خوردن نور دیده شان باشند.همین شد که ما باید مرغ را جوری می خوردیم که لیلا ببیند و کوفته را جوری که مریم....
نه....اشتباه نکنید این ها را هلو اعتراف نکرد او فقط اشاره ی کوچکی کرده بود.این اسرار را کیمیادوش که خودش تبریزی بود با توجه به سرنخ های به دست آمده کشف کرد...
تازه داشتم دلیل بعضی چیزها را می فهمیدم:این که چرا هلو با وجودی که همیشه با اینجور قرطی بازی ها مخالف بود هر وقت به اتاق ما در خوابگاه می آمد از طرح های هنری علی فس فس٬که طراح و خطاط چیره دستی بود کپی می گرفت...این که چرا حاضر شد همراه با من و مهبد و آفتابه و گاگاری و...سرود بخواند.چشم هایش را بسته بود و مثل یک خروس سرمست آواز می خواند.حالا دلیل حضور آن همه دختر دبیرستانی در روز اجرای سرود توی تالار وحدت دانشگاه را می فهمیدم.من ِ ببو گلابی را باش که فکر می کردم به خاطر شنیدن شاهکار من آمده اند...
اما یک چیز را نمی فهمیدم:حالا می شد توی آن شعر کذایی به جای آیلا گفت لیلا اما آخر چطور می شد مریم را هم قافیه ی ترسا و آسا کرد؟...این مشکل را هم مهبد حل کرد:مریم را با "بگویم" هم قافیه می کرد و لابد برای بقیه ی اسم ها هم یک جوری توجیهی می تراشید.آن جور هم که بعدها فهمیدم شعر های این و آن را هم به نام خودش قالب می کرده٬چه اهمیتی داشت....وقتی آدم دلش بخواهد باور کند هر چقدر هم که  حرف ات بی راه باشد باز هم باورش می کند مهم باور کردن خود چاخان گو ست نه چاخانی که می گوید....هلو آن قدر جذاب بود که بشود هر چه را که می گوید به خود بباورانی...کسی که کوفته ی دست پخت ننه اش را به اسم خودش قالب می کند٬قبول هم می کند که حافظ شعر ها را از هلو دزدیده......
مدتی گذشت تا که هلو فهمید دردسر شاعر بودن به فوایدش می چربد و از این نقش هم فاصله گرفت...

چشم های درشت هلو مثل دو خورشید کوچک درخشش شاعرانه ای داشتند.حالا هلو بود که با تبختر و عشق از نامزدش و اینکه چقدر همدیگر را دوست دارند و چقدر هم دیگر را می فهمند ٬تعریف می کرد. فرزانه همانی بود که هلو می خواست:زیبا(البته به چشم او)٬نجیب و خانواده دار....حالا هلو عاشق ترین مرد زمین بود و فرزانه ملکه ی دلربای اقلیم سعادت...هی... عجب روزگاری است دوران نامزدی:هر دو نفر  حرف هم را می فهمند٬وقتی هم را نگاه می کنند زمان آنگونه محو تماشاشان می شود که از حرکت باز می ایستد٬کوه به احترام عشق شان عرقچین از سر بر می دارد و رود سر بالا می رود.نهایت هوشمندی در نگاهشان...بدایت خلقت آدمی در حضورشان...چند وقت که از عروسی شان گذشت٬چند باری که زیر یک لحاف خوابیدند و طبیعتا چند باری که تلنگشان در رفت آن وقت است که می فهمند که ای بابا عشق چندان هم چبز معطری نیست.آن وقت است که هم را شبیه گودزیلا می بینند و مرد به زن می گوید پدرسگ ِ بی ریخت و زن به شوهر می گوید مادر فلان دهاتی.....به خدا این قدیمی ها یک چیزی می دانستند که می گفتند شب ها تخم مرغ و غذاهای سنگین نخورید.فکر می کنید چرا زندگی قدیمی ها اینقدر محکم بود؟...واقعا زندگی امروزی ها به یک باد بند است.من فکر می کنم یکی از دلایل اختلافات خانوادگی همانا غرب زدگی است.کالباس٬ این سوغات شوم فرهنگ منحط غرب با آن حضور بی حاصل نفاخش چه به روز جوانان ما که نیاورده و چه زندگی ها را که نابود نکرده است....من فکر می کنم دقیقا به همین دلیل بود که زندگی هلو و فرزانه از هم پاشید و گرنه آن ها که مشکلی نداشتند و اول ها خیلی هم عاشق بودند....
روز طلاق من و مهبد شاهد بودیم.فرزانه با چشم کبود و هلو با دل مجروح هم دیگر را ترک کردند...
آن روز بود که تازه فهمیدیم هلو این بار چه نقشی بازی کرده:یک پسر با کلاس از خانواده ای تحصیلکرده و متمول...پسری که پدرش صاحب همه ی رودخانه های جهان است...البته فرزانه هم نقش خود را بی نقص بازی کرده بود:دختری که پدرش شاه پریان است و صاحب هفت اقلیم...مشارکت خوبی بود: قرار گذاشته بودند هلو رودخانه های پدرش را به دریاهای پدر فرزانه بریزد.....دریغا عشق که شد و باز نیامد.....

ــ رییس من می خوام ازدواج کنم....این را هلو با کمی خجالت گفت....
در یکی از روستاهای دورافتاده ی همدان داشت طرح می گذراند و وضعیت روحی خوبی نداشت.همان جا با دخترکی که مامایی خوانده بود آشنا شده بود.اعتقاد داشت که این دختر صفا و سادگی خوبی دارد و زن زندگی است.اصلا اهل تجملات نیست و مثل زن های امروزی نیست که مدام دنبال قر و فر باشد.این همانی است که می تواند یار و همراه من باشد....حالا هلو عارفِ از دنیای دون روی گردانی بود که بیشتر به معنویات می اندییشید و جیفه ی دنیا را چیزی کم بها می پنداشت.حالا با ایمانی راسخ و قلبی مالامال از انوار اشراق به فکر تزویج و نکاح بانویی عفیفه و پرهیزگار بود.صحبت های ابتدایی را با خانواده ی دختر کرده بود و قرار شد که من هم دختر را ببینم و نظرم را بگویم.چشم هلو کمی ترسیده بود و می خواست بی گدار به آب نزند....
حالا توی سالن سینما عصر جدید من و هلو و ام البنین گوشه ای نشسته بودیم و منتظر شروع فیلم بودیم.ام البنین که اگر  قدش را دو برابر  هم می کردی تازه تا شانه های هلو می رسید داشت با لبخندِ خوشبختی هلو را می پایید و بازویش را می مالید.او لبخند می زد و من هزینه ی عمل ارتودنسی اش را محاسبه می کردم.او لبخند می زد و من داشتم به رویاهایی که داشت توی سرش می بافت فکر می کردم.او لبخند می زد و من توی دلم داشتم به حالش زار می زدم.....
لازم نبود به هلو چیزی بگویم.خودش نظرم را فهمیده بود.با دلخوری درآمد که:رییس آخه همه چی که قیافه نیست.آدم یه ماه بعدِ عروسی یادش می ره طرف چه شکلیه....من مخالف بودم اما بیشتر به خاطر خود ام البنین .....چیزی نگفتم فقط برای فردا شب قرار گذاشتم.....
این درکه هم جای بدی نیست.کباب بره ی خوبی دارد.هوایش هم خوب است.به نظر من هر وقت از کسی دلخور شدید او را به درکه ببرید و بعد از اینکه دلی از عزا در آوردید بریزید سرش و حالش را بگیرید.من و مهبد و کیمیادوش دقیقا همین کار را با هلو کردیم...وقت برگشتن٬هلو عرفان و زهد و تقوی و پارسایی و همچنین ام البنین را از خاطر برده بود...
خانواده ی دختر تا مدت ها در به در دنبال "رییس"بی خاصیت بودند تا حق اش را کف کله ی کچلش بگذارند.....نمی دانستند رییس چه خدمتی به اشان کرده.....

بعد از ده سال٬ماه پیش توی خانه ی سوسمار دیدمش.هلو٬با چشم های درشت و موهای پرپشتی که تا بالای ابروهایش ادامه داشت٬مثل خروس شادمانی قوقولی قوقو می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت.آخرین بار شش سال قبل با هم تلفنی صحبت کرده بودیم.می خواست برای پسرش اسمی انتخاب کنم....حالا توی یکی از شهرستان های همین حوالی٬که زادبوم آبا و اجدادی اش است درمانگاه مجهزی دارد.خرید و فروش ملک و زمین هم می کند.اوضاع اش مرتب است.او دارد همان نقشی را بازی می کند که زندگی برای اش در نظر گرفته بود....و خوب هم بازی می کند........

درست مثل هلو بود:خوش آب و رنگ و تو دل برو...درست مثل هلو٬پوسته اش لب و دهن آدم را آزار می داد و درست مثل هلو٬درونی دلچسب و دوست داشتنی داشت...هسته اش سخت بود و نفوذ ناپذیر٬درست مثل هلو...این ها را مهبد همین دیروز داشت می گفت و چشم های آبی ِ آبی اش عین حوض آرام  بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکترحامد عزیز:
حالا توی وبلاگ ات مرا فیلم می کنی پسر جان؟عیبی ندارد بابا جان٬فقط سعی کن قبل از خواب حتما جیش ات را بکنی تا  خدای ناکرده جایت را خیس نکنی... یادت باشد بعد از اینکه کارت تمام شد گوگولی ات را حتما بشویی تا بوی بد نگیرد ........  

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت توسط امید.م |

چنان کن که مجالی اندگک را در خور است/که تبر دار واقعه را دیگر دست خسته به فرمان نیست.....
                                        "شاملو"
ساعت شش صبح روز یکشنبه و توی صف سنگکی در حال انجام چند عمل مهم بودم:از پشت بخار کله پاچه ــ که به سفارش بانوی همیشه و هنوز٬از طباخی تر و تمیز جهان خریده بودم ــ مرد چاه زنخدان دار فرصت طلب که به طرز مشکوکی سعی در گرفتن نوبتم داشت رامی پاییدم و به صحبت های عمر مختار گوش می کردم که جماعت را به شورش علیه نانوایی فرا می خواند که سنگک خشخاشی را خیلی گران حساب می کرد.همزمان از حرف های پیرزن ها هم استفاده می کردم که داشتند حسرت جوانی شان را می خوردند که با آن همه زیبایی بی خودی عمرشان را تلف کرده اند و کاش عقل امروزشان را داشتند و قدر خودشان را می دانستند....ومن داشتم فکر می کردم که توی بازی زندگی٬آدمها به جای آن که نقش هاشان را خوب بازی کنند٬بی هوده دنبال به دست آوردن نقش بهتری هستند...و من داشتم فکر می کردم آدمها تا وقتی جوان هستند نقش آینده ی خود را زیباتر می بینند و وقتی پیر و کهنه شدند حسرت نقش زیبای جوانی شان را می خورند ...ومن داشتم فکر می کردم که بی چاره زن های زشت هیچ وقت پیر نمی شوند چون که من هیچ پیرزنی را ندیده ام که بگوید که در جوانی اش زشت بوده... و من آن قدر به خیلی چیزها فکر کردم که چاه زنخدان بالاخره کار خودش را کرد و تا به خود آمدم دیدم نوبتم را دو در کرده....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
همانطور که یعقوب لیث به نان و پیازی قناعت کرد و با عیاری هر چه تمامتر به یاری درماندگان شتافت ٬هلو هم با جوانمردی زایدالوصفی به یاری این حقیر از پافتاده آمد و از فلاکت نجاتش داد.....
ترم اول بودیم و من روبهکی بی دست و بی پا بودم و چون با صداقت هر چه تمام تر گفته بودم که شغل پدرم آزاد است از سعادت داشتن کارت خوابگاه محروم شده بودم:شغل آزاد یعنی اینکه طرف باید کارخانه دار باشد و از مال دنیا بی نیاز.در اینکه پدرم کارخانه دار بود هیچ تردیدی وجود نداشت٬منتهی ایشان کارخانه ی آدم سازی داشتند و با پشتکار هر چه تمام تر به تولید انسان در جنس ها و طرح های مختلف می پرداختند.آخرین تولید ایشان کوچک ترین خواهرم بود که بدون فوت وقت و به دنبال قبولی من در دانشگاه صورت گرفته بود....
ناچار و مفلوک٬در خانه ای آبا و اجدادی که دیوارهایش نقش دستان پدربزرگ و زمینش هنوز عطر گامهای مادربزرگ را با خود داشت٬روزگار را تاب می آوردم....روزی که هلو به دیدنم آمد٬با دیدن غار تو سری خورده ی خرس پخمه ی مفلوک٬غیرت جنوب شهری اش به فریاد آمد و روبهک را زیر بال و پر گرفت...کم سال بود و هنوز دلش اشتیاق سلوک لوطی های جنوب شهر را با خود داشت......
من شدم میهمان اتاقی سه نفره که پیش از من پنج نفر دیگر را در خود جای داده بود....

برنامه ی منظمی داشتیم:هر روز یک نفر باید برای صبحانه خرید می کرد.ناهار را دانشگاه می خوردیم و برای شام هلو آشپزی می کرد و سعید ظرف می شست.من کاری بلد نبودم:پنج خواهر داشتم که با کمک مادر نازم را می خریدند و همه ی کارها را انجام می دادند.من حتی چای دم کردن و ظرف شستن هم بلد نبودم....و هلو با صبوری همه ی اینها را یادم داد گر چه باز هم ظرف نشستم و هر روز این سعید بود که غرغر کنان ظرف می شست و مثل زنی آبستن لب گزه می کرد.....
هلو عیاری تمام عیار بود:وقتی که نوبت ما بود٬برای صبحانه پنیر و نان و حداکثر کره ای می خریدیم اما او علاوه بر اینها حلوا ارده٬تخم مرغ٬خامه٬عسل و اینجور چیزها می خرید بی آنکه پای ما حساب کند...و چه جشنی برپا می کردیم از کرم این ابرمردی که از سلاله ی سمک عیار بود.....
امان از عصرهای جمعه که در خانه ی خودت هم دلتنگی چه برسد به غربت و خوابگاه و اینجور چیزها...
غروب غریب جمعه ی آخرهای پاییز بود و سعید ــ که فکر می کنم پا به ماه بود ــ ویار هندوانه کرده بود٬از آن هایی که پدرش می خرید:قرمز و شیرین....حیف که قدر آن روزها را ندانسته بود.....هلو که غیرتش اجازه نمی داد زن آبستن را حسرت به دل بگذارد بدو رفت و در چشم به هم زدنی با هندوانه ای بزرگ برگشت: قرمز و شیرین٬ از آنهایی که بابای سعید می خرید.با دستهای خودش هندوانه را بین عائله ی خود قسمت کرد و بعد پوستش را هم برد که به گوسفند های روبروی خوابگاه بدهد....بله...الطاف هلو شامل حال همه ی حیوانات می شد......
توی حیاط خوابگاه داشتم قدم می زدم تا کمی از شر امتلای معده و تورم روده ی ناشی از هندوانه ــ که انصافا به شدت نفاخ بود ــ خلاص شوم٬البته به گونه ای که به دیگران هم آسیبی نرسانده باشم.دنیا به نظرم عجیب زیبا بود و نمی دانستم چرا دیگران بیخودی اینقدر سخت می گرفتند.بخصوص این منوچهر که با صورت علی نصیریانی اش گوشه ای چمباتمه زده بود وداشت با یاسی جانکاه به سیگارش پک هایی اردبیلی می زد.مبدع این نوع پک پدر من ــ که یک اردبیلی تمام عیار است ــ بود: از سوراخ فوقانی چنان پکی می زنی که نصف سیگار در آن واحد خاکستر می شود و بعد دودش را از سوراخ تحتانی خارج می کنی....
جلوتر رفتم و بودا وار منوچ را به گذر از دنیای دون و پذیرش رنجها دلالت کردم.منوچ دود سیگار را همراه با سایر مخلفات از قسمت یاد شده خارج کرده و نالید:امید دیگه خسته شدم٬آخه این پدر سگ کیه؟....
خوب٬بعد از رنجنامه ی مفصل منوچ ٬من تازه فهمیدم پدرسگ چه کسی است:کسی که هر از گاهی به یخچالها می زند و هر چه برای صبحانه و با خون جگر تهیه کرده اند به یغما می برد و با وجود دیده بانی مکرر دم به تله نمی دهد.پدرسگ مذکور در تازه ترین اقدام ناجوانمردانه اش هندوانه ی درشتی که برای شب یلدا تهیه کرده بودند تا به همراه نوای دف و نی در مجلسی کاملا روحانی نوش جان کنند٬را به تاراج برده بوده و از همه بدتر بعد از خوردن آن٬در میان پوستی که به دقت تراشیده شده بود٬تصویر یک عدد بیلاخ کشیده و آن را توی یخچال گذاشته بوده است و حالا دل منوچ از دیدن آن بیلاخ بیشتر می سوخت تا از دست رفتن هندوانه.......

مدتی بود که از هلو خبری نداشتم.با آفتابه و الفانت و پاتریارکئاس پیر خانه ای گرفته بودیم و راهمان جدا شده بود.اما حالا هلو٬با لبخندی ملیح که از رفتار خشن سابق اش بعید می نمود٬داشت با من دست می داد و خواسته اش را مطرح می کرد.عجیب بود٬هلویی که آن وقتها لوطی زمخت از زن فراری ای بیش نبود ٬هلویی که شب ها با خاطره ی لات بازی ها و کله خری هایش خواب مان می کرد و رفتار مودبانه را سوسول بازی می دانست٬ حالا جوانک نرم رفتار نازک اخلاقی شده بود...حالا موهایش را آلمانی می زد و لباس های مکش مرگ ما تنش می کرد....و حالا عاشق دختری به نام آیلا شده بود و دلش می خواست برای محبوبش شعری بنویسم.با اینکه از طراری اش دل خونی داشتم٬باز هم به خاطر جبران عیاری اش دست به کار شدم و نوشتم: در مذهب عشقت شده ام چون ترسا/باشد به دلم عشق تو مجنون آسا/اول شب قبر چون خدایم جویند/ بی هیچ تاملی بگویم آیلا.....چیز درشت شادمانی در چشم های هلو درخشید....

و حالا یک بار دیگر این هلو بود که ما را غافلگیر کرده بود:من ومهبد ترجیح می دادیم نوشابه و کیک بخوریم ولی سراغ غذاهای بیمارستان نرویم.حالا هر دو اکسترن بودیم و همراه با کیمیادوش و هلو گروهکی تشکیل داده بودیم.هلو که حالا روز به روز لحن حرف زدنش نرم تر و با کلاس تر می شد ودر نگاهش مهربانی میهمان همیشه گی بود٬دیگر  جاهل بازی را به کلی از یاد برده بود.حالا توی کوی ولی عصر تبریز خانه ای اجاره کرده و خیلی شبها میزبان ما بود و چه میزبان خوبی هم بود....هی ...شب های ولی عصر...شب های تب دار جوانی ...جوانی و شور....شور و شعر و عشق و دوستی...بله..و حالا یک بار دیگر او بود که با مهربانی می خواست غذای خود را با ما قسمت کند....عجیب ضیافتی بود:مرغ٬کوفته٬موز و سایر مخلفات.....
مهبد با سو ء ظن به هلو نگاه می کرد:نکند باز هم طراری کرده باشد؟...اما نه...هلو دیگر آن آدم سابق نبود...لبخند معصومانه اش انسان را مجاب می کرد یا عطر لیمو و سینه ی مرغ و کوفته ی تبریزی اش؟....
از پشت عینک نخ دار٬چشم های آبی ِ سرخگون مهبد٬ شهوت آلوده کوفته را نشانه رفته بود٬سینه ی سس آلود مرغ٬لرزش خواهش را در دلم پر کرده بود٬آسمان رنگ هوس داشت و زمین ِ تب آلوده٬ عاشقانه ی عطش ناکی را نجوا می کرد...دنیا پر از رنگین کمان بود اما این هلو بود که رنگ به چهره نداشت و همه ی وجودش رعشه گرفته بود...های هلو جان چه شده؟....هلو با التماس می خواست که حین خوردن کوفته ها به سمت راست بچرخیم و موقع خوردن مرغ ها به سمت چپ....آن قدر حالش بد بود که بی پرسش اطاعت کنیم و تحقیقات را بگذاریم برای بعد.......
همان شب و بعد از یک بازجویی فنی و طولانی هلو اعتراف کرد...... 

(این قضیه ادامه دارد)

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت توسط امید.م |