این دکتر دواچی خیلی آدم زن ذلیلی است.هر وقت لبهایش را غنچه می کند و با نگاهی مصمم می گوید که تصمیم گرفته ام فلان کار را بکنم ٬معلوم میشود که خانمش چنین دستور فرموده.آن وقت با پررویی هر چه تمام تر به من می گوید زن ذلیل وخنده لوسی می کند.هه زن ذلیل...باز این دکتر کیمیادوش را بگویی ٬می گویم این شد یک حرفی.تا خانمش بگوید کیمیا...چشمهایش مثل تلسکوپ می زند بیرون ونعره می زند جانم....نه داداش این وصله ها به ما نمی چسبد...مثلا همین امروز صبح خانم با ملایمت وخجالت خواهش کرد که به آقای فضلی دوست خدا بیامرز پدرش زنگ بزنم وحالش را بپرسم اما من چنان قاطعانه گفتم حالا تا ببینم ٬سرم خیلی شلوغ است که خودم کیف کردم اصلا یعنی چه که زن برای مرد تکلیف تعیین کند...واقعا که....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسرم سفارش سی دی کارتون داده بود وداشتم داخل مغازه سی دی ها را نگاه می کردم.یک لحظه چشمم به بانوی جوانی افتاد که اوهم داشت با پسرک ۸٬۹ ساله ی همراهش سی دی انتخاب می کرد.زن مرا که دید مکثی کرد ولی زود به کار خودش مشغول شد.چه می دانم شاید از مریض های مطب گوهردشتم بود.....چند تایی خریدم وآمدم بیرون.باید می رفتم بیمه ارتش برگه ها را تحویل بدهم..
همان خانم با عجله از مغازه خارج شد وروبه من گفت ببخشید شما دکتر امید نیستید؟...تا انجایی که یادم می آمد دکتر امید بودم وبه همین دلیل با حرکت سر تایید کردم.سلامی کرد وخودش را معرفی کرد.از هم دانشکده ای های سابق بود.چند سالی پایین تر از ما.اما هر چقدر فکر کردم نشناختمش....خودش هم این را فهمید وگفت شما مرا بجا نمی آورید...نباید هم بشناسید اما من شما را هیچ وقت فراموش نمی کنم وآن وقت شروع کرد به تعریف از من وفضایل اخلاقی وشعور بالا وچشم ودل پاکی وهنرمندی وتمام صفات انسانی دیگری که اگر حمل بر خود ستایی نشود حالا که فکر می کنم می بینم همه اش واقعیت دارد..سراغ آفتابه را هم گرفت....آفتابه همکلاسی ودوست صمیمی من است که اوهم مثل من صفات انسانی بی شماری دارد...حالا جایی کاره ای است...
خانم دکتر یکریز ومسلسل وار آنقدر گفت که حس کردم کم کم دارم سبک می شوم واوج می گیرم... اصولا وقتی کسی از من تعریف می کند خیلی خوشم می آیدودر نظرم موجودی احترام برانگیز می شود.آخر سر هم گفت:همه ما برای شما وهنرتان احترام زیادی قائل بودیم....شما واقعا با بقیه فرق داشتید.....آه خدای من چه می شنوم...پس چرا این حرفها را آن وقتها نمی گفتید....یعنی شما به گوهر بی همتایی که در وجود من نهفته بود پی برده بودید ومن نمی دانستم....بازهم بگو...باز هم....آمدم شکسته نفسی کنم وگفتم:شما لطف دارید والله لایق این همه محبت نیستم....ماشالله شما عجب حافظه ای دارید با اینکه من خیلی تغییر کرده ام اما باز مرا شناختید...بانگاهی پر از محبت گفت:شما هر چقدر هم که تغییر کنید باز آن نگاه عمیق زیتونی تان همان است که بود....وخداحافظی کرد ورفت.....
نگاه عمیق زیتونی...آه چه تعبیر زیبایی....زودی نشستم توی ماشین وآینه را کشیدم طرف خودم... چطور تا به امروز متوجه نشده بودم...راست می گفت...بخصوص در نور ملایم این صبح کمی تا قسمتی ابری همراه با غبار محلی ٬چشمهایم به رنگ زیتون بود باآن نگاه های عمیق زیتونی.....حالا من به کنار چرا تا به امروز همسرم چیزی نگفته بود...درست است که او زیاد از من تعریف نمی کند ولی هر چه که باشد بالاخره گاهی اینکار را می کند.مثلا وقتی کسی از همسایه ها زانتیا می خرد(که ماشین مورد علاقه اوست) یا وقتی یکی از دوستانش خانه ای در یکی از برجها می خرد(که دوست داشتن چنین خانه ای  چندان هم کار شاقی نیست)او با بغضی در گلو می گوید من به خاطر صداقت وسادگیت با تو ازدواج کردم نه بخاطر مال دنیا.....
چرا نمی گویی خانم جان...چرا نمی گویی بخاطر چشمهای زیتونی ام عاشقم شدی؟می ترسی پر رو بشوم؟هی.... منی که اینقدر عاشق دل خسته داشته ام ظرفیتم خیلی بیشتر از اینهاست... ولی خوب تحمل من هم حدی دارد...درست است که من به رویت نمی زنم ولی خودم خوب می دانم که چقدر از تو سرتر هستم.بیخودی هم هی توی سر مال نزن...اصلا از این به بعد در خانه نه ظرف می شویم نه بچه داری می کنم.اگر دلم خواست خانه فامیلت می روم...زور که نیست.من وقت این کارها را ندارم... باید به هنرم بیشتر بپردازم.جامعه به هنر امثال من بیشتر نیاز دارد...از این به بعد باید هر شب برایم بعد از شام چایی وشیرینی بیاوری.صبحانه را هم در رختخواب می خورم.....از این به بعد هر کار دلم بخواهد می کنم اگر هم چپ چپ نگاهم کنی من می دانم وتو...
صف بیمه شلوغ بود ولی من آنقدر انرژی داشتم که تا فردا صبح هم سر پا بایستم وسر در سیر آفاق وانفس فرو ببرم.چقدر زندگی زیباست....ما انسانها بیهوده سخت می گیریم....های انسانها چقدر دوستتان دارم....سلام آقای دکتر امید!...عرض کردم سلام آقای دکنر امید....این صدای یک نوار ضبط شده نبود بلکه خانمی بود که لابد اوهم از طرفداران من بوده وهست....نگاه عمیق زیتونی ام را با غرور به صورتش هبه کردم وجواب سلامش را دادم...تا خودش را معرفی کرد شناختمش...سال پایینی ما بود....آن موقع ها دختر زیبایی بود وهر بار از کنارمان رد می شد من ومهبد وآفتابه وکیمیادوش وعلی ٬یک صدا می خواندیم:حابرین وارمی سنی چوک سودیغیمدن(خبر داری خیلی دوستت دارم؟)واو اخم می کرد ورد می شد...ولی حالا ببین چه لبخندی می زند احتمالا اوهم به سحر نگاه زیتونی من گرفتار است....لبخندی زد وگفت شما هم مثل من لحظه آخر برگه ها را می آوریدوگرفتار صف می شوید....با ابروی بالا وغرور سری تکان دادم...با تعجب گفت :چقدر عوض شدین! اون موقع ها همش داشتید بشکن می زدید...ما چقدر از دست شما می خندیدیم....دلقک دانشکده بودید...اما حالا خیلی جدی شدید...بخشی از اطمینان به نفسم تشریف اش را برد.کمی آمدم پایین وبا صدای خلط آلود گفتم:زندگی است دیگر... گفت: مثل اینکه خیلی بهتون سخت گذشته....ببینم زن هم گرفتید... سری تکان دادم.با خنده گفت دکتر به خدا ما همیشه می گفتیم کیه که زن این بشه اون موقع ها یه جوری بودید...با صدای لرزان همراه آنچه که از اطمینان به نفس باقی مانده بود گفتم:یعنی خل بودم.؟..دور از جون دکتر ولی خوب رفتارتون عادی نبود....بازهم خندید:یادتونه هروقت از کنارتون رد می شدم چشماتونو چپ می کردین ویه چیزی می گفتین....چیزی گفتن را یادم است ولی من کی چشمهایم را چپ می کردم؟تازه سعی می کردم نگاه عاشقانه ای که آن موقع ها نمی دانستم عمیق وزیتونی هم هست ٬بیاندازم....بغض کرده گفتم:یادش بخیر .... خانم دکتر برگه هایش را داد وتتمه اطمینان به نفسم را با نیشخندی همراه خودش برد....توی شیشه پنجره بغل دستی چشمهایم را دید زدم...راست میگفت کمی به هم نزدیک بودند ووقتی هیجانی می شدم لابد چپ هم می شدند....من چقدر سردم است...خسته شدم بس که صف ایستادم...لعنت به این روزگار کسالت بار...برگه ها را دادم وقوز کرده در حالی که سر در جیب تفکر فرو برده بودم ٬خارج شدم...
تارسیدم مطب به آقای فضلی زنگ زدم وحالش را پرسیدم وقول دادم اولین فرصت به دیدنش بروم ومعاینه اش کنم.به مادر زنم هم زنگ زدم .به خاله اش هم همین طور .سفارش یک دسته گل هم به این گل فروشی بغل دستی دادم.بالاخره گاهی آدم باید محبتش را به همسرش ابراز کند.... اصلا می دانید٬متاسفانه در مملکت ما به مردهایی که به همسرشان احترام می گذارند می گویند زن ذلیل.اینها همه به دلیل فرهنگ غلط مردسالاری که یادگار زندگی قبیله ای است ٬می باشد.بر ما قشر فرهیخته وروشنفکر واجب است درراستای اصلاح این پدیده که رسالتی بس عظیم بردوش ماگذارده است٬ با زیر پا گذاردن چنین سنتهای غلطی نوعی بدعت صحیح را پایه گذاری نماییم.البته برهمه دوستان واضح ومبرهن است که تا رسیدن به فرهنگ ایده آل زمان دراز ومسیر خطیری باقی است.ما می توانیم با بهره گیری از فرهنگ غنی ۲۵۰۰ساله وتوسل به تمدن موروثی خود٬بی اعتنا به فرهنگ منحط غرب وآتش افروزی های دشمنان به بازسازی مام میهن بپردازیم.انشاالله....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان٬ حالا به نظر شما نگاه من عمیق وزیتونی نیست؟...به پاسخهای مثبت شما  جوایزی نفیس تعلق خواهد گرفت