خدیجه دخترک پانزده ساله ی بسیار زیبایی است.از شش ساله گی بیمار من بوده است و به او محبتی پدرانه دارم.حالا این دخترک معصوم مشکلی پیدا کرده و من خیلی دوست دارم کمکش کنم:
خدیجه دو خواستگار دارد:یکی مرد پا به سن گذشته ی بی سوادی است که از تجار متمول و قدرتمند است.در پنجاه و چهار سالگی الحمدلله از قوه ی باه خوبی برخوردار است و تعدد عیال و اولادش گواه صادقی بر این مدعاست.او زنان را به غیر از بستر٬ داخل آدم حساب نمی کند.آدم خشکه مقدس و بد دلی است و دست بزن دارد.خیلی هم ناخن خشک است.صفات حمیده ی دیگرش بماند....
اما دومی:این آقا جوانک نازک احوال خوش بر و رویی است.خوش سر و زبان و تو دل برو است.ده سالی است که می شناسمش.پسر صاف و ساده ای است.با این که گاهی دمی به خمره می زند اما عیاش و این جور چیزها نیست.آدم عاشق پیشه ای است و زبان دختران جوان را خوب می فهمد...اما...اما خوب بنده ی خدا نه شغل درست و حسابی ای دارد و نه پدر توانگری که بتواند سرو سامانش بدهد و برایش سر و همسری رو به راه کند.مشکل دیگری هم دارد که اگر حمل بر افشای اسرار بیماران نشود برای تان می گویم:متاسفانه ایشان به دلیل یک ضربه ی دوه دیزی (ضربه ای که با زانو به بیضتین زده می شود) عنین گردیده و توانایی آن کار دیگر(یعنی جماع) را ندارد....
پدر خدیجه٬چند روز مهلت داده:یا خودت یکی شان را انتخاب می کنی یا به زور تو را به عقد دایم اولی در می آورم....
حالا شما بگوید خدیجه چه بکند:
۱.پسرک عاشق پیشه ی بی بو و خاصیت را انتخاب کند و دل به معجزه ببندد ۲.سکوت اختیار کند تا پدر او را به عقد اولی در بیاورد و به واقعه تن در دهد....۳.از خانه فرار کند و هستی به حادثه بسپارد...
با سپاس....