فصلی خواهم نبشت من در بردار کردن این مرد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخشعلی تنکلی طرلان.بیست وهفت ساله.متاهل وداری دو فرزند.اهل یکی از روستا های آذربایجان ساکن کرج.کارمند دولت ودانشجوی سال دوم عمران
علت مراجعه:سردرد٬ ضعف٬ بی حالی.
سال ۷۷ است.یک ظهر رخوت آلود بهاری.برای بخشعلی سرم بسته ایم.چیز مهمی نیست فشار کار وکم خوابی باعث افت فشار خون وسردرد شده است.قزبس ٬همسربخشعلی مثل مادری نگران دور سر بخشعلی می چرخد ومویه می کند....دخترک سیزده ٬چهارده ساله ای هم همان حوالی می پلکد..

بخشعلی تنکلی طرلان٬مهندس شده است.این رابا جعبه ای شیرینی که همراه خود آورده اعلام می کند.از همان شیرینی هایی که همین بغل می فروشند وخامه اش مثل شمع است ومزه نفت می دهد.چقدر این قنادی برای من مریض تولید کرده است.تابستان ۷۹ است.حالا دیگر می دانم که قزبس همسر برادر بخشعلی است که بعد از شهادت برادر وبه حکم خانواده ٬همسر بخشعلی شده.چقدر هم به بخشعلی محبت دارد...با دلسوزی تر وخشکش می کند...قزبس برای بخشعلی دو فرزند آورده:اباذر(نام برادر شهید بخشعلی) وسمیه...یک دختر هم از شوهر شهیدش دارد که زینب نام دارد......
حالا دیگر بخشعلی با من دوست شده وآرزو هایش را می دانم.آرزوهایی که برای آدمی با موقعیت وتوان ذهنی او دست نیافتنی به نظر می رسند.کارش را دوست ندارد وبه خواست پدر آدم دولت شده است. انصافا پسر با حجب وحیایی است.حالا سر ووضعش نسبت به گذشته بهتر شده.پوستش هم همینطور.دیگر خیلی قرمز نیست....

بخشعلی تنکلی طرلان٬باز هم شیرینی آورده.اما شیرینی اش نه مزه نفت می دهد نه خامه اش شکل شمع است.حالا دیگر ماشین دارد می تواند از جاهای بهتری خرید کند.کت وشلوارش هم بهتر شده.حالا می شود به او یک مرد خوش تیپ بگوییم.البته اگر زیاد سخت گیر نباشیم.خدا به مهندس بخشعلی پسری داده که می خواهد اسمش را امید بگذارد.بس که به من علاقه دارد.آمده از من اجازه بگیرد.با اینکه انحصار نام امید در اختیار من است با بزرگواری اجازه می دهم.امان از این دریادلی...

قزبس یک سالی می شود که مانتو می پوشد اما حسابی معذب است.مانتوی گشادی که ظاهرش را رقت برانگیز می کند.شبیه طاهره خانم کارگر مادر خانمم وقتی که دارد شیشه ها را پاک می کند وناچارا چادرش را برمی دارد.قزبس هم ناچارا این کار را کرده.مهندس اینطور می خواهد....امید امروز مریض است.قزبس سعی می کند بیماری را توضیح دهد:آقای دکتر٬وقتی می خواهد عن...حرفش را قطع می کند وبا ترس وخجالت به بخشعلی نگاه می کند وبه ترکی می پرسد :با ادبیش چی میشه؟...مهندس  شرمزده وعصبی می گوید مدفوع....قزبس هول هولکی می گوید:آره مدفوع که می کنه از کو...باز با ترس به مهندس نگاه می کندوصدایی از لای دندانهای به هم فشرده می گوید مقعد....چیزی در نگاه بخشعلی تاب می خورد.چیزی در حوالی تنفر وشرم وترحم.حس می کنم اینجا چیزی به پایان رسیده است.چیزی شکسته است.حس بدی دارم.قزبس بغض کرده مثل مرغی است که بهت زده در انتظار ذبح است.حتی توان قدقد هم ندارد...وقتی افسرده ودر هم ریخته دفترچه را باز می کنم تا نسخه را بنویسم می بینم نوشته:امید آزاد مطلق...فرزند علی آزاد مطلق...مبارک است علی جان.خداوند همه بندگان را آزاد کند....اما چرا چشمهایت هنوز اینقدر غمگین است...پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی است...

مهندس علی آزاد مطلق با اصرار می خواهد امروز ناهار رادر خدمتم باشد.قبلا هم یکی دو باری در خدمتم بوده است...می رویم جاده چالوس....اما عجب خوش قیافه شده.پوستش به زردی می زند.چشمهای میشی غمگینش دلرباست.کت وشلوار خاکستری خوشدوختش به اندام چهارشانه اش برازنده است.بعد از فوت پدر کار دولتی اش را رها کرده. سهم الارثش را گرفته وبا وام ونزول آپارتمان می سازد.ماشین خوبی هم خریده.اصولا نوع خرج کردن وظاهرش همیشه چند قدم جلوتر از وضع مالی اش است....همه چیزش در حال تغییراست.حالا دیگر زیاد دوست ندارد ترکی حرف بزند.فارسی را بدون لهجه حرف می زند... حالا موقع تشکر ٬لبهایش را غنچه می کند ومی گوید:مشکرم..نه مثل من دهاتی که می گویم:مدچکرم... "شین" را از خانوم عهدیه هم بهتر ادا می کند....نه ٬حسابی جذاب شده است اما خداییش هنوز آدم با احترامی است٬مثل این تازه به دوران رسیده ها که تا به جایی می رسند بی ادب می شوند نیست....مرد بی آزاری که تا بتواند به کسانی که دوست دارد "حال "می دهد بی آنکه چشمداشت چندانی داشته باشد یک لبخند محبت بار٬یک نگاه تاییدآمیز بس اش است...بعد از غذا با من من شروع می کند:دکتر من ٬من می خوام با اجازه شما دوباره ...دوباره ازدواج کنم...منتظر می شود که تعجب کنم یا عصبانی بشوم...اما من ازهمان روز لعنتی منتظر این لحظه بودم...با بی تفاوتی الکی گفتم:قزبس چی میشه.به سرعت جواب داد:با هم به توافق رسیدیم که جدا بشیم.براش توی روستا جایی خریدم تا راحت باشه.بچه ها رو هم پیش خودش نگه داره .زینب هم که عروسی کرده....
توافق...بیچاره قزبس .مطمئنم که توافق را حتی نمی تواند هجی کند.قزبس٬یکی از همانهایی که گناهشان٬تولدشان است.از اسمش پیدا بود که کسی انتظار تولدش را نداشته....قزبس...یکی مثل اولانگ خاک خوب...مثل زیور کلیدر...با چشمهای قرمز درپای اجاق هیزمی....باتن کبود وچشمهای خیس سرگردان در پای دیوار قرون....قزبس٬زنی از تبار مادران بی نام ونشان این دیار٬که می آیند ومی زایند ومی روند بی آنکه ردی حتی از خود بر جای بگذارند....برو ودر انزوای خود بپوس...بپوس...زنده بگور... زنده بگور.....کولی مرد سرکشت هوای دیگری در سر دارد...با چشمهای سرگردان میشی اش... با ذهن ملتهب کوچکش....
به عادت لحظه های دلتنگی بی اختیار آواز می خوانم:کولیم خسته وسرگردانم... علی با چشمهای متحیری که بعد نمناک می شود نگاهم می کند:مگر دکترها هم آواز می خوانند ؟..بله که می خوانند....

مهندس علی آزاد مطلق با فتانه رییسی ازدواج کرده.دختری متفرعن٬کشیده قامت وپرمدعا.چهر ه اش ای...بدک نیست٬اما نچسب وگوشت تلخ است.دختر دوم یک سرهنگ بازنشسته است....از آن خانواده هایی که ادعایشان بسیار بیش از داشته هایشان است...هرچه که باشد٬اوهمانی است که جاه طلبی بی انتهای علی آزاد مطلق را ارضا کند.اولین بار است که چشمهای علی مضطرب نیست.چیزی در نگاهش برق می زند.حالا سی ودو ساله است ودر آغاز راهی که به فتح دنیا می رود....او به فتح دنیا میرود٬بی سلاح بی سنگر بی پشتیبان.بدون ذره ای نامردی حتی که مجالش دهدتا کله ی دیگران را نردبان ترقی اش کند٬بدون خرده هوشی که یاریش دهد تا سایرین را پشت سر بگذارد....هی پسر بیراهه می روی...من این مسیر را خوب می شناسم....سنگلاخ است...کوره راه است....زوزه ی شغالها را نمی شنوی؟....نه نمی شنوی....

زمستان پیش برای آخرین بار دیدمش.پسر یک ماهه اش"سوشیانس" را آورده بود.فتانه با تنفر در ودیوار را نگاه می کرد.مرا هم همینطور....زن هوشیاری است.راز نگاههایم را می فهمد.بعد از معاینه بچه را برداشت وبا شتاب اتاق را ترک کرد.علی شرمزده ومحزون نگاهم می کرد.نگاهش باز مثل یک کولی سر گردان شده بود.احوالاتش را پرسیدم:بهترین نقطه ی تهران آپارتمانی اجاره کرده....معلوم است که زندگی بریز وبپاشی دارد...همانی که آرزویش را داشت.می دانم که برای دور وبری های همسرش حسابی کلاس می گذاردو برای اینکه کم نیاورد چه ها که نمی کند.... کار وبارش تعریفی ندارد اما به آینده امیدوار است.گفتم :مواظب باش پسر...گاهی عقب نشینی بهترین تاکتیک است.عنان زندگیت را به به به گفتن دیگران نسپار...مردم زود فراموش می کنند٬کمی آهسته تر برو...در این راهی که تو می روی یا بایددریده وهفت خط باشی یا چپت پر باشد.تو هیچکدام اینها نیستی...مواظب باش....چیزی نگفت ورفت....کولی سرگردان مغموم....کولی بلند پرواز...این آسمان عرصه ی پرواز چون تویی نیست....
امان ازاین سیاهچاله ها....در وجود ما سیاهچاله هایی است که پیدا نیست از کجا آمده اندوچیستند...اینان منتظر فرصت میمانند واگر مجالشان دهی همه چیزت را می گیرند...نامت را٬پیشه ات را ٬موطنت را٬ هویتت را وسرانجام هستی ات را در خود غرق می کنند......علی یک کولی است با شباهت بسیار به سایر کولیان.بی قرار٬ناماندگار٬سرگردان در پی سرنوشت خویش....مثل من...مثل خیلی های دیگر.....آدمها را شاید سیاهچاله هاشان به یکدیگر پیوند می دهد بی آنکه خود بدانند.....

دیروز صبح روی شیشه بنگاه بغل مطب عکسش را دیدم.با همان نگاه سرگردان.علی آزاد مطلق به ابدیت پیوست...چرا؟چرا به ابدیت پیوست؟...برادرش پای تلفن با تاسفی سطحی سوالم را جواب داد: کم آورده بود چکاش برگشت خورده بود...هر چی داشت ونداشت ریخت پای زنه.... زنه هم انگار نه انگار بچه رو ورداشت رفت خونه پدرش...کمکش نکردن دکتر...کمکش نکردن....مادرش آنسو تر داشت عروسش را نفرین می کرد........نه ٬مادر سیاهچاله ها را نفرین کن.آخرش کار خود را کردند......
جنازه ی حلق آویز شده اش را در حمام پیدا کرده بودند....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مادرش گفت بزرگا مردا که پسرم بود که سلطانی چون....این جهان وسلطانی چون.........آن جهان را بدو بخشید......