تبليغاتX
هدیه ی لحظه ها - فیدل وچه گوارا
کاظم قله فکری ما بود.خیلی چیزها یادمان داد.همه ما دلمان می خواست وقتی بزرگ شدیم مثل اوبشویم.اسم چه گوارا را اول بار از او شنیدیم.عکسش را هم اول او نشانمان داد.عجب خوش تیپ بود.با آن کلاه کجکی ونگاه مغرور.اینطور بود که من تصمیم خودم را گرفتم:می خواستم چه گوارا بشوم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تازه مدرسه ها باز شده بود.چندروزی بیشتر از پیروزی انقلاب نمی گذشت.حال وهوای همه عوض شده بود.حال وهوای من هم.این عطش چه گوارا شدن بدجوری قلقلکم میداد.هر چقدر هم گفتم ٬برایم از آن کلاه ها نخریدند.باید کاری می کردم.اول باید گروهی تشکیل میدادم.اما از آن مهم تر باید یک دشمن پیدا می کردم تاعلیه او قیام کنم.خیلی فکر کردم.....خیلی!...بالاخره جوینده یابنده است ومن هم دشمن مورد نظررا پیدا کردم.کلاس چهارم ابتدایی بودیم .یک همکلاسی داشتیم که مادرش در همان مدرسه معلم بود.آرش صدیقی.من وآرش رقیب درسی وعشقی بودیم.هردو از خواهر اکبر همکلاسی دیگرمان خوشمان می آمد.این امتیاز آرش باعث شد که در هر دو عرصه  شکست ام دهدواین مرا خیلی عصبانی کرده بود.از قضا خانم رادنیاـ مادر آرش ـ آن سال معلم ما بود.فرصت مناسبی بود تا گناه شکست هارا گردن او بیاندازم وانتقام بگیرم.شروع کردم به تبلیغ علیه خانم رادنیا واین که او حق کشی می کند وبه نفع پسرش می گیرد.نمیدانم چرا غیر از داریوش پسر عموی شرور وقلچماقم که درسش بدنبود٬ فقط شاگرد تنبلها که هیچ نفعی در این موضوع نداشتند جذب من شدند.مهدی باهیجان مخصوصی دنبالم راه افتاد.مدام نقشه می کشید ونفس زنان شایعاتی را که من می ساختم پخش می کرد.پسر زرد وبیماری بود ولی این ماجرا تا حد زیادی بیماریش را پوشانده بود.یکی از دو ساله ها که پسر مغرور وخنگی بود حضورش را منوط به رییس شدن کرد.برای من فرقی نمی کرد.او شد فیدل کاسترو ومن شدم چه گوارا....جانمی جان...فقط ای کاش یکی از آن کلاه ها داشتم.....
یک مغازه عکاسی توی محلمان بود که فیلم های سوخته را به قیمت ارزان می فروخت.این فیلمها را آتش که میزدیم دود عجیبی راه می انداخت.درست مثل گاز اشک آور.تصمیم گرفتیم از این فیلمها ببریم سر کلاس وآتش بزنیم ووقتی خوب دود راه انداخت شعار بدهیم وداریوش وسعید ٬آرش ودو سه نفر از دوستانش را کتک بزنند.قرار شد با فرمان فیدل٬من ومهدی فیلمها را آتش بزنیم تا بقیه کار خود را شروع کنند....حیف که نمی دانستیم بعد چه می شود اما مهم نبود.....
با فرمان فیدل٬کبریت را روشن کردم.قلبم داشت از دهانم بیرون می آمد مثل اینکه چه گوارا شدن چندان هم کار ساده ای نبود.مهدی فیلم را نزدیک کرد اما بس که دستم لرزش داشت موفق نشدم....کبریت دیگری کشیدم اما دیگر دیر شده بود....بوی سوخته همه از جمله معلم را خبر کرد....ده دقیقه بعد توی دفتر ایستاده بودم وبا اولین عتاب٬ فیدل وبقیه را لو داده بودم.....
مدیر که مرد مسن لاغری بود بعد از کمی سوال وجواب گفت فردا با والدین به مدرسه می آیید...نمیدانم چرا نسبت به سابق آرام تر ومحتاط تر شده بود....
می دانستم اگر پدرم بفهمد چه گوارا را جوانمرگ می کند.یواشکی مادرم را که زن مظلوم وبی آزاری بود خبردار کردم.حسابی پختمش که نترسد.گفتم محکم برخورد کند.از ظلم های خانم معلم در حق خودم وسایرین گفتم.با بغض وگردن کج آنقدر نالیدم که بنده خدا حسابی باورش شد.مثل یک گربه خشمگین آماده شد که از بچه اش دفاع کندو راهی شدیم.....
به محض ورود به مدرسه مادرم به سمت ننه مدرسه رفت واورا با کلمات انقلابی وآتشین مورد خطاب قرار داد.بیچاره ننه مانده بود چه بگوید.هرطور بود مادرم را به سمت دفتر هل دادم.شیرزن انقلابی  با دیدن چشم های خون چکان مدیرناگهان از تک وتا افتاد ومثل مرغ بی آزاری گوشه ای کز کرد.مادر داریوش که زن تنومند قدبلندی بودوصدای مردانه اش در هر دلی از جمله مدیر مدرسه رعب می انداخت با اخم گوشه ای نشسته بود.تا مرا دید گفت آخه پسر این غلطها چیه می کنین؟.....فیدل خونسرد گوشه ای نشسته بود.کسی همراهش نبود.مهدی کنار مادرش ایستاده بود.رنگ پریده وجثه ضعیفش به جوجه مریض هایی می مانست که تابستانها می خریدیم دانه ای یک قران.جوجه هایی که زیاد عمر نمی کردند.هیچوقت خروس شدن یا عروس شدنشان را ندیدیم اما خوب وسوسه جوجه داشتنمان را اقناع می کردند.سعید با برادر خوش تیپ انقلابیش آمده بود....مدیر حرف زیادی نزد.فقط ماجرا را شرح داد بعد از نگاهی عمیق٬وبررسی حاضرین گفت بعدا نتیجه بررسی ها را اعلام خواهد کرد....
فردا مدیر آمد سر کلاس.کمی سردماغ بود.صورتش را که شبیه شیرجوش بود تکان داد وبا چشمان بسته ولبهای کبودی که بعدها دانستم نشانه چیست٬گفت:این اتفاقی که افتاد درطول سالهای خدمت من سابقه نداشته....ویک سخنرانی کسل کننده با جملات وکلمات تکراری وکلی تعریف از خود.کراواتش که به طرزی غیر عادی پهن بود با حرکات سرش بالا وپایین می رفت٬مثل بزی مغرور که پیشاپیش گله ای حرکت می کندوزنگوله اش را تکان می دهد.هی ... آخر سر گفت:این سعید آدم پدر ومادر داری است.این بچه را تحریک کرده اند.داریوش را نشان دادوگفت: این پسر مادر محترمی دارد.چقدر به مدرسه کمک کرده.ماشین تحریر مدرسه را ایشان تهیه کرده اند....دردسرتان ندهم.هرکس را به نوعی تبرئه کرد.اما ناگهان رو کرد به من وگفت:نگاهش کنید.از چشمهایش شر می بارد.پسره بی تربیت بی خانواده...بعد بالگدی محکم مرا از کلاس بیرون انداخت.خانم ناظم هم سیلی محکمی حواله ام کرد. معلم کلاس سوم که زنی گوشت تلخ بود وطول وعرض وارتفاع همواره یکسانی داشت٬از کلاسش در آمد وبه نیت قربت او هم سیلی جانانه ای حواله ام کرد..... بگذریم.مانده بودم چه بکنم. مثل بره گر گرفته ای از گله رانده و مانده بودم.به دنبال من مهدی با چشمانی اشکبار وگردن کج از کلاس خارج شد.....
ظاهرا چون درسم خوب بود مجازات من به همینجا ختم شداما مهدی را اخراج کردندتا دیگران حساب کار دستشان بیاید.هنوز هم بعد از این همه سال٬چهره زردوکم خون وچشمان اشک بارش را از یاد نبرده ام.سنگ تیپا خورده رنجور٬پسر نزار همه بدبختی های خلقت٬حالا چه می کنی؟....باور کنید بیشتر از خودم برای او ناراحت بودم....درست است که چه گوارا نشدم...درست است که هیچوقت از آن کلاهها سرم نگذاشتم اما زندگی آنقدر کلاه سرم گذاشت که دیگر هوس کلاه دیگری نکنم....
عجیب است چطور آن روز نفهمیدم که مدیر اصلا صحبتی راجع به فیدل نکرد...هیچ صحبتی....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سالها گذشته....از کاظم همان قهرمان کودکی ما هیچکس خبری ندارد...مهدی مرده.بیماری قلبی داشت.این را مادرش گفت.دوسال پیش وقتی اتفاقی در بانک رفاه دیدمشان وسراغ مهدی را گرفتم .... داریوش ازایران رفته.ایران هم که بود این اواخر چندان رابطه ای نداشتیم.راهمان جدا شده بود... از بقیه خبر ندارم.فقط روزعاشورا وقتی مثل هرسال٬ نذری مادرم را که این بار کیک بود ٬پخش می کردم یک آن چهره فیدل را دیدم.همان نگاه بی تفاوت مغرور.غروری آمیخته با نوعی کم هوشی....گفتند فوق لیسانس گرفته وحالا شغل مهمی دارد....شغل مهم!....آدم مهم ..... درست مثل بچه گی هامان... درست!
ببین نگاه خالی این آدم چه چیزها که به یادم نیاورد.............
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت توسط امید.م |