چند روز پيش اي ميلي برايم رسيد که حسابي ذوق زده ام کرد.دکتر بياني استاد ادبيات انگليسي دانشگاه تبريز.آن سالهاهنوز از ايران کوچ نکرده بود واستاد محبوب دانشکده ادبيات بود.او بيننده دائمي نمايش هاي ما واز مشوقين هميشگي بود.حالا در يکي از کشورهاي اروپايي زندگی مي کند ولي دلش اينجاست.شماره وآدرسي داده واظهار لطفي کرده بود.بعد از دوبارتماس بالاخره موفق به صحبت شديم.کلمات وصدايش مثل گذشته دوست داشتني ودلگرم کننده بود.خواهش کردم ترکي حرف بزنيم واو با آن ترکي ناب وکلماتي که طعم اصالت وفراست داشت سرشارم کرد....گفت که تمام مطالب را مي خواند وگاهي کامنتي مي گذارد...خيلي چيزها گفت...ودر آخر باز از آنروز لعنتی گفت...وخنده ای تلخ چاشنی جملاتش کرد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سالن اجتماعات تقريبا پر بود.مجري مراسم که جوان خوش صدا وخوش سیمایی بود توضيح داد:ضمن تشکر از آقاي اميد که دعوت ما را پذيرفتند جلسه نقد وبررسي نمايش ديگر کدام عشق را شروع مي کنيم.دیگر کدام عشق ٬نمایشی بود که چندروز قبل اجرا کرده بودیم.نمایشی که در آن با استفاده از اسطوره های شناخته شده سعی کرده بودیم بگوییم آدمی چون به امروز اشراف کامل ندارد حسرت دیروز را می خورد.همچنین شاید می خواستیم بگوییم تاریخ واسطوره هایش بیشترنشانگر آرزوهای بشرند تا واقعیتی مسلم وتغییر ناپذیر....
استاد بياني رديف جلو نشسته بود ومشتاقانه نگاه مي کرد.فقط بخاطر اصرار او قبول کرده بودم.کلي کشيک به بچه ها بدهکار بودم وواقعا فرصت نداشتم.ولي خوب حالا که آمده بودم کلي سرکيف شده بودم.برگزار کننده ها حسابي عزت تپانم کردند ومن جدي جدي باورم شده بود که چيزي از بيضايي و برشت کم ندارم.ابرويم را بالا داده بودم وقيافه متفکرانه اي گرفته بودم...بايد سعي کنم با کلمات وجملات نغز وحساب شده جمع را تحت تاثير ونفوذ کلمات خود قرار دهم....اينجا انجمن ادبي وفرهنگي اي بود که بچه هاي دانشجو راه انداخته بودند وگاهي شب شعري برگزار می کردند.آن سالها بيشتر از اين را اجازه نمي دادند.يک بار هم در شب شعرشان شرکت کردم:کسي شعري مي خواند وبقيه گوش مي کردند اگر شاعر دختر زيبايي بود پسرها به به مي کردند وتشويق ودخترها انتقاد وايراد... واگر طرف پسر بدرد بخوري بود قضيه برعکس مي شد.اما اگر طرف بر ورويي نداشت با بي اعتنايي مواجه مي شد.او شعر مي خواند وبقيه دهان دره مي کردند....
سوال اول را پسري کم سن که احتمالا ترم اولي بود پرسيد:آقا منظور شما از اين نمايش چي بود؟... مانده بودم چه بگويم.با بي ميلي گفتم برداشت شما چي بود؟گفت:بعضي جاهاش خنده دار وخوب بود ولي بقيه اش خيلي خوب نبود....سري تکان دادم وچيزي نگفتم.دختري سوال خوبي پرسيد:چرا در نمايش شما اثري از زنها نبود؟...داشتم با حوصله توضيح مي دادم که اتفاقا من خواسته ام نشان بدهم که تاريخ ما تاريخ مردانه اي است ومثل اين که نگاه مورخ ها تعمدا زن ها را ناديده گرفته...يکدفعه دخترکي هيکلي با عينکي دور مشکي وهيبتي دلهره آور فرياد زد:شما مردها هيچوقت واقعيت مارو نمي تونيد انکار کنيد کسایي مث فروغ٬ طاهره قره العين و... توي اين مملکت کم نبودن اما نگاه مرد سالار وقشری امثال شما نخواست اونارو ببينه...تا کي بايد فشار روي ما باشه...من دو ترم فقط براي پوششم تعليق خوردم...اما امثال شما به دليل مرد بودنشون آزادن که هر کاري دلشون...مجري به دادم رسيد:خانوم ايينجا جلسه نقد وبررسي نمايشه...دختر فمینیست دست بردار نبودو با جيغ هاي گوش خراش ديگران را به ترک جلسه دعوت می کرد ولي خودش محکم سر جايش نشسته بود....
پسري پرسيد دليل شما براي توهين به اسطوره هاي ما چيه؟...کرد بود وظاهر آرامي داشت...ادامه داد:چرا فرهاد رو که يک کرد دلاور بوده اينجور زن باره وعياش معرفي کردين...گفتم والله اين کار کاملا نمادينه...من قصد توهين به علائق واسطوره ها ي مردم رو ندارم وفقط از اونا براي رسوندن...يکهو پسر قد بلندي با لهجه ترکي داد زد :ولي خوب شد جرات نکردي به "بابک" گير بدي وگرنه نتيجه شو مي ديدي.. يکي از گوشه اي داد زد ياشاسين آذربايجان وبقيه با کيف دست زدند...آقای شوونیست که حالا شیر شده بود داد زد چرا نباید ما توی مدارس خود مون تدریس زبان ترکی داشته باشیم...کسی از گوشه ای جیغ کشید:ماشالله اکبر آذربایجانی دیریتدین(آذربایجان را زنده کردی)بقیه با هیجان دست زدند....گفتم: والله من خودم یک آذزبایجانی هستم ولی این موضوع ربطی به جلسه حاضر نداره...جماعت همهمه کنان برایم تره هم خرد نکردند...مجری٬ جماعت پان ترکیست شوونیست به شورآمده را هر طور بود آرام کرد...پسری  که لهجه شمالی داشت با احترام وشمرده گفت:اقای امید...من کارهای شما را سه ساله که دنبال می کنم اگر ناراحت نمی شید باید بگم از نظر من شما به نوعی از اختلال شخصیت دچارید که به اون شخصیت نمایشگر می گن...وشروع کرد به ارائه آخرین اطلاعات ناقص خود....یکی دیگر داد زد نه بابا مانیکه... ودیگری فرمود به نظر من خود بزرگ بینه....بین علمای سایکولوژیست بحث سختی در گرفت...خیلی دلم می خواست با چند جمله تند حسابشان را برسم ولی با خودم گفتم ظرفیت داشته باش و اینقدر کم جنبه نباش...گفتم :عزیزان٬ من ممکنه هر نوع مشکلی داشته باشم...ممکنه چربی خون ٬قند٬اوره و هزار چیز دیگه داشته باشم...ممکنه انحراف اخلاقی یا حتی ممکنه قاطی هم داشته باشم اما این چه ربطی به نمایش داره... استاد بیانی آرام وفکورانه ٬لبخندتلخی به لب داشت انگار فیلمی تکراری را می دید....نفر بعد دختری محجبه وخوش صدا بود.مودبانه گفت:همونطور که می دونید در عرفان ما رنگ سبز رنگ مقدسیه چرا از رنگ سبز برای دو شخصیت منفی نمایش استفاده کردین...چرا زیر پارچه سبز افیون مصرف کردن...دو سه نفر جلویی ناگهان انگار متوجه موضوع مهمی شده باشند٬با چشمهایی که برق میزد نگاهم کردند وآماده هرگونه همبستگی با خواهر هموطن شدند...با این چیزها شوخی ندارم با ترس ولرز گفتم:والله از نظر من هیچ رنگی ارجحیتی نداره...دلیل خاصی هم برای استفاده از رنگ سبز نداشتم....دلم می خواست یک جوری فرار کنم ..چرا پس تمام نمی شود...من تشنه ام است...گرمم شده...آب ٬من آب می خواهم...یک پارچ آب را سر کشیدم...پسری با اندامی که شبیه مکعب مربع بود طلبکارانه ودر حالی که انگشتش را به طرفم نشانه گرفته بود گفت:این چیزا چیه می نویسی؟ اینا که نون و آب نمی شه.درد مردم رو بنویس...به ما چه که ضحاک کی بوده...آشیل چی بوده...بنویس مردم نون شب ندارن...از خجالت مردای بیکار بنویس... کسانی اطرافش تایید کردند وکف زدند... پوپولیست که حالا خود را گلسرخی می دید غرید: خیانت روشنفکر ها همینه که از مردم فاصله گرفتن وسرشون تو آخور خودشونه...البته من امثال شما رو روشنفکر نمی دونم شماها یه مشت روشنفکر نمایید که از گفتن حرفای گنده گنده لذت می برید... پوپولیست سرخ شده بود...لباسش هر لحظه تنگ تر می شد وعنقریب بود که منفجر شود...یکباره از میان جمعیت مردی میانسال با حالتی حماسی وشورانگیز٬فریادی از جگر برکشید که چهارستونم را به لرزه انداخت وبا لحنی کتابی گفت:این مسئله هدفمند است....تخریب مفاخر فرهنگی وتاریخی ما...من چند سوال دارم:اول اینکه چطور فقط به شما ودوستانتان اجازه فعالیت داده می شود در حالی که هنرمندان واقعی کوچکترین حقی برای ابراز نظر ندارند...آیا این نشاندهنده ارتباط ویژه شما نیست؟...سوال بعدی اینکه چرا اصرار دارید گذشته پر افتخار این ملت هفت هزار ساله را زیر سوال ببرید؟...دیگر اینکه فایده چنین کارهایی که شما می کنید چییست؟...یکی داد زد سوپاپ اطمینانه...جماعت از خنده ترکیدندوکف زدند... آقای پان ایرانیست لبخند معنی داری زد وخواست ادامه دهد...عصبی وبی حوصله گفتم:آخه باید بخاری باشه که براش سوپاپ بذارن.. جماعت یکباره تمام اختلافشان را کنار گذاشتند وبا وحدت کلمه ویکپارچه با کلماتی آتشین خطابم قرار دادند...جوانک هیکلمند غیوری با مشت گره کرده فریاد زد:بیا پایین بخاری نشونت بدیم حظ کنی... مثل خرگوش چاقی که مورد حمله شغالها واقع شده باشد می لرزیدم...مجری ٬استاد بیانی ویکی دوتای دیگر از برگزار کنندگان ٬در نظرم محوتر ودورتر می شدند...هیچ امیدی نبود وکتک خوردن حتمی.. ناگهان دریچه ای از غیب باز شد وچیزی به دادم رسید:جوانک ریشویی که ردیف جلو نشسته بود از جایش بلند شد وپشت سر را نگاه کرد٬انگار دنبال کسی می گشت ولی با همین حرکت او ناگهان سالن در سکوتی مرگبار فرو رفت.فمینیست ها ٬پوپولیست ها٬ناسیونالیست ها٬شوونیست ها و...همه سر بزیر انداخته بودند وجیک نمی زدند.بعضی هاشان حتی دست به سینه نشسته بودند تا اسمشان جزو بدها نوشته نشود...مجری از فرصت بدست آمده استفاده کرد وختم جلسه را اعلام کرد.. زیر لب با استاد بیانی خدا حافظی ای کردم ومثل گربه ای دمپایی خورده فرار کردم....
استاد بیانی بعدها هربار مرا می دید دلداریم میداد ومی گفت فقط از خلال کتابها نمی شود به حقیقت پی برد...این تجربه برای تو لازم بود....این مردم اونقدرها هم بد نیستن....اما چیزی در نگاهش بود که نمی فهمیدم...چیزی از جنس بغض ونفرت...چیزی که سالها بعد روزی دوباره در آینه پیدایش کردم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر همراه استاد بیانی کنار استخر شاهگلی بنشینیم وچای گرمی بنوشیم.دلم می خواهد او با صدای معصومش حیدر بابا را زمزمه کند وبغض کند واشکش سرازیر شود.دلم می خواهد که بازهم از رنجهای دوران کودکی ونداری بگوید٬از آن دو همکلاسی هوشمندش بگوید که حالا جایی همان حوالی زیر خاک آرام خفته اند با حرفهای نا گفته شان وزخمهای بسیارشان.دلم می خواهدباز هم از جیمز جویس ودوبلینی ها بگوید.از شازده کوچولو وگلش٬ازدر انتظار گودوی بکت ٬ازکازانتزاکیس وزوربایش...و.... و مرا دن کیشوتی صادق وساده دل بخواند ودعا کند که هیچگاه سرخورده نشوم...دعایی که هیچگاه مستجاب نخواهد شد....