تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها - سرخ وسیاه(4)

این واژه ها همه هرز اند
     این تمبرها همه باطل.
دیری است تمام نامه های مرا باد
به آن محله های سمت دیگر دیروز می برد
سمت همان سیاه چاله ی خاموش
که ناگهان حجم تو را بلعید
حالا تمام کوچه های جهان
        بی چراغ چشم تو تاریک اند
            این واژه ها همه هرز اند.....
                                                 برگرفته از وبلاگ"مانی مقدم"
در نگاه حاج رضا نه کینه ای بود نه خشم و خشونتی.در نگاهش پرنده ی سرگردانی بال بال می زد.آن روز نمی دانستم که دیدار بعدی ما به هجده سال بعد موکول خواهد شد اما این یک واقعیت بود.این پیوند صمیمیت هم به آسانی یک رشته گسسته بود و من هاج و واج مانده بودم.نمی خواستم بدانم که از کجا خبردار شده است.نمی خواستم بدانم که چرا آن روز با آن نگاه مضطرب سرگردان از من خواست که دیگر نه به دیدار لیلی بروم و نه دیگر سراغی از او و حجره اش بگیرم.نمی خواستم از ماجرای رضا و خسرو و لیلی باخبر شوم.تنها می خواستم بدانم که حاج رضا حالا در باره ی من چه فکر می کند و آیا حالا مرا به چشم یک خائن کم ظرفیت نگاه می کند یا نه؟....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنا کم حوصله و بیمار بود اما دلیلی نداشت که به رویم لبخند نزند و با حوصله به درد دل مسافر غریب سرگردان گوش نسپارد.حالا چای اش را در سکوت سر می کشید و چشم های هنوز زیبایش ساکن و افسرده به دهانم دوخته شده بود و من می دانستم که ذهن اش جای دیگری است.مثل مادری که گفته های فرزند صغیرش را وانمود به شنیدن می کند و دلش به سادگی افکارش می سوزد....
رفته بودم پیش آنا که خودم را تبرئه کنم و بگویم که بی گناهم.می خواستم از اتهام خیانت بری شوم و به وسیله ی او دل حاج را رضا را که به گمانم رنجیده بود به دست آورم.آنا باب دیگری را به روی ام گشود:

حاج محمد تقی ممقانی و آنا شهریور ۱۳۲۰ زندگی مشترک را آغاز کردند.محمد تقی که وارث حجره ی پدر شده بود جوان ساده و بی شیله پیله ای بود.همه ی فکرش ادامه ی راه پدر و گرداندن حجره و تولید فرزندانی بود که نسل را امتداد دهند.از آنا فقط همان پخت و پز و دیدارهای مکلف و مشروع شب های جمعه و بچه آوردن را انتظار داشت.یکی بود از هزاران مردی که به راهی مکرر می رفتند با همان هیات معهود و همان کسوت مسبوق.سوداهایش همانی بود که پدر داشت و پدر بزرگ و نیاکان جلیل القدرش... اما آنا از قماشی دیگر بود.سوداهای دور و درازی داشت.هم برای خود هم برای فرزندان.آنا زندگی را دیگرگونه می خواست و چشم به افقی دیگرگونه داشت.به پیرامونش نمی مانست.به زنانی که تنها نامی از انسان داشتند و نه اختیاری و نه سودایی...زندگی برای او ساختن بود نه سازش....
اولین فرزند که می بایست روشنی خانه می شد و امید امتداد تبار طولانی محمد تقی٬ناکار از آب در آمده بود.شاید به چشم زخمی٬ شاید به عقوبت معصیتی٬ شاید هم به دلیل آزمونی...هر چه که بود محمد تقی زود دست به کار شده و رضا را تولید کرده بود.مباد که اجاقش کور و حجره اش بی وارث بماند.لیلی هم خواهی نخواهی آمده بود تا چشمان پدر را هر چه زودتر به دیدار نوه ی دختری روشن کند.آنا بچه ها را بزرگ می کرد و در دل به آرزوهای کوچک شوهر می خندید.بچه ها را آن گونه که دوست می داشت شکل می داد چونان گل ناپخته ای که در دستان هنرمند پیکره سازی چربدست تاب می خورد و شکل می گیرد آهسته آهسته و به نرمی....شاید تاثیر قصه ها بود.قصه هایی از شهر فرنگ...شاید نوای شبانه ی هارپ...شاید اشعاری که کمتر نشانی از کهنه گی با خود داشتند...شاید هم تنها نگاه...نگاه اثیری و کم نظیر آنا بود که بچه ها را چنان شکل داد که گویی از جهانی دیگر آمده اند...از سیاره ای دور و بی نام ونشان.....
هر قدر رضا بزرگتر می شد٬محمد تقی دل سرد تر می شد...این پسر هیچ چیزش به مرد نمی مانست.نه نگاه های آرام مخملی اش.نه رفتار نرم پویه ی بی خشونت اش.مدام کتابی به دست داشت و در خیال بود.مدام زیر لب چیزی می خواند...نه سر در پی فرایض داشت نه دل در گرو کاسبی و حجره و چرتکه...ذره ذره در دل محمد تقی چیزی در جوشش بود.جوششی که سرانجام به آتشفشانی دمان مبدل گردید.درست همان روزی که رضا در خلوت خود اولین درس را تمرین می کرد.او داشت مشق ساز می کرد.سازی که به غرش پدر شکسته شد و این آغاز یک پایان بود....عشق پایان یافته بود و کینه جوانه می زد...سرزنش های هر روزه بود که از در و دیوار بر سر رضای نوجوان هوار می شد و رضا بود که هر روز بیشتر و بیشتر در خود فرو می رفت و هر روز بیش از پیش گام هایش مرتعش می شد و قامتش انحنا می یافت.تحقیر و توهین و تنبیه و بند٬ ابزار ناگزیر پدر برای سر به راه کردن پسر بود....حالا رضا به اجبار پدر راهی حجره شده بود اما دلش جای دیگری بود...تازه دیپلم گرفته بود و آرزوی دانشگاه دلش را آلوده بود.آرزویی که سه سال در برآورده شدنش تاخیر شد و سرانجام روزی به دانشکده گام نهاد که موجودی حقیر و ضعیف بود و سینه اش مامن کینه و بغض و اندوه بود.کینه ی هر چه که نشان از پدر با خود داشت....و حالا رضای نحیف در پی غولی بود که به در آید و آرزوهایش را برآورد و انتقامش را باز ستاند...غول کوچک فراخ چشم ِسیاه موی از چراغ بر آمده بود...از چراغ دانشکده....
خسرو ٬جنوبی پسر خدنگ قامتی بود.با بنیه ای که به کرگدن می مانست و نگاهی که چون استری چموش سرکش و بی آرام بود...و رضا شوریده حال و شیدا٬افسونی این تجلی منتظَر گشته بود...

چشم های آنا شط شوریده ی بهاری بود و کلامش زنجیر ستاره بود که نیمه شب تابستان کویری را در بند می کند.تنها آه بود که گاه گاه زنجیره را می گسست:

حالا نقل خانه ی ما خسرو بود.جانور خدای گونه ای که شیفته گان بسیار می داشت و چشمان بسیاران را در پس هر رفتار با خود به عاریت می برد.حالا در نگاه رضا زنبق کبودی شکفته بود و من بیم آن داشتم که آیا ساقه ی نازک تاب تحمل این گشایش حجیم پر وزن را خواهد آورد یا به تلنگری ناگاه کمر خواهد شکست....و سرانجام علاوه بر نام ٬دیدار خسرو نیز  فضای کاشانه مان را آلوده کرد....
این پسرک با محبت نسبتی نداشت.او هم تبار کینه و هم خانه ی نفرت بود.شعر می گفت اما شاعران را به سخره می گرفت.از عشق خلق می گفت اما خصومت بود که در پس هر کنایه اش نعره می کشید. رفتارش نمایش گونه بود.موجودی سخت سطحی و کم عمق که هر نفس در پی جلب مخاطب بود.آنچه این دو و سایر رفقاشان را به هم می پیوست عشق نبود کینه ی مشترکی بود که در قلب هاشان زبانه می کشید.گیرم که هرکدام دلیل جداگانه ای برای این کینه داشتند اما سمت و سو شان ظاهرا یکی بود.بچه های بدی نبودند پر شور و شر و صادق.آن ها صادقانه دروغ می گفتند.حتی به خودشان.دلشان می خواست کاری کنند اما نمی دانستند که این عشق است که آباد می کندو کینه جز تخریب ارمغانی ندارد.رفتار خسرو سخت گستاخانه بود.بی ادبی را با تهور اشتباه گرفته بود و با همه حتی با رضا اهانت آمیز برخورد می کردو این برای من سخت عجیب بود که چطور رضا این ها را نمی بیند.چطور تن به این سخافت بی منتهی می سپارد.چند باری خواستم زنهارش دهم اما هر بار هراسی آشنا منعم می کرد:رضا داشت کم کم قد راست می کرد.حالا خورشید کوچک کمرویی گاه گاه چشم هایش را شعله ور می کرد.دیگر از آن بغضی که چله نشین همواره ی گلویش بود کمتر نشانی بر جای بود.این ها را من می دیدم و شاد می شدم.پدرش نه می دید نه دیگر برای اش مهم بود.تنها آرزویش این بود که دیر یا زود سنگ روزگار سر پسر را نرم کند و به حجره بازش گرداند....من از عمق کینه ی رضا آگاه بودم.می دانستم که او به بی راهه می رود.می دانستم که این نه افکار خسرو بلکه هیبت هیولار وار بی واهمه اش است که رضا را مجذوب خود می کند اما با خود می گفتم بگذار حالا که از قفس رسته ٬پر کشیدن را بیاموزد٬سرانجام مقصد را خواهد آموخت و دیر یا زود در می یابد که مسیر نه آنی است که می پندارد.نمی دانستم که این نه پرواز ٬که جهش فنری است که به ناگاه از فشار رسته است.نمی دانستم که بال های چوبین به کوچکتر نسیمی در هم خواهند شکست...نمی دانستم کسی که راه رفتن نداند چگونه پرواز می تواند کرد.....نمی دانستم خسرو خود بندی دیگر است....

دیر یا زود باید اتفاق می افتاد.حکومت که نه ریشه در مردم کوچه و بازار داشت نه میانه ای با سرمایه دار سنتی و از همسایه ی شمالی هم وحشت کابوس واری را با خود یدک می کشید هر جنبشی را شورشی علیه خود می دید و این لگد پرانی ها را تاب نمی آورد...و رضا که از قفس پدر رسته بود نا غافل تن به قفس حکومت سپرده بود و به حبس رفته بود....و رضا ناگهان به اعماق رفته بود...درست بعد از آن روز که خسرو فرو غلطیده بود.آن روز پاییزی که در یک درگیری٬ بر شوره زار پیراهنش بارانی از گل سرخ باریده بود و غنچه ی جمجمه اش به نوازشی سربین شکوفیده بود....گلوله هایی که جسم خسرو را دریده بود روح رضا را هم چاک چاک کرده بود...رضا هم مرده بود.....
کلمات آخر آنا نصیحتی با طعم التماس بود:برو پسر...برو و جوانی کن...به خاطر خودت برو...رضا از تو رنجیده خاطر نیست...مطمئن باش...برو و خودت باش... 

کاش آنا گریه می کرد.کاش می توانست گریه کند.کاش می توانست از شر این بغض ابدی خود را خلاص کند....بهار بود...بهار سرد و پر از تگرگ تبریز که کوچه ها را گلوله باران می کرد و عصمت شیشه ها را لکه دار می کرد...و درخت ِپشت پنجره تو سری می خورد... وبرگ هایش را باد می برد... وشکوفه هایش را از یاد می برد....بهار بود اما رویش تقلایی سخت عبث می نمود...

بیغوله را ترک کردم و هر طور شده به خواب گاه رفتم.رفتم و جوانی کردم.رفتم و آتش ها سوزاندم.رفتم و از یاد بردم.حاج رضا را.آنا را.خسرو را...عشق لیلی را...از یاد بردم که چطور نفهمیده ام که آنا هیچ سخنی از عشق لیلی و خسرو نگفته است...رفتم و از یاد بردم که هنوز دلیل برخورد آن روز حاج رضا را نفهمیده ام.....خیلی چیزها را از یاد بردم...باز دل دادم...باز از یاد بردم...باز عاشق شدم....باز از یاد بردم....اما یک چیز را هیچ گاه از یاد نبردم:زنی را که پشت پنجره های پرده اندود تا ابد منتظر مردش نشسته و در انتظار خواهد مرد...از آن به بعد یکی از قصه هایم برای دوستان٬برای خواهران و برادران و برای همسرم٬قصه ی لیلی شد و عشق ناتمام بی پایانش...لیلی اسطوره ی تا همیشه ی عاشقانه گی شد و تندیسه ی قدیس وار وفاداری......
باقی این حکایت تا حوصله ای دیگر...... 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط امید.م |