مرد ناتمام
توصیه من به شما جوانان که آینده سازان این کشور هستید این است که راه خود را پیدا کنید وبا سعی وتلاش وبا سرمشق قرار دادن کسانی چون من پیشرفت کنید وبه محرومان خدمت کنید...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه ساله بودم که فهمیدم استعداد عجیبی برای مخترع شدن دارم.وقتی داستان زندگی ادیسون را خواندم فهمیدم که ای دادو بیداد من چقدر به این بابا شبیه هستم.کلی سیم وآرمیچر وحلبی خریدم وشروع کردم.اوائل٬ کارها خوب پیش می رفت ولی وقتی یکی دو باری دچار برق گرفتگی وفیوز پریدگی وپارگی دست وپا شدم با خودم گفتم بابا چه اصراری داری حتما ادیسون بشوی.اصلا ادیسون قبلا همه اختراعات برقی را کرده٬چطور است مثل نوبل وسائل انفجاری اختراع کنم.در دنیای پر برخورد امروز کاربرد بیشتری دارد...ها ..اصلا نوبل می شوم وبرای محرومان بمب وموشک می سازم....شروع کردم به ساختن بمب وترقه وتوپ واینجور چیزها.خیلی هم پیشرفت کردم.اصلا من این کاره بودم وخودم نمی دانستم...حیف که انفجاری که به گمانم دست پسر عموی دیوانه ام در آن دیده می شد انبار خانه مان را سوزاند ومتعاقب آن کمربند پدرم تن وبدنم را سوزاندومن تازه فهمیدم که بمب وانفجار چیز خیلی بدی است.یعنی چه که آدم چیزی بسازد که همنوعش را نابود کند...ولش کن بابا...
سیزده ساله که بودم راهم را پیدا کردم:شعر کوچه فریدون مشیری را خواندم وتازه فهمیدم در من شاعری نهفته است که تا امروز نمی دانستم.شروع کردم به شعر گفتن ونوشتن...دیگر هوش وحواسم روی زمین نبود...پشت سر هم می سرودم:از فقر مردم...از خروس همسایه ٬از باران٬از عشق دختر دوست پدرم....هی می سرودم وهی می سرودم....اما نمی دانم چرا هیچ کسی به شعرهایم اعتنا نمی کرد.یک بار در وصف گرسنگی مردی که حتی نمی توانست نانی بخرد وبا حسرت به بربری ها نگاه می کرد شعر بلندی نوشتم.بغض آلود همراه با قطره اشکی برای مادرم خواندم.منتظر بودم مادرم که برای سوراخ شدن آفتابه ی همسایه هم غصه می خورد٬بغض کند وبا قطره ای اشک شعرم را ستایش کند اما مادرم که انگار حواسش جای دیگری بود بعد از تمام شدن شعر گفت :خوب شد یادم انداختی زود برو دوتا بربری بگیر الان تموم می شه.... امان از این ملت هنر نشناس...اصلا مرا بگو که احساس و وقتم را بیخودی هدر می دهم....
پانزده سالم که بود یک روز دیدم از کوچه صدای هلهله می آید:جعفر پسر همسایه مان در مسابقات کشتی قهرمان شده بود وقیامتی برپا بود...همان جا گمشده ام را پیدا کردم.من اینقدر استعداد کشتی داشتم وخودم نمی دانستم؟...با این قد وهیکل به خدا حیف است .بسم الله میروم کشتی گیر می شوم وبرای محرومان مدال وافتخار می آورم.... دوبنده ای خریدم وساکی وبند وبساطی...مرتب تمرین کردم وانصافا خیلی پیشرفت کردم....اما خدا ازش نگذرد این پری سیاه همسایه مان.بس که هی مرا دید وگفت :ماشاالله آدم حظ می کنه...هم چشم ودل پاک هم ورزشکار...اینقدر گفت تا چشم خوردم ووسط تمرین چنان پایم در رفت که تا مدتها می لنگیدم...اصلا می دانید کشتی ورزش بی کلاسی است ..یعنی چه که مثل خروس جنگی به جان هم می افتند....اصلا من با این همه احساس چرا نباید یک کار هنری بکنم؟....اما چه کاری بکنم بهتر است؟.
از بچگی عاشق صدای داریوش بودم.چشمهایش را می بست ومی خواند بی همگان بسر شود....آدم نشئه میشد ویاد کتکهایی که از پدرش خورده بود می افتاد...از گوگوش هم خوشم می آمد:هم خوشگل بود هم دوست داشتنی می خواند...عجب کار خوبی است این خوانندگی.هم پولدار می شوی هم همه عاشقت می شوند وبرایت سر ودست می شکنند...چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود...ها ...اصلا خواننده می شوم وبرای عشاق دل شکسته ومحرومین می خوانم ...هم پولدار می شوم هم محبوب....
یک بابا شاشویی توی محل ما بود که همیشه داشت برای خودش زمزمه می کرد...می گفتند جوانی ها چوپان بوده وهمینطور که مواظب گوسفندها بوده برایشان آواز هم می خوانده .منتهی یکبار که حسابی توی حس رفته بوده گرگ نامرد بی پدر ومادری گوسفندهایش را دریده بوده.اهالی روستا هم بعد از کتک مفصلی از کار برکنارش کرده بودند.بابا شاشو هم آمده بود شهر وفعله شده بود.گاهی هم توی تعزیه ها نقش شمر را بازی می کرده...با بابا شاشو دوست شدم وشدم شاگردش....گاهی پسته ای ٬نوشابه ای چیزی برایش می بردم واو هم به من تعلیم آواز میداد...از صبح تا شب چشمهایم را می بستم ویک بند می خواندم.داریوش٬گوگوش ٬ستار و...از ابی خوشم نمی آمد:آدم که می خواهد آهنگهایش را بخواند گلویش درد می گیرد وبه قسمتهایی از بدنش فشار می آید.فکر کنم بابا شاشو هم در جوانی آهنگهای ابی را می خوانده چون همیشه فتق بند می بست وگاهی از درد می نالید...خیلی خوب می خواندم٬چون عمه ام هر وقت که به ما سر میزد قربان صدقه صدایم می رفت...اما امان از این دنیای نامرد...
یک همسایه ای داشتیم که اسمش اصغر تریاکی بود.نامرد پیش پدرم چغلی کرد که پسرت سر ما را می برد...پدرم هم که مدتی بود کاروبارش کساد بود٬آقای خواننده را حسابی مورد تشویق ونوازش قرار داد وآواز را قدغن کرد.امان از این ترانه سوزی ناجوانمردانه...اما خودمانیم این خوانندگی هم خیلی بدرد بخور نیست کار جلفی است...هیچ خواننده ای هم عاقبت بخیر نمی شود.مگر این بابا شاشوی بیچاره نبود.آخر سر فتقش ترکید ومرد....من بچه محصلم بهتر است درسم را بخوانم....
مانده بودم که تجربی ادامه بدهم یا ریاضی...خیلی سبک سنگین کردم تا اینکه وقتی دختر عمه دوستم شوهر کرد وشوهرش آرشیتکت خوش تیپ وکار درستی ازآب درآمد فهمیدم که دلم چه می خواهد... ها ...اصلا من باید یک آرشیتکت خوش تیپ بشوم....میروم ریاضی...هم صبحی می شوم و هم در آینده آرشیتکتی موفق وبرای محرومان ویلا وکاخ طراحی خواهم کرد....اما عجب کسل کننده بود این مثلثات وجبر وبخصوص هندسه تحلیلی با آن معلمش که همیشه تره می خورد وهر آروغش صد ها لیتر هوا را آلوده می کرد...ببینم اصلا محرومان قصر می خواهند برای چه؟... نه که خودمان در کاخ زندگی می کردیم.....با بی میلی ومکافات دیپلم گرفتم...
برادرم مرتضی از کودکی کارهای محیر العقولی می کرد.الگویش من بودم ولی انصافا استعداد او بیشتر بود.او به انبار قانع نبود ٬دو سه باری خانه مان را آتش زد.اهل فیوز پراندن نبود بلکه کمپلت کنتور می سوزاند.از ابتکارات این مرد بزرگ یکی هم کشت عدس در فضا های بسته بود.او که می دید کشاورزان محروم توانایی خرید زمین برای کشت وکار ندارند٬با از جان گذشتگی در گوش خود عدسی کاشت که یکی دو ماه بعد قشنگ جوانه زد وبرگ وباری پیدا کرد...وقتی این مبتکر جوان را که آن موقع نه ساله بود ٬به دکتر گوش پزشک بردیم تا محصولاتش را برداشت کند٬با دیدن دکتر گوش پزشک خوش کلاس تازه فهمیدم به چه کاری علاقه دارم... ها ...اصلا دکتر خوش قیافه وخوش کلاسی می شوم واز گوش درد مندان عدس برداشت می کنم ... وقتی تصمیمم را با معلممان در میان گذاشتم با آغوش باز استقبال کرد وگفت پسرم با این معدلی که تو داری در هر رشته ای شرکت کنی هیچ تفاوتی نمی کند...معدل دیپلمم ۱۰.۴۹ بودو فقط یک صدم تا ۱۰.۵ کم داشت ....
من در کنکور پذیرفته شدم اما فکر نکنید الکی بود ها نه...داستانش طولانی است بماند برای بعد...
توی دانشگاه نه که فضا بسته بود٬هرکس برای آنکه خودی نشان بدهد کاری می کرد.....یکی با هزار بدبختی کت وشلواری می خرید وخوش تیپ می کرد .... یکی کتابهای کلفت انگلیسی زیر بغل میزد ... یکی سعی می کرد بدن سازی کار کند وهیکل بزند.... یکی با خودش کاغذهای حاوی نت های موسیقی حمل می کرد ...خلاصه آنهایی هم که کاری از دستشان بر نمی آمد ناچارا درس می خواندند....آخر درس خواندن هم شد کار؟...من نه کاری از دستم بر می آمد نه حوصله درس خواندن داشتم...چند تا مثل خودم پیدا کردم وفکرهایمان را ریختیم روی هم وتصمیم گرفتیم روشنفکر بشویم...ها اصلا روشنفکر می شوم وبه محرومان راه وچاه زندگی را نشان می دهم....زود دست به کار شدیم....مهبد برای عینکش نخ خرید...آرش پیپ ارزان قیمتی خرید وگاهی که لازم بود به ماهم قرض می داد....آفتابه ساسپندر خرید..من هم یک کلاه بارتایی...دانشکده حوضی داشت که دخترها به آن حوض پنکه ای می گفتند:پسرها کنارش می نشستند و کله شان مثل پنکه چپ وراست می رفت ودخترها را تعقیب می کرد....می نشستیم لب حوض وتا دختر خوش بر ورویی رد می شد بلند بلند اشعار شاملو را می خواندیم...واز سنگینی بار هستی می نالیدیم واز آنجایی که خیلی مشکل پسند نبودیم تقریبا برای همه این کار را می کردیم.. افسوس اما کسی برایمان تره هم خرد نمی کرد...مثل اینکه روشنفکری زیاد طرفدار نداشت...می دانید سطح فکر ما خیلی بالاتر از سایرین بود ودر زمانه ی خودمان شناخته نشدیم...ما بیخودی وقتمان را تلف کردیم بی آن که چیز دندان گیری نصیبمان شود...درس درست وحسابی هم که نخواندیم ....بی پول وبی سواد فارغ التحصیل شدیم...
هر کدام رفتیم گوشه ای وسوراخی به نام مطب باز کردیم وسر محرومان را کلاه گذاشتیم تا لقمه نانی در بیاوریم واز زنمان کتک نخوریم......
چند وقت پیش دلم گرفته بود به مهبد زنگ زدم ودرد دل کردم...گفت احمق جان چرا اینها را برای من می گویی قشنگ وردار با آن کامپیوتر زاغارتت وبلاگ بنویس...هم وقت مرا نمی گیری ..هم مردم بیکاری هایشان می نشینند مطالبت را می خوانند ومی گویند آفرین چقدر قشنگ نوشتی ٬به وبلاگ من هم سر بزن...من هم نشستم به نوشتن دیدم که عجب کیفی می دهد .ها...اصلا من تازه فهمیدم به چه چیزی علاقه دارم...نگو که من یک وبلاگ نویس مادر زاد بوده ام خودم نمیدا نستم.... عجب....اصلا از این به بعد می نشینم ووبلاگ می نویسم تا محرومان بخوانند وغصه هایشان یادشان برود وبگویند آفرین خیلی خوب نوشتی لطفا به وبلاگ من سر بزن.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو در همه چیز ناتمام بودی ای مرد......
سالهاست که در کرج طبابت می کنم.در مطبی فکسنی وکم نور ودر حضور هر روزه ی درد وزخم وچرک وخون دلخوشی ام رایانه ای است که مرا با آن جا و آنانی که دوستشان می دارم پیوند می دهد.روزنه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگرم