X
تبلیغات
هدیه ی لحظه ها

دل من و این تلخی بی نهایت سرچشمه اش کجاست؟
آب دریاها سخت تلخ است آقا......
"فدریکو گارسیا لورکا"

هفت ساله بودم که دیدمش.یک هفته قبل از این که برای همیشه برود.پیش جعفر و رضا و قاسم وکمالش برود. هشتاد و پنج ساله بود.با چانه ای که به زمین می سایید و خبر از قامت بالابلندش می داد.مادر بزرگ مادرم...ربابه خاتین... صبح علی الطلوع پشت "جهره "اش می نشست و می ریسید...می ریسید و بغض می کرد...می ریسید و می گریست.. خسته بود ربابه خاتین...زخمی عبور این همه سال...و این همه زخم...روز رفتن خنجر عتیقه را بوسید و به دایی سپرد.یادگار از هفت پشتش بود.کربلایی جعفر....از شهدای چالدران بود. به او فخرکرده بود.....و گریسته بود.....
مش رضا شوهرش از یاران علی موسیو بود.روس ها که آمدند به کینه جویی علی موسیو را تکه تکه کردند...و پسرانش را به دارکشیدند...و مش رضا را...آخ مش رضای نازنین غیرتمند را....خاکستر مش رضا را به باد سپردند تا عبرت بگیرند دیگران....و عبرت نگرفتند نه قاسم برادر ربابه...و نه کمال تنها پسرش...
قاسم که سنگینی چکمه های عثمانی ها را روی خاک تبریزش تاب نیاورده بود تن به گلوله هاشان سپرده بود ...قاسم تازه جوان خوش قد وبالا...حالا بر خاک مزارش بیمارستانی بنا کرده اند...
در گوشه ی حیاط پر درخت آن خانه ی آباو اجدادی قبری بود هنوز.سنگی کوچک داشت و سپید.قبر کمال ...پسر ربابه خاتین...دایی مادر....هنوز کتاب هایش مانده بود...و چوب سیگارش.و عینک ذره بینی اش.به کسی نمی مانست این پسر.با آن همه کتاب.با آن همه بی خوابی و بی تابی.با آن همه درد...آخر هم کسی ندانست چه بر سرش آمد؟....کار حکومت بود یا او خود این می خواست؟....
دم رفتن ،ربابه ،خنجر عتیقه را به دایی ام سپرد.خانه را به مادر بزرگ....وکتاب ها را به من...یک بار دیگر بر سر مادرم فریاد کشید:رقیه!به بچه ها ترکی یاد بده.....یادت نرود باید زبان نیاکان را بلد باشند...دم رفتن هم گریست.گریه کرد و چشم بست.گونه هایش را بوسیدم.شور شور بود...از شوری به تلخی می زد.تلخ تلخ....

حالا سال های سال است که ربابه رفته است.یادگارهایش هم:خنجر عتیقه میهمان فاخر موزه ای است در عثمانی.دایی همان روزها فروخته بودش.خانه و قبر کمال میزبان آسمان خراشی ...و کتاب ها شب چره ی ضیافت موریانه....نواده ها زبان نیاکان را نمی دانندهنوز و خانه ی پدری را نمی شناسند....
از رباب حالا دیگر نشانی باقی نمانده است؟...یعنی خاموش شد آن شعله ی کهن سال؟....یعنی تمام شد آن بغض دیرسال کوه وار؟....
***************************************
تلخی و بی قرار....شوری و خاموش....تو شناسنامه ی سرزمین منی:پر شور و خاموش و تلخ و بی قرار...تو حاصل اشک های مادران و خواهران منی ....اشک هایی در سوگ پدرانم وبرادرانم که تن ها و خون هاشان را به خاک بخشیدند تا بروید و ببخشاید ...تا بماند این دیار و سبز بماند...سبز سبز....
هنوز بغض دارد ربابه خاتین...بغض ها دارد ربابه خاتین....و می دانم ٬خوب می دانم آن چنان خواهد گریست زار زار و بلند بلند که دوباره موج هایت بی تاب شوند و مرغکانت عاشق شوند و بخوانند٬آن سان بخوانند که آسمان بداند که این خاک را دیگر به بخشش تمنایی نیست...تا بداند آسمان که این زمین٬زمینی دیگر است.....زمینی که دیهیم درخشان وطن خواهد ماند

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت توسط امید.م |