چه مردی٬چه مردی که می گفت/قلب را شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند/و گلو را بایسته تر آن که زیباترین ِ نام ها را بگوید/وشیر آهن کوه مردی از این گونه عاشق/میدان خونین سرنوشت به پاشنه ی آشیل در نوشت/رویینه تنی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود/...آه اسفندیار مغموم تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی...
"شاملو"
یکی به خاطر کمر درد کهنه اش٬یکی به دلیل شلی کمرش٬یکی برای اینکه کمرش زیر بار سنگین زندگی خم شده و یکی دیگر به دلیل ناتوانی در پرداخت هزینه ی کمر شکن درمان بیماری عصبی اش٬رو به تریاک آورده است.در میان این جماعت کمری حتی یک نفر نیست که برای عشق و حال رو به این زهر ماری آورده باشد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز روز والنتاین است.تصمیم گرفته ام برای تجدید خاطره سری به داروخانه ی بانو شبنم مسلط السلطنه بزنم وحالی از رفیق قدیمی ام کیمیادوش ـ که نزد بانویش نسخه پیچ روز مزد است ــ بپرسم...
*********************************
بعداز ظهر بیست و پنجم بهمن ماه سال یک هزار و سیصد و هفناد و سه ی خورشیدی بود و از توی پخش رنوی کیمیادوش جناب آقای عبدالحسین مختاباد داشت جیغ می کشید:تا کی به تمنای وصال تو یگانه....
افق چشم هایش را بسته بود و از میان دندان های کلید شده باحظّ مخصوصی صدابه صدای عبدالحسین خان داده بود:افق تنها آدمی است که می تواند با دهان بسته حرف بزند و آواز بخواند...او عشق عجیبی به ترانه های سنتی دارد و مطمئنا اگر روزی قرار باشد از بین کیت بلانشت و شجریان یکی را انتخاب کند بی گفت و گو شجریان را انتخاب می کند.البته در این جا باید خاطر نشان کنم که ایشان شجریان را برای مجالست انتخاب می کند نه امور پیش پا افتاده ای مثل مجامعت و ملاوطت چرا که هر آدم کج سلیقه ای هم می داند که جناب استاد برای انجام چنین اموری اصلا مناسب نیستند....بگذریم...آفتابه٬که سر تا پا نو نوار شده بود به عادت همیشه و هنوز٬ از پنجره ی سمت راستش مه جبینان تبریزی را می پایید و با دست چپ برای لوله اش که هر لحظه تغییر سایز می داد جاپارک پیدا می کرد.تلاجن با نفرت به این منظره ی غثیان افزایی چشم دوخته بود و در شگفت از این نمو نکبت بار زیر لب چیزهایی می گفت...من به ردیف تبریزی های برف گرفته چشم دوخته بودم و در حال کشف و شهودی عرفانی٬شعر بلند اندوه باری را زمزمه می کردم...سرخوشی ملالت باری داشتم...
نه...آفتابی در کار نبود اما کیمیادوش به هیچ عنوان قصد نداشت عینک آفتابی ای را که روز گذشته به عنوان هدیه ی والنتاین از عشق بی همتایش سرکار بانو شبنم مسلط السلطنه دریافت کرده بود از چشم بردارد...حالا آفتابه ضمن اینکه همچنان سرگرم سیاحت مناظر بدیع بیرون بود داشت توضیح می داد که هر کدام از چیزهایی را که به تن دارد از چه کسی هدیه گرفته است و قهقهه می زد...افق گل سرخ خشکیده ای را که از روی داشبورد رنو برداشته بود می بویید و لبخند می زد...حالا تلاجن اخم کرده بود و فکورانه و عاشقانه به ژاکت سبز یقه بزرگی که اعتقاد داشت خیلی خوش تیپش می کند چشم دوخته بود
....میمون ِ انتر ِ عوضی....این همان صفاتی بود که هر وقت تلاجن دچار غلیان عاطفی می شد نثار مخاطب ِ مغضوب ــ که البته معمولا این بنده ی سراپا تقصیر بود ــ می نمود منتهی این بار فرد مورد خطاب آفتابه بود که حالا بعد از جاسازی لوله ی کذایی با رضایت و جدیت به امر خطیر و حیاتی راه سازی در سوراخ های بینی اهتمام ورزیده بود....
تلاجن با خشمی که برآمده از غیرت و صفات والای انسانی اش بود و با کلمات و صفاتی آتشین به روی آفتابه ٬آفتابه گرفت.همه ی خشم او از این بود که چرا آفتابه با احساسات و عواطف مشتی دختر نازک احوال بازی می کند.چرا کادوها را می گیرد و به گیس آن ها می خندد...تلاجن حقیقتا آدمی عاطفی بود و دلش به حال تمامی مخلوقات می سوخت و خود را موظف به دفاع از تمامی رنج دیدگان می دانست.. نه اینکه به عشق و عاشقی علاقه نداشت...نه...منتهی چون همیشه فکر می کرد ممکن است در این راه به کسی آسیب برساند ترجیح می داد تنها بماند ولو به قیمت اینکه مجبور باشد والنتاین را بی کس و کار بغض کند و به ژاکتش خیره شود....
آفتابه بعد از اینکه نخاله های ساختمانی ِ تولید شده را از پنجره بیرون ریخت شروع به شخم زدن مزرعه ی حاصل خیز شرمگاهی نمود و با کلماتی منطقی توضیح داد که او به این اعمال به عنوان امری دوطرفه و ضروری نگاه می کند و راست حسینی اول کار هدف خود را توضیح می دهد و فریبی در کار نیست...
آفتابه راست می گفت.تکلیفش معلوم بود.اهل احساسات و این جور حرف ها نبود.اول کار قراردادی دو طرفه می بست وکار تمام...از نظر آفتابه همه ی اناث زیبا بودند و با چنان مهارتی از زیبایی های نامکشوف زنان تعریف می کرد که دهان و سایر قسمت های مشابه آدمی پر آب می شد.....مجادله ی آفتابه و تلاجن هیچ وقت تمامی نداشت:یکی شان زندگی را جنگ خیر و شر و تلاش تا پای جان بر سر عقیده و ارزش های انسانی می دانست و دیگری هر عقیده و ارزشی را در خدمت ادامه ی حیات و لذت بردن از زندگی می دانست...برای تلاجن زندگی شاید هر لحظه اش رنجی بود و برای آفتابه زندگی یعنی هدیه ی لحظه ها....
حالا اوضاع کمی وخیم بود.تلاجن آماده ی حمله ای جانانه می شد و من می دانستم که باید سکوت کنم تا از ترکش های احتمالی در امان بمانم.افق برای تلطیف فضا ٬در حالی که گل سرخ اسقاطی را می بویید٬وارد عرصه شد:این خارجیا بی خودی امروز رو روز عشاق اعلام نکردن حتی هوا هم بوی عشق می ده....هوا را بو کشیدم:اگر این بو بوی عشق است که بایدعجیب چیز متعفنی باشد این عشق... قهقهه ی آفتابه مشخص کرد که منشا تعفن خوراک راگویی است که شب گذشته همراه با سنگک ِ ماشینی و در محیطی کاملا دوستانه صرف کرده است......سوراخ های بینی ِ تلاجن به نشانه ی اشمئزاز از استشمام ِ رایحه ی راگوی گواریده٬از هم دور شدند و پیوستگاه ابروها تا حد ممکن به روی بینی پایین کشیده شدند.حالا علاوه بر حس بویایی حس چشایی اش هم لابد برانگیخته شده بود چون که سعی می کرد با کمک دندانها زبان را از لوث ِ وجود ِ این آلایش ناگهانی پالایش کند....
کیمیادوش آدم بی تفاوتی است.یک بار هم نوشته ام که صورتش در همه حال٬حالت واحدی دارد.در حین خشم٬شادی٬عشق٬نفرت٬صرف غذا٬قضای حاجت٬مجالست و حتی مجامعت٬پیوسته بی تفاوت و بی روح است اما حالا آن قدر رایحه ی یاد شده پرملاط بود که حتی ایشان را به واکنش وا داشت و در حالی که محل خروج این نسیم بد شمیم را با کلماتی فاخر مورد حمله قرار می داد٬شیشه را پایین کشید....
حالا مطمئنا باید منتظر صولت پر هیبت تلاجن به آفتابه بودیم اما واقعه ای نا منتظر وقوع چنین امری را نا محتمل ساخت:صدای شیشکی راننده ی پیکانی که به سبیل نداشته ی کیمیادوش به دلیل استعمال عینک آفتابی در هوای ابری٬حواله ی جانانه ای می داد....
بعضی صفات منحصر به شخص است و جنبه ی وراثتی دارد مثل رنگ چشم و قد و هیکل.بعضی صفات مختص جنسیت است و در همه ی زنان و یا در همه ی مردان مشترک است.مثلا همه ی مردان قدری چاخان گو ویا غالب زنان تا حدودی با گذشت می باشند اما بعضی صفات هستند که جنبه ی نژادی و قومی دارند و در همه ی افراد یک ملیت وجود دارند:در همه ی ما ترک ها فاصله ی انفجار و آرامش تنها یک نفس است و کیمیادوش هم با همه ی خون سردی از این صفت ِ ناگزیر بی بهره نبود به همین دلیل بود که قبل از اینکه به خود بیاییم مشاهده کردیم که با همان سرعتی که تلنگ آفتابه در رفته بود خود را به پیکان کذایی رساند و جلویش پیچید.طرف که مردک سبیلوی خرگوزی بود زیر رگبار فحش های کیمیادوش از ماشین پایین آمد و آماده ی نبرد شد.کیمیادوش با فریاد های کپی اوغلی و سایر مخلفات درست مثل کش تنبانی که با فشاری ناگهانی در می رود٬از ماشین به سمت مردک پرتاب شد و ضربات عجیبی به سرو روی حریف زد.این ضربات تشکیل شده بود از مشتی که به طور افقی و با کف ِ دست ِ مشت شده به صورت هم آورد مماس می شود و کوچکترین آزاری برای ایشان به وجود نمی آورد.......... سبیلوی خرگوز هم با نامردی و بدون کوچکترین احساسی عینک اهدایی را از چشم های کیمیادوش برداشت و توی مشتش خرد کرد... زمین از حرکت باز ایستاد و آسمان به تحیر غرشی کرد...آه ...عینک آفتابی..همانی که شبنم به نشانه ی عشقی جان سوز هدیه کرده بودش تا فردای پیری و کوری یادمان عشق جانکاه شان باشد٬حالا دیگرخرده زباله ی تیره فامی بیش نبود...چشم های کیمیادوش به شتر غضب ناکِ از نفس افتاده ای می مانست که نمی داند از سنگینی بار بنالدیا نهیب شلاق ساربان را تاب آرد...تلاجن٬این یاور مظلومان٬این مردِ مردانه ی عرصه ی پیکار٬این شرزه شیر بی آرام و بی قرار٬عیار وار و بی درنگ به یاری یول تاش ِ زخم خورده ی خود چنان جیغی از جگر برکشید که موی بر اندام ناساز فلک راست کرد و به سمت ِ سبیلوی خرگوز خیز برداشت....
لحظاتی بعد این تلاجن بود که با گلوی برآماسیده از فشار ِبغضی سنگین به ژاکت تا مخرج دریده ی خود چشم دوخته بود.خرگوز ِ بی معرفت با حرکتی ناگهانی کار خود را کرده بود...هی ژاکت ِ سبز٬ژاکت ِ عزیز...اگر کسی نداند من که می دانم که تلاجن با چه عشقی تو را از میان آن همه رخت خفته در انبان دستفروش های تاناکورایی مهاباد جدا کرده بود...همان دستفروشی هایی که تا پولی دستمان می رسید سراغ شان می رفتیم.با مینی بوس تا مهاباد می رفتیم و کیفور از نشئه ای که گونه هامان را از فرط اطمینان به نفس ِ ناشی از خوش تیپی٬ به لبوی شیرین و داغی مبدل کرده بود به تبریز باز می گشتیم....هی ژاکت عزیز٬ تو مایه ی اطمینان به نفس او بودی...تو را چون جان شیرین دوست می داشت این غول ِ زیبای کوچک....تو شیشه ی عمرش بودی...راز مرگ این رویینه ی نایاب ِ روزگار...بدرود ژاکت ِ عزیز...بدرود.....
می گویند اگر چوب را بلند کنی گربه دزده حساب کارش را می کند و حالا نگاه های تلاجن به مثابه ی همان چوبی بود که باعث شد گربه ی خپلی چون من حساب کار خودش را بکند و به سمت ِ سبیلوی خرگوز یورش بردارد.....
چیزی که عوض دارد گله ندارد:یقه ی پولیور گران قیمت ِ خرگوز حالا گوشه ای افتاده بود و خرگوز داشت برای ِ پولیور ِ مرحوم که از قرار هدیه ی سال گرد ِ ازدواجش بود٬اوخشاما(مرثیه) می خواند.سه دگمه از پیراهن پیزوری من کنده شده بود اما عیبی نداشت شب توی خوابگاه می دوختمش.. باید آماده ی رفتن می شدیم....
ناگهان جمعیت ِ انبوهی که به تماشا ایستاده بود چون بحری برآشفته به موج افتاد٬خروشان شد بـُرش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.مرد یاد شده موجودی بود با صد سانتی متر طول و عرض و ارتفاع که از میان انبوهِ ریش و موی اش دو چشم سرخ خون چکان دل آدمی را به تاراج وحشت و واهمه ای ابدی می برد.اشتباه نمی کنم او خود ِ خود ِ راسپوتین بود که از اعماق تاریخ به خون خواهی پولیور دریده شده آمده بود.من با این که کلا آدم ترسویی هستم اما سابقه نداشته که از ترس٬ کنترل مواد دفعی خود را از دست بدهم.افق که اوضاع را چنین دید با دندان های فشرده گفت:اومید گت او یانا بو سنین ایشین دگیل(امید برو کنار این کار تو نیست).....
من در زندگی پر برخورد خویش مشت های زیادی زده ام.مشت های زیادی هم خورده ام.حتی یکی از آن ها مرا بی هوش نمود.من در زندگی پرماجرای خود تعریف مشت های زیادی را شنیده ام.مشت های زیادی هم دیده ام.اما این یکی چیزی فرا بشری بود.دست به خون خواهی آمده ی هابیل بود شاید که از آستین افق بیرون آمد و چنان به صورت راسپوتین کوبیده شد که او را تا جایگاه ابدی اش راه نمون کرد.جایی در مزبله ی بوی ناک ِ تاریخ...
دوستان عزیز و فرزندان ِ گرامی ام:بنا به تقریر ِ کافه ی فلاسفه ی متقدّم٬ظاهر عملی که انجام می گیرد چندان مهم نیست بلکه این نیت و قصد عمل است که آن را معنا و بها می بخشد.ممکن است عمل واحدی توسط اشخاص مختلف و با نیاتی متفاوت صورت پذیرد که البته اجر آن عمل بنا به نیت اشخاص متفاوت است.به عنوان مثال در میان آن جماعتی که بعد از انهدام راسپوتین توسط افق٬ به سر ما ریختند و حساب مان را رسیدند حتی دو نفر نبودند که مثل هم فکر کنند.یکی شان به این دلیل به جنگ ما آمد که چند نفری به سر یک نفر ریخته بودیم.یکی به این دلیل که فکر می کرد ما فارس هستیم و واجب است باسن مان مفتوح شود.یکی اعتقاد داشت که ما بچه قرطی ها آبروی هرچه مرد است برده ایم.یکی ریختن خون ما کفار حربی را مباح و عین صواب و دارای ثواب اخروی می دانست.یکی هم به دلیل اختلافی که باعث شده بود شب گذشته زوجه ی محترمه شان از انجام تکلیف شرعی شان استنکاف ورزند٬به شدت سرخورده بود و بدین وسیله تمدد اعصابی نموده بود....اما باز به هر دلیلی هم که بود این وحدت کلمه و این شور هم دلی در میان ابناء وطن چیز قابل ستایشی بود..
در ساعت پنج عصر.درست ساعت پنج عصر بود.لباس ها پاره بود در ساعت پنج عصر.دهان ها خونین بود در ساعت پنج عصر.زخم ها می سوخت چون خورشید در ساعت پنج عصر.ماشین کیمیادوش اسقاط شده بود در ساعت پنج عصر...آی چه موحش پنج عصری بود...اما خدا پیغمبری اش را بخواهید دلم از این چیزها نبود که می سوخت.به خاطر این ها غمگین نبودم.به خاطر این هم ناراحت نبودم که چرا هوایی که بوی عشق می داد را این مردم بی احساس درک نکرده بودند.حتی از دست آفتابه هم ناراحت نبودم که تمام مدت جایی قایم شده بود و حتی یک خال هم روی لباس ها و بدنش نیفتاده بود...نه... همه ی ناراحتی من از این کیمیادوش بود.آخر مرد مومن تو چرا باید این قدر ریقو باشی که از هر سوراخی بشود ردّت کرد.باورتان می شود؟...داشتیم فرار می کردیم.نزدیک بود از مهلکه بگریزیم.همه گی چپیده بودیم توی ماشین و داشتیم در می رفتیم اما شوربختانه شیشه ی جلو که برای تصفیه ی هوا ازآلودگی ِ ایجاد شده توسط شخص آفتابه٬آن هم فقط به اندازه ی ده سانتی متر پایین کشیده شده بود کار دستمان داد.نامردها از همان روزنه ی کوچک کیمیادوش را کشیدند بیرون و هرچقدر که او فریاد زد امید فقط باسنمو ول نکن ٬نشد که نشد...از همان ده سانتی متر کشیدندش بیرون و باز جای شکرش باقی است که شلوارش که حسابی اتو کشیده و مرتب بود توی ماشین جا ماند و از گزند حادثه در امان باقی ماند...
بله دوستان... اگر آن روز آفتابه پلیس را خبر نکرده بود الان شما عزیزان یه جای خواندن این سطور داشتید از وقت خود برای خدمت به میهن سود می بردید و شاید این کمترین خیانت آفتابه به این آب و خاک اهورایی باشد....
***************************************
اتفاقا امروز کیمیادوش همان شلوار را پوشیده بود و عینک آفتابی تازه ای ـ که محتملا هدیه ای از مسلط السلطنه بود ـ به چشم زده بود.هوای ابری دل پذیری بود اما من ترجیح دادم فرصت دیگری را برای تجدید خاطره انتخاب کنم و به سرعت به مطب برگشتم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست عزیز٬والنتاین مبارک... دوستت دارم...نه...تو را خدا نزدیک نیا.....روبوسی لازم نیست...
....پرومته ئوس بودم من:میخکوب بر صخره ای جگرم را خوراک عقابان کردم/اسپارتاکوس بودم من:در طغیان بردگی٬ طعمه ی شیران شدم تا به ذره ی واپسین/در بن چاهی کور٬یوسف بودم من /به صحرای کربلا٬ حسین/ در زندان ها٬جم سلطان/بر سر دار٬ پیر سلطان /این چندمین مردن من/این چندمین زادن من است؟/به آتش خدایان دچار گشتم: گر گرفتم و سوختم٬ به بلندای صدها سال/به سان ققنوسی مادر/به سان ققنوسی٬ خود را از خاکستر خویش باز آفریدم....
(بر گرفته از ترانه ی ققنوس با صدای احمد کایا)
ویت کنگ ها را اگر تکه تکه هم می کردی محال بود لب از لب بجنبانند.آمریکایی های به تنگ آمده شیوه دیگر کردند.خیلی ساده.به آن ها گفتند اگر اعتراف نکنی ول ات می کنیم بروی اما به طور اتفاقی زیرغلطکی می روی و له می شوی.آن وقت تو نه یک قهرمان ٬بلکه موجودی هستی که در تصادفی مرده. بی آن که کسی خبردار شود که بوده ای و چه کرده ای.اینجا بودکه مقاومتشان درهم می شکست...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... پیروزی بزرگی بود.حسن پیراشکی به اردوی ما پیوسته بود و این دستاورد مهمی برای ما و ضربه ی مهلکی به اردوی رضا لوله کش بود.حالا بعید بود که بتواند در مقابل ما قد علم کند....
سال های سال بود که محله ی ما فقط یک تکیه داشت که آن هم متعلق به اردبیلی ها بود.تکیه ای که نه علمی داشت نه چلچراغی و نه ساز و ضربی.زنجیر زن ها لباس های مشکی بلندی به تن می کردند که در ناحیه ی پشت دارای دو سوراخ بود و محکم زنجیر را در آن قسمت ها می کوبیدند.گاهی آن چنان محکم که از حال می رفتند.چند نفری ــ از جمله عموی من ــ قمه زن بودند.این ها را می شد از پارچه ی خون آلودی که دور سرشان بسته بودند بشناسی...نوحه خوان های معروفی مثل حاج سلیم موذن زاده و حاج داود علی زاده در همین تکیه نوحه می خواندند.درست است که خیلی قشنگ می خواندند اما برای ما راضی کننده نبود.خیلی دلمان می خواست مثل آن طرف چهارراهی ها ما هم طبل و سنجی داشتیم و علم و چلچراغ بلند می کردیم.اما آنها فقط دو تا پرچم و کتل و یک بلندگوی دستی داشتند که موقع دسته رفتن مدام ما بچه ها سر پرچم بلند کردن کشمکش می کردیم و بزرگترها سر ِ بلندگو.پدرم جزو دسته ی اخیر بود و مدام با چند نفر دیگر در کمین بلند گو بودند. ایشان حتی یک بار هم موفق شد برای دقایقی بلندگو را تصاحب کند و به سرعت کاغذی از جیبش خارج کرد و شروع کرد به خواندن نوحه ای که مدت زیادی برای حفظ کردنش وقت صرف کرده بود.با هیجان سرش را تکان می داد و می خواند. چشم هایش را بسته بود اما ابروها و بینی و سایر اعضای صورتش به شدت بالا و پایین می شدند.مادرم با حظّ و سر بلندی مخصوصی در میان صف بانوان٬شوهر هنرمندش را نگاه می کرد و اشک می ریخت اما رقبا که حاضر به یراق و سر دُم٬آماده ی ربودن بلندگو بودند بالاخره به مقصود خود رسیدند:پدر که از فرط هیجان باقی نوحه را از یاد برده بود هی یک مصراع را تکرار می کرد. البته اگرایشان سواد هم داشت٬ باز هم به طور قطع کاغذ ِ توی دستش نمی توانست کمکی بکند.کاغذ سفید سفید بود و پدر برای آن که نشان دهد مثل دیگران از روی نوشته می خواند برش داشته بود...همان شب ایشان بعد از توسری محکمی به پسر ارشدش یادآوری کرد که درس بخواند تا کور و بی سواد نشود و مجبور نباشد نوحه ها را از بر بخواند...پدر هنوز هم عقیده دارد که صدایش چیزی از حاج سلیم کم ندارد و از آن روز به عنوان واقعه ای بزرگ در زندگی اش یاد می کند...
..بله...به همین دلایل یود که وقتی رسول کلّه دیگی اعلام کرد که قصد تاسیس یک هیئت به شیوه ی آن طرف چهارراهی ها را دارد همگی با جان و دل پذیرفتیم و به او پیوستیم.قرار شده بود چلچراغ را خودش ــ که آهنگر قابلی هم بود ــ بسازد و بقیه ی چیزها را هم با پولی که از مردم جمع می کردیم بخریم.رضا لوله کش هم ــ که وضعش توپ بود ــ قرار شد علم را تهیه کند و خیلی از هزینه ها را بپردازد...اما حیف... حیف که نمی دانم سر چه چیزی با رسول کلّه دیگی حرفش شد و در حالی که با انگشت اشاره اش خطوط مبهم تهدید آمیزی در فضا رسم می نمود٬ قهر کرد و رفت...اما باکی نبود چون رسول کلّه دیگی که حالا شده بود آقا رسول ِ کلّه دیگی و برای ما حکم یک قهرمان را داشت٬ گفت که هر طور شده هیئت را راه می اندازد و با شست ِ کلّه گنده اش به سینه اش اشاره کرد...از همان روز اسم رضا لوله کش را گذاشتیم رضا جاکش و به کار خودمان مشغول شدیم....
هی...چه روزهایی بود....به گمانم آخرهای تابستان بود و ما از صبح تا شب یک بند توی زمینی که داربست تکیه را بسته بودیم جان می کندیم تا کارها روبراه شود.چهارتا طبل و یک دهل خریدیم.البته از آن پوست گاوی ها.ولی خوب٬چه تفاوتی می کرد...یک بلند گو هم خریدیم.از این شیپوری ها.قرار شد ذبیح الله سبزی فروش گاری اش را به ما بدهد تا روی آن بساط بلندگو را بگذاریم.اصغر تاکسی هم دو عدد باطری ماشین به ما هدیه کرد به شرط اینکه بگذاریم گاری را پسرش رضا دهن گاراژ هل بدهد.پول نداشتیم موتور برق بخریم و باید با همین ها می ساختیم...نه اینها مسئله ای نبود...مشکل چیز دیگری بود:خبر آوردند که رضا لوله کش با چند نفر دیگر گاراژ بزرگی را که سز چهارراه بود قرق کرده اند و قرار است آنها هم هیئتی راه بی اندازند...رسول کلّه دیگی از شنیدن خبر ککش هم نگزید اما یواشکی مرا به گوشه ای کشید و طی حکمی شفاهی مرا به ماموریتی حساس گسیل نمود....
...چه گهی می خوری توله سگ؟....این صدا٬صدای رضا لوله کش بود و وقتی ضربه ی سهمناکش پس گردنم را به دشت ِ مشوش ِ ملتهبی مبدل نمود دانستم که منظورش از توله سگ چه کسی است. منتهی توله سگ مذکور ابدا در حال تناول چیز خاصی نبود بلکه به فرموده ی مقتدای خود رفته بود سر و گوشی در اردوی رقیب آب بدهد که به دام افتاد...دقایقی بعد این من بودم که با چشم های سرخ نتیجه ی کنکاش مزبور ــ که بیشتر ساخته ی ذهن خیال پردازم بود ــ را به فرمانده ی خودگزارش می کردم: چیزی ندارن آقا رسول...الکی چارتا پارچه علم کردن دارن هرّ و کرّ می کنن....برجسته شدن گونه ی چپ رسول کلّه دیگی چیزی نبود جز لبخنده ای به نشانه ی رضامندی....
حسن پیراشکی شباهت عجیبی به سگ آبی داشت.صورت بزرگ و دماغی داشت که از فرط ِ وزانت ٬کله اش را به طرز قابل توجهی به سمت جلو خم نموده بود.آن چه به وخامت اوضاع می افزود گوش های همچون لواش اش نبود بلکه سیاهی مهیب ِ دور چشم هایش بود که شنعت ِ دیدار ش را صد چندان می نمود....حسن چند سالی از رضا بزرگتر بود اما کارگر و توسری خور ِ برادر کوچکتر بود. هر قدر کاسه ی جمجمه اش بیغوله ی متروکه و تهی از بضاعتی بود در عوض بازوهایش برای خود کیا وبیایی داشتند... حالا حسن آمده بود تا با حضور در جمع ما برای همیشه خود را از زیر سایه ی هیولا وار برادر خلاص کند و برای خود آدمی شود...
...یکی از بزرگترین غصّه های من این بود که چرا از روز اول محرّم نمی شد دسته رفت؟..بی صبرانه منتظر لحظه ای بودم که دسته ی ما دربیاید...
من و "داریوش عشق و حال"٬ رقابت جانانه ای داشتیم.موضوع ِ مورد ِ رقابت٬ سهیلا دختر فتح الله جوش کار بود.زخم کوچک ِ زیر چشم چپم یادگار داریوش است.پسر قد بلند چهارشانه ای که موهای طلایی و چشم های ژاپنی ِ میشی اش هواخواهان ِ زیادی داشت.در عوض من هم پسر خیلی خوبی بودم و فضایل معنوی زیادی داشتم.همه چیز که ظاهر نیست...همان اوایل با کمک بقیه برای داریوش پاپوش درست کردیم و هر طور بود دکش کردیم و او هم به اردوی رضا جاکش پیوست...حالا فرصت خوبی برای ابراز وجود بود.رسول کلّه دیگی قول داده بود که بگذارد من هم کمی نوحه بخوانم .حالا از صبح تا شب چند نوحه ای را که تازه یاد گرفته بودم توی خانه تمرین می کردم.پدرم هم همین طور..او هم داشت تمرین می کرد و امیدوار بود که رقبایش دچار سرماخوردگی و گرفتگی صدا بشوند تا بلکه نوبت به او هم برسد...من صدایم را تو دماغی می کردم و سعی می کردم مثل آهنگران بخوانم و پدرم هم از آن کلاه های حاج سلیم به سرش می گذاشت ومثل او می خواند...خواهرها و برادرهایم پامنبری مرا می کردند و مادر اجبارا به پدر گوش می سپرد....گاهی که ایشان حس می کرد دارد کم می آورد با عصبانیت چشم هایش را می بست و فریاد می زد:اِئشّک اوغلی یاواش(کره خر یواشتر)..اما من محلّ اش نمی دادم.....
...محسن راج کاپور داشت مشت مشت اسفند توی آتش گردان می ریخت و دسته ی ما آرام آرام از هیئت خارج می شد.نوحه خوان ما کریم زاغی با حرارت می خواند و بقیه جواب می دادند.سینه ام تا انفجار فاصله ای نداشت.زیر چشمی پیاده رو را پاییدم.سهیلا داشت مشتاقانه نگاه می کرد.سرمه ای به چشم کشیده بود و نور مهتابی هایی که روی گاری بسته بودیم چشمهایش را به دو ستاره ی نقره ای رقصان تبدیل کرده بود...چیزی در دلم...چیزی در گلویم گر گرفته بود...زمین سیّاره ی پرشکوه ِ تابناک و خوش فرجامی بود و من امیر ِ پر شوکت ِ بی بدیلش....فضا سرشار نغمه های رامشگران سر به فرمان من بود وآسمان زیباتر تخت گاه پر ابهّت من تا به سحر...اما...اما چرا؟...چرا به روی زمین افتاده بودم؟ ...چرا از سر تا به پایم خون می چکید؟...ای وای نکند قلبم طاقت نیاورده و ترکیده بود و این خون من بود که گستره ی زمین را این چنین به فرش ِ سرخگون ِ منتشری بدل کرده بود....آه سهیلاتو مرا کشتی...عشق تو مرا کشت...
خیلی حیف شد که آن شب نتوانستم همراه دسته بروم.نمی دانم حواسم کجا بود که پایم به روی خون گوسفندی که تازه سر بریده بودند٬ سریده بود و افتاده بودم روی لاشه ی خون آلود....سرتا پایم خونین و ایضا آغشته به سرگین و سایر فضولات گوسفند بود و حمام زیباتر تخت گاهم تا به سحر....
سرانجام ٬شب ِ منتَظَر ِ ناگزیر فرا رسید.شب ِ رویارویی دو گروه رقیب. لحظه ی بزرگ و سرنوشت سازی بود.حسن پیراشکی با چهره ای مصمم که دیدارش را دهشتناک تر می نمود٬زیر چلچراغْ عرق می ریخت.طبال ها با عزمی راسخ و دستانی هماهنگ می نواختند.کریم زاغی با سوز و گداز٬ آواز ِ محزون ِ مرتعشش را در خنکای معطّر ِ شب یله کرده بود و سینه زن ها با آخرین توان٬ پهن دشت سینه را به لاله زار ِ شکفته ی نیم روز ِ تابستان بدل می کردند...از سمت مقابل دسته ی رضا لوله کش به سمت ما در حرکت بود.دو گروه لحظه به لحظه به یکدیگر نزدیک تر می شدند.اول چیزی که دیده می شد چلچراغ مشعشع پر ابهتی بود که آرام و با وقار همراه با طنطنه ی خوش آهنگ ِطبل هاشان می خرامید و پیش می آمد.چه چلچراغی...سه برابر چلچراغ ما.با ردیف فانوس های هم سان و همرنگی که جلوه ی دیدارشان را پارچه ی ترمه ی بهاوری که دورتا دور چلچراغ بسته بودند صدچندان می نمود. حسن پیراشکی چلچراغ را که دید کمی پا سست کرد اما سعی کرد خودش را بی خیال نشان بدهد.چلچراغ کش ِ رقیب نزدیکتر آمد و بوسه ای به گونه ی حسن پیراشکی زد و کمی عقب تر رفت.اول زانویی زد و ناگهان شروع کرد به چرخیدن.یک٬دو٬سه..هجده بار ...هجده بار آن چلچراغ بزرگ و سنگین را دور سر چرخاند.کسی دهانش را پر از اسکناس کرد.چشمها و دهان ها چاله های ژرف حیرت بود و نچ نچه ی تحسین تماشاییان در رُپ رُپه ی سنگین طبل ها گم می شد...صلوات بود و صلوات به نشانه ی تحسین...چشم های حسن پیراشکی دودو میزدند.سکسکه ی بی سرانجام ِ بد کرداری گلویم را پر کرده بود....حالا نوبت حسن بود که هنر نمایی کند...یک٬دو٬سه...سیزده...بیست و سه...نفتی که از فانوس های فرسوده ی ناهمگون به اطراف می پاشید٬چشم ها و دهان ها را به پیاله های ملتهب پر آبی بدل کرده بود اما حسن دست بردار نبود....سی وسه...آه...سی و سه...ناگهان یکی از فانوس ها مثل گلوله ای آتشین که از منجنیق پر قدرتی به سوی لشگر اشقیاء پرتاب می شود٬از چلچراغ کنده شد و گوشه ای از دسته ی مقابل را به آتش کشید...چهل و سه...نه خیر ..حسن دست بردار نبود و تا با چلچراغ به زمین نخورد و دست و پل خودش و چند نفر دیگر را نسوزاند از چرخیدن بازنماند....غریو فحش و ناسزای جماعت٬حسن را تا پنهان تر کنج شب همراهی کرد......
...وطبل هاشان...آخ طبل هاشان...شش طبل با مارک المپیا همراه با دهلی با همین نام که با نوازش دستان گروه موزیک که همه گی یونیفرم های سبز و کلاه های کج به تن و سر داشتند٬رزمْ آهنگ ِ تشجیع کننده ای را بیرون می دادند... داریوش هم جزوشان بود....٬نه... کاری از طبالان ما بر نمی آمد...دست و پاشان را گم کرده بودند و صداشان را...حالا بی اختیار بر طبل ها می نواختند و صدایی چون تق تقه ی بازار آهنگران از خود خارج می کردند...
محمد جمیل صدای قوی و خوبی داشت.آنقدر که بدون بلندگو هم صدایش تا هفت تا خانه آن طرف تر می رفت.اما حالا با این چهار باند مونتابورو و بلندگوی بی سیم و نوحه ی مدل جدید٬عجیب دل و هوش تماشاییان را به تاراج برده بود.حالا کریم زاغی خنیاگر آزرده دل ِ افسرده خویی بود که آوازش را از دست داده... موهایش سیخ و چشم هایش رازقی پژمرده و بی رنگ و بویی بود بس که فریاد زده بود و البته به جایی نرسیده بود.حالا باید خرج عمل باد فتق اش را این اصغر تاکسی ِ بی وجود می داد که دو عدد باطری سولفاته ی بی حس و حال قالب مان کرده بود که فقط خرخر زنجموره واری از گلوی بلندگو خارج می کردند....
حالا بچه ها عذرشان موجه است اما تعجبم از این بزرگترهایی بود که تا یک دسته ی خوش آب و رنگ تر دیدند با بی چشم و رویی هرچه تمام تر رفتند و هر کدام زنجیری گرفتند و صدا به صدا دادند.انگار نه انگار ...حیف از آن همه چای عطری ای که با سخاوت بی منتهایی به شکمشان ریخته بودیم....
دسته از هم پاشیده بود.از رسول کلّه دیگی کسی خبر نداشت.طبال ها طبل بر دوش و آهسته به هیئت برمی گشتند.حسن پیراشکی مثل سگ کتک خورده ای با گوش های آویزان و تن زخمی ای که بوی نفت می داد گوشه ای ماسیده بود و می لندید و زخم هایش را می مالید...از پشت ِ دود ِ اسفند ردّ ِ نگاه سهیلا را دنبال کردم :داشت داریوش عشق و حال را با چشم هایش می بلعید...کمی دورتر دسته ی اردبیلی ها داشتند محکم زنجیر می زدند و پدر با حسرت به بلندگو چشم دوخته بود...از دورها صدای نوحه می آمد... بغضی امان ِ شب را بریده بود....آسمان سوگوار ستاره های سوخته اش بود و زمین٬ سیاره ی متروکه ی خاموشی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیرپرست با ژستی "کوندرا" وار فرمود:جاودانه گی...این وسوسه ی بشر نیست٬همه ی آرمان اوست ...آنچه شوایتزر را به آفریقا کشاند و ماندلا را اسیر سیاه چاله کرد و مادام کوری را دستخوش تشعشع رادیوم کرد٬گریز ازشکنجه ی هول ناک ِناشناخته ماندن بود...
سیرپرست عزیز تو در اذهان ما جاودانه خواهی ماند:هر گاه که بوته ی سیر ی ببینم و بوی عفن اش را حس کنم گویی این تویی که سخن می گویی جاودانه و لا یزال.....